۵۹۷-ز ماهی بجام اندرون تا بره
نگاریده پیکر همه یکسره
درین جام تمامی بروج و صور فلکی مثل ماهی یاحوت و یا
حمل یا بره شکل هایشان همانطورکه در آسمان دیده میشوددر درون این جام دیده میشد
۵۹۸-چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر
ستاره هاو اجرام اسمانی مانندکیوان یا زحل و بهرام یا مریخ و ناهید و شیر یااسدوخورشید وستاره تیر یا ناهید در بالای جام دیده میشد و ماه در زیر آنها جای گرفته بود
۵۹۹-همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندارا فسونگرا
پادشاه دارنده جهان مانند ساحری هرچه که میباید ببیند درون ان جام مشاهده میکرد
۶۰۰-نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
بدید اندرو بودنیها ز بیش
درون جام را نگاه کرد وان را جلوی خود گذاشت و بیشتر از انچه که بدنبالش بود درآن جام چیزهایی را دید
۶۰۱-بهر هفت کشور همی بنگرید
ز بیژن بجایی نشانی ندید
همه ی هفت کشور را بدنبال
۶۰۱-بهر هفت کشور همی بنگرید
ز بیژن بجایی نشانی ندید
همه ی هفت کشور را بدنبال را بدنبال بیژن گشت اما نشانه ای ازو در هیچ کجانتوانست ببیند
۶۰۲-سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان مر او را بدید
کشور گرگساران را که میگشت به امر خداوندبیژن را درانجادید
۶۰۳-بچاهی ببسته ببند گران
ز سختی همی مرگ جست اندران
بیژن را در چاهی دید که بازنجیرهای سنگین و محکم بسته شده بودواینقدر سختی میکشید که بدنبال مرگمیگشت
۶۰۴-یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر زوارش ببسته میان
درانجادختری از نژاد پادشاهان دیدکه برای خدمت و پرستاری از بیژن انجا بود
۶۰۵-سوی گیو کرد آنگهی روی شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه
بعد پادشاه رو به گیو کرد وخندیدو از خنده ی امید بخش او همه ی بارگاهش روشن و درخشان شد
۶۰۶-که زندست بیژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار
کیخسرو گفت که بیژن زنده هست و باید شادمان باشی جسم بزرگوارو با منزلت خود را از هرفکر بد دور نگه دار
۶۰۷-نگر غم نداری بزندان و بند
ازان پس که بر جانش نامد گزند
هشدارمیدهم مبادا بابت زندانی شدن وبه عل و زنجیر کشیده شدن بیژن غمگین باشی زیرا او انطور که دیده ام درسلامت است و صدمه ای ندیده است
۶۰۸-که بیژن بتوران ببند اندرست
زوارش یکی نامور دخترست
علت اینکه نبایدغمگین باشی این است که اودر توران زمین اسیر شده ودختری خوش نام از نژاد پادشاهان از او مراقبت میکند
۶۰۹-ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی
ازبس که در پرستاری کردن ازبیژن رنج و سختی کشیده است از کارهایی که برای اوانجام میدهدو این سختیهایی که میکشد بسیار غمگینم
۶۱۰-بدان سان گذارد همی روزگار
که هزمان بروبر بگرید زوار
روزگاربربیژن اینگونه میگذرد که پرستارش هرلحظه برای اواشک میریزد
۶۱۱-ز پیوند و خویشان شده ناامید
گرازنده بر سان یک شاخ بید
ازهمه ی خویشان و دوستانش برای اینکه کمکی به او بکنن ناامید شده و مثل شاخه ی بیدی لرزان و لاغر به اینطرف و آنطرف میرود
۶۱۳-چو ابر بهاران ببارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی
مثل ابربهار اشک میریزد وزین زندگی که میکند انقدر سختی کشیده است که دلش میخواهد بمیرد
۶۱۴-بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
که خیزد میان بسته این را بپای
تنهاراه چاره ای که برای او مانده این است که برای کمک کردن به بیژن هرروز بلند شود وازو پرستاری کند
۶۱۵-که دارد بدین کار ما را وفا
که آرد ز سختی مر او را رها
اینکاروفا داری اورا نسبت به مانشان میدهدوباعث میشود بیژن کمتر سختی بگشد
۶۱۶-نشاید جز از رستم تیز چنگ
که از ژرف دریا برآرد نهنگ
فقط از رستم قوی و پهلوان اینکار برمیاید که از پس اینکار مهم که مثل نهنگیست و همان نجات بیژن از دست تورانیان است انرااز دریای مصیبت بیرون بکشد ونجات دهد
۶۱۷-کمربند و برکش سوی نیمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز
اماده ی رفتن شو و بطرف سیستان بروو شبانه روز از رفتن به آنجا دست برندارتا به آنجا برسی
۶۱۸-ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را برهبر دما
نامه ی من را به رستم برسان و درین مورد باهیچکس حرفی نزن
۶۱۹-نویسندهٔ نامه را پیش خواند
وزین داستان چند با او براند
کسیراکه نامه رابرایش نوشته بودصدازدودر مورد نامه حرفهایی را به او زد
۶۲۰-برستم یکی نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
شاه که بزرگو سرور همه بودبه نامه نگاردستور دادبه رستم که نیکخواه اوو حکومت است نامه ای بنویسد
۶۲۱-که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشکر برآورده سر
درنامه بنویس که ای کسیکه از نزاد پهلوانان هستی و خوبیها و توانای های زیادی داری واز بین پهلوانان سپاه بالاترین و برترین آنهاشده ای
۶۲۲-دل شهریاران و پشت کیان
بفرمان هر کس کمر بر میان
تومایه ی شجاعت وامیدواری پادشاهان بوده ای و برای خدمتکردن به فرمان ودستور هر پادشاهی که به او احتیاج داشته باشد اماده هستی
۶۲۳-توی از نیاکان مرا یادگار
همیشه کمربستهٔ کارزار
تویادگارگدشتگان من هستی وبرای جنگیدن بادشمنان همیشه اماده هستی
۶۲۴-ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
روزگارو سرنوشت به تو مردانگی وقدرت پلنگینه بخشیدو از هیبت تو نهنگ در دریامیترسه وبه جوش و خروش و تلاطم میافتد
۶۲۵-جهان را ز دیوان مازندران
بشستی و کندی بدان را سران
دنیاراازشردیوهای مازندران پاک کردی وسرانسان ها ودیوهای بد را کندی وانهاراکشتی اشاره به جنگ رستم با دیو سپید و نجات کیکاووس در جنگ مازندران
۶۲۶-چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه
چه پادشاهانی راکه تو از سلطنت پایین اوردی و از تخت و تاج پادشاهی دور کردی چون شایسته نبودنداشاره به جنگهای دوازده زخ هاماوران اسفندیار افراسیاب و ....
۶۲۷-بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
دشمنان بسیاری را از پا درآوردی و سرزمین های بسیاری را برای از بین بردن دشمنان خراب کردی
۶۲۸-سر پهلوانی و لشکر پناه
بنزدیک شاهان ترا دستگاه
تو بالاترین و قویترین پهلوان هستی و در نزد پادشاهان دارای مقام و مرتبه ی بلندی هستی
۶۲۹-همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز
باگرزسنگین و قدرتمندت همه ی جادوگران رااسیر کردی و با هیکل قوی و بلند بالای خودتاج خیلی از پادشاهان را برسرشان درخشان تر کردی وباعث دوام حکومتشان بودی
۶۳۰-چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین
نه فقط پادشاهان ایران بلکه افراسیاب که تورانیست و پادشاهان چینی هم نام تورا به عنوان برترین پهلوان در روی نگین انگشتریشان حک کرده اند
۶۳۱-هران بند کز دست تو بسته شد
گشایندگان را جگر خسته شد
هرکسیرا که تو به بند بکشی و اسیر کنی کسانیکه برای نجات می آیند از ناتوانی دردمندو خسته و مجروح مبشوند
۶۳۲-گشایندهٔ بند بسته توی
کیان را سپهر خجسته توی
تومیتوانی هرمشکلی را حل کنی تو برای پادشاهان همان آسمان و تقدیر مبارکی هستی که برسرشان هست وموجب خوشبختی انهاشده ای
۶۳۳-ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخنژاد
اگر خداوند قدرتی مثل قدرت فیل به تو داده واگر دل پرجرات و هوش و عقل و تربیت و نژادی والا داده است
۶۳۴-بدان داد تا دست فریاد خواه
بگیری برآری ز تاریک چاه
به این دلیل به تو اینهمه نعمت بخشیده تا توهم دست کسانیراکه احتیاج دارندو میخواهند عدالت در موردشان جرا شود بگیری وانهارا از چاه سختیها و بدبختیها نجات بدهی
۶۳۵-کنون این یکی کار بایسته پیش
فراز آمد و اینت شایسته خویش
الان هم کار واجبی پیش آمده وتو شایستگی انجام انرا داری و از عهده ی تو برمیاید
۶۳۶-بتو دارد امید گودرز و گیو
که هستی بهر کشور امروز نیو
گیو پدر بیژن وگودرز پدربزرگش امید به تودارندزیراتو هستی که در هرجایی به شجاعت معروفی
۶۳۷-شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان
-توانهارو میشناسی و از مقام و مرتبه شان در نزد من خبرداری ومیدانی که چقدر دل و زبان و فکرشان با من
همراه هست وحامی من هستند
۶۳۸-سزدگر تو اینرا نداری برنج
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
شایسته است که تو برای انجام اینکار رنجی از بابت جنگ کردن نداشته باشی بنابرین هرچه مرد جنگجوو مال و ثروت میخواهی بگو تا فراهم شود
۶۳۹-که هرگز بدین دودمان غم نبود
فروزندهتر زین چنانکم شنود
زیراکه هرگز این سلسله و طتیفه عم و رنج نکشیده اند ووحتی از انچه که شنیده ام دودمانی باافتخارتر و درخشانتر بوده اند
۶۴۰-نبد گیو را خود جز این پور کس
چه فرزند بود و چه فریادرس
گیو غیر از بیژن کسی دیگر را ندارد و او برایش هم فرزند است هم یاریگرش
۶۴۱-فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نیای مرا نیکخواه
در نزد من دورتی مقام و مرتبه ی بسیار زیادی است وهم برای من هم برای جدم خیرو نیکی میخواهد ونیتش خیراست
۶۴۲-بهر سو که جویمش یابم بجای
بهر نیک و بد پیش من بربپای
هروقت بدنبتلش میگردم اورا حاصر و خدمترسان میبینم و در تمام سختیها و اتفاقات خوب وبد برای خدمت به من در کنارم بوده است
۶۴۳-چو این نامهٔ من بخوانی مپای
بزودی تو با گیو خیز اندرآی
وقتی نامه ام را خواندی معطل نکن و بسرعت به همراه گیو پیش من بیا
۶۴۳-بدان تا بدین کار با ما بهم
زنی رای فرخ بهر بیش و کم
به این خاطر بیاییکه باهم مشورت کنیم و تصمیم خوب و مبارکی به هرترتیب چه کم چه زیاد تاثیر داشته باشدبگیریم
۶۴۵-ز مردان وز گنج وز خواسته
بیارم بپیش تو آراسته
از مردان جنگجوی وطلاو جواهرو هرچه بخواهی بطور مجلل و زیبا به توخواهم داد
۶۴۶-بفرخ پی و بر شده نام تو
ز توران برآید همه کام تو
باداشتن نژادو خاندانی مبارک و نام پرافتخار و بلندآوازه تو میتوانی ه ان هدف و مقصودی که در توران داری و همان ازادی بیژن هست دست پیداکنی
۶۴۷-چنانچون بباید بسازی نوا
مگر بیژن از بند یابد رها
همچنین باید به همین ترتیب یعنی با سپاهیان و برگو توشه اماده شوی وبه توران بروی شاید بشود ببژن را نجات داد
۶۴۸-چو برنامه بنهاد خسرو نگین
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
وقتی کیخسرو نامه را با مهر پادشاهی خود مهر زدگیوبه حصور او رفت و به او درود فرستاد
۶۴۹-سواران دوده همه برنشاند
بیزدان پناهید و لشکر براند
سواران خاندان خودش را اماده ی رفتن وسوار براسبها کزدو به خداومد پناه بردو سپاه خود را حرکت داد
۶۵۰-چو نخجیر از آنجا که برداشتی
دو روزه بیک روزه بگذاشتی
مانند شکاری که بسرعت در حال فرار باشد از چایی که که سپاه را جرکت داد تا به مقصد راه دوروزه را یکروزه طی کرد
۶۵۱-بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بساند نوند
راه بیابان ورود هیرمند را در پیش گرفت و بسرعت مانند اسبی تیزرو به سمت سیستان شتافت
۶۵۲-بکوه و بصحرا نهادند روی
همی شد خلیده دل و راهجوی
درعین حال که گیو دلشکسته و غمگین بود رو به جانب کوه و صحرا گذاشت و بدنبال راه رسیدن بود
۶۵۳-چو از دیدهگه دیدهبانش بدید
سوی زابلستان فغان برکشید
وقتی دیده بان از دور اورا از محل دیده بانی دید
به طرف زابلستان فریاد کشید تا به دیگران خبر ورود گیو را بدهد
۶۵۴-که آمد سواری سوی هیرمند
سواران بگرد اندرش نیز چند
فریاد کشید واطلاع دادکه سواری به طرف هیرمند میاید و چند سوار هم در اطرافش هستند
۶۵۵-درفشی درفشان پس پشت اوی
یکی زابلی تیغ در مشت اوی
پرچمی درخشان در پشت سر داردو شمشیری زابلی هم در دست دارد
۶۵۶-غو دیده بشنید دستان سام
بفرمود بر چرمه کردن لگام
زال فریاد دیده بان را شنید ودستور داد افسار اسبش راببندندو اماده برای سوار شدنش بکنند
۶۵۷-پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه
درحالیکه خیلی به این فکر میکرد چرا گیو به انجا آمده به استقبال اورفت تا کسی درفکر انتقامجویی و ازار گیو نباشد
۶۵۸-ز ره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پوی پوی
درراه گیو را دید که افسرده و غمگین است به این خاطر باسرعت ونگران و مضطرب به طرف گیو آمد
۶۵۹-بدل گفت کاری نو آمد بشاه
فرستاده گیوست کامد براه
با خود گفت حتما کاری پیش آمده که گیو را براه سیستان فرستاده است
۶۶۰-چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگرفتند راه
وقتی گبو پهلوان سپاه ایران نزدیک شد زال و سپاهیاتش راه را براو بستندتا به او خوش امد بگویند و او را دعا کنند
۶۶۱-بپرسید دستان ز ایرانیان
ز شاه و ز پیکار تورانیان
زال از اوضاع ایرانیان و کیخسرووازجنگ تورانیلن پرسشهایی از گیو کرد
۶۶۲-درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
گیو سلام همه بزرگان رابه اورساندوهمینطور درود و سلامکیخسروو همه پهلوانانی که نژاد والایی داشتند
۶۶۳-همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند
گیو همه ی غمو غصه هاشو بازال در میان گذاشت و در مورد ناراحتی هایی که بتبت گم شدن بیژن میکشید با او صحبت کرد
۶۶۴-همی گفت رویم نبینی برنگ
ز خون مژه پشت پایم بلنگ
گیو بزال گفت میبینی که چه رنگ و رویی به چهره دارم آنقدر خون گریه کرده ام که بدنم مثل پلنگ خالخال شده است
۶۶۵-ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسید و گفتش که رستم کجاست
بعدازان گیو اززال خواست که نشانی از رستم به او بدهدوپرسید که اکنون رستم کجاست
۶۶۶-بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور
زاد پاسخ دادکه رستم وقتی عروب شد از شکار گور برمیگردد
۶۶۷-شوم گفت تا من ببینمش روی
ز خسرو یکی نامه درام بدوی
گیو گفت به شکارگاه میرم تااوراببینم چون نامه ای از کیخسروبرای او آورده ام
۶۶۸-بدو گفت دستان کز ایدر مرو
که زود آید از دشت نخچیرگو
زال به اوگفت ازینجا نرو و بمان زیرا که رستم پهلوان بزودی برمیگردد
۶۶۹-تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای
توتاوقتی که رستم میاید در خانه ما بمان و امروز به همراه ما روز خوشی را سپری کن
۶۷۰-چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
وقتی گیو به ایوان خانه ی زال رسید رستم هم از شکارگاه برگشت
۶۷۱-پذیره شدش گیو کامد فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز
گیو وقتی دید رستم امده به استقبالش رفت و از اسب پیاده شدو به او تعظیم کرد
۶۷۲-پر از آرزو دل پر از رنگ روی
برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
در دل ارزوی دیدن فرزندش را داشت ورنگ پریدگی زیادی در چهره اش دیده میشد و شروع به گریه کرد واشک مثل جوی آبی از دیدگانش بروی چهره اش میریخت
۶۷۳-چو رستم دل گیو را خسته دید
باب مژه روی او شسته دید
وقتی رستم دل آزردگی گیو را دیدو دید برای بیژن چقدر گریه کرده است
۶۷۴-بدل گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار
با خودش گفت بله معلومست کارخراب شده است و اوضاع و احوال بدی برای شاه و دمو دستگاه پادشاهیش روی داده است
۶۷۵-ز اسب اندر آمد گرفتش ببر
بپرسیدش از خسرو تاجور
رستم از اسب پیاده شد واو را بغل کرد وحال کیحسرو راپرسید
۶۷۶-ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشکر همه بیش و کم
از احوال پهلوانان ایرانی مثل گودرزوطوس و گستهم پرسید واز حال پهلوانان لشگر که کمابیش اسمهایشان رامیدانست سوال کرد
۶۷۷-ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
ز رهام و گرگین وز هرتنا
از احوال شاپور و فرهاد و بیژن و گرگین ورهام و هر کس دیگری که میدانست پرسید
۶۷۸-چو آواز بیژن رسیدش بگوش
برآمد بناکام ازو یک خروش
وقتی گیو اسم بیژن راشنید فریاد کوتاهی کشید
۶۷۹-برستم چنین گفت کای بفرین
گزین همه خسروان زمین
گیو برستم گفت که ای که شایسته ی درود و احسنت هستی
و انتخاب شده از میان همه ی پادشاهان زمین هستی
۶۸۰-چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو
گیو گفت ازدیدن تو وازین که احوال ایرانیان را میپرسی حرفهای خوبی که میزنی بسیار شاد شدم
۶۸۱-درستند ازین هرک بردی تو نام
ازیشان فراوان درود و پیام
حال همه ی اونااییکه حالشون را پرسیدی خوب است و همگی به تو سلام فرستادند
۶۸۲-نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم
ندیده ای ونمیدانی که درین سن پیری از بخت بد من چه بلایی برسر من آمد
۶۸۳-چه چشم بد آمد بگودرزیان
کزان سود ما را سر آمد زیان
نمیدانم چه حسادتی و بدچشمی در مورد گودرزیان شد که بخاطر آن سودو منفعت ما تمام شد و ضررو زیان دیدیم
۶۸۴-ز گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود
من درین دنیا تنهایک پسر داشتم که هم پسرم بود هم وزیرو مشاوری صادق
۶۸۵-شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید
ازچشم من گم شده است وتابحال کسی مانند من درین خاندان اینگونه غم و مصیبت نکشیده است
۶۸۶-چنینم که بینی بپشت ستور
شب و روز تازان بتاریک هور
همانطور که میبینی از ناراحتی شبانه روز برپشت اسب سوارهستم و خورشید زندگی و امید من تاریک است
۶۸۷-ز بیژن شب و روز چون بیهشان
بجستم بهر سو ز هر کس نشان
شبانه روز از فکرو غمبیژن هوش و حواس ندارم وهمهجا از هرکسی جویای بیژن شدم
۶۸۸-کنون شاه با جام گیتی نمای
بپیش جهان آفرین شد بپای
اکنون کیخسروباجام جهان نمابه درگاه خداوند مشغول دعاکردن است ودر پرستشگاه مشغول پرستش خداوند است
۶۸۹-چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین
چقدر کیخسرو بدرگاه خداوند با التماس دعا میکرد و او را پرستش میکرد ودر جشنی که در بهار پادشاهان برگزار میکننداین مراسم دعا را انجام داد
۶۹۰-پس آمد ز آتشکده تا بگاه
کمربست و بنهاد بر سر کلاه
بعد از برگزاری مراسم دعا از اتشکده به طرف بارگاه پادشاهی خود آند وکمربندپادشاهی رابست و کلاه پادشاهیش زا برسر گذاشت
۶۹۱-همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
جام درخشان جهان نما را پیش رو گذاشت وخیلی با دقت به همه طرف ان نگاه کرد
۶۹۲-بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار
کیخسرو به من ازدرون ان جام بیژن رانشان دادکه گرفتار و زندانی شده و با زنجیرهای بسیار سنگین بسته شدهو به بد گرفتاری دچار شده است
۶۹۳-چو در جام کیخسرو ایدون نمود
سوی پهلوانم دوانید زود
وقتی در جام کیخسرو چنین چیزی نشان داده شداومرابه سرعت به جانب تو برای کمک گرفتن فرستاد
۶۹۴-کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید
الان امیدوارانه به اینجا آمده ام در حالیکه رنگ برچهره ندارم و چشمانم ازبس اشک ریخته ام سفید شده است
ترا دیدم اندر جهان چارهگر
تو بندی بفریاد هر کس کمر
۶۹۵-به این نتیجه رسیدم که تنها کسی که میتواند چاره این مشکل رابکندتو هستیو توهستی که به فریاد هرکس میرسی و کمرهمت میبندی تا این مشکل را حل کنی
۶۹۶-همی گفت و مژگان پر از آب زرد
همی برکشید از جگر باد سرد
گیو این حرفهارادائم میگفت و گریه اش که بروی رخسار رنگ پریده اش میریخت زرد رنگ میشد و از غم و غصه دایم اه جانسوز میکشید
۶۹۷-ازان پس که نامه برستم داد
همه کار گرگین بدو کرد یاد
بعد ازانکه نامه کیکاووس را به رستم دادشروع به گفتن کارهای زشت گرگین کرد
۶۹۸-ازو نامه بستد دو دیده پر آب
همه دل پر از کین افراسیاب
رستم نامه را از گیو گرفت درحالیکه برایش اشک میریخت و دلش پر از کینه ی افراسیاب بود
۶۹۹-پس از بهر بیژن خروشید زار
فرو ریخت از دیده خون برکنار
بعد رستم از غم بیژن با فریاد گریه کرد وبرای او اشک خونین میریخت
۷۰۰-بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
که رستم نگرداند از رخش زین
بعدبه رستم گفت اصلا درین مورد فکرت رامشغول نکن وخیالت راحت باشد زیرا که رستم یعنی من از روی زین پایین نخواهم آمدمگر..
۷۰۱-مگر دست بیژن گرفته بدست
همه بند و زندان او کرده پست
تازمانیکه دست سهراب را در دست خودش بگیردو اورااز هر زندان و زنجیری آزادکندوبیاورد
۷۰۲-بنیروی یزدان و فرمان شاه
ز توران بگردانم این تاج و گاه
با کمک خداوند ودستور پادشاه تخت و تاج شاهی را از افراسیاب خواهم گرفت و به ایرانیان میدهم
۷۰۳-وز آنجا بایوان رستم شدند
بره بر همی رای رفتن زدند
گیوورستم از آنجابه عمارت رستم رفتندودر راه مشورت کردند که چگونه باید بروند وچه کاری انجام بدهند
۷۰۴-چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
ز گفتار خسرو بخیره بماند
وقتی رستم نامه ی کیخسرو را خواندازانچه که کیخسرو نوشته بودمات و متعجب شد
۷۰۵-ز بس آفرید جهاندار شاه
بد آن نامه بر پهلوان سپاه
علت تعجب رستم این بود که کیخسرو در نامه خیلی پهلوان سپاه ایران یعنی رستم را مورد ستایش و تعریف قرارداده بود
۷۰۶-بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم
بعد رستم گفت فهمیدم که چه رخ داده وچه راه چاره ای داردوبه دستور شاه برای آن راه چاره ای اندیشیده ام
بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو
۷۰۷-فهمیدم چه رنجی میکشی و چرا اینقدر بیتابی میکنی و اینکه درهرکاری چقدر غم و غصه میخوری
۷۰۸-چه مایه ترا نزد من دستگاه
بهر کینهگاه اندرون کینه خواه
توپیش من خیلی ارج و مقام داری و هر جاییکه درآن خواسته باشند باتو کینه جویی کنندمن هم از آنها انتقام میگیرم
۷۰۹-چه کین سیاوش چه مازندران
کمر بسته بر پیش جنگاوران
فرقی نمیکند این انتقام گرفتن در کجا باشد چه بخاطر انتقام خون سیاوش باشد چه بخاطر انتقام از جنگ مازندران که دران افراسیاب خیلی از ایرانیان راازبین بردمن اماده خواهم بود که در جلوی همه جنگجویان سپاه بایستم و بجنگم
۷۱۰-برین آمدن رنج برداشتی
چنین راه دشوار بگذاشتی
توبرای امدنت به اینجا خیلی رنج کشیدی و این راه دشوار را به سختی پشت سر گذاشتی تا بتوانی مرا ببینی
۷۱۱-بدیدار تو سخت شادان شدم
ولیکن ز بیژن غریوان شدم
وقتی تورا دیدم بسیارشادشدم
ولیکن زغم بیژن بسیارگریان شدم
۷۱۲-نبایستمی کاین چنین سوگوار
ترا دیدمی خستهٔ روزگار
نباید تورا اینجورغمو غصه دار ببینمو اینکه از دست زندگی خسته شده ای
۷۱۳-من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را
من بخاطراین نامه ای که شاه نوشته باعجله همه راه رابرای نجات بیژن طی میکنم
۷۱۴-ز بهر ترا خود جگر خستهام
بدین کار بیژن کمر بستهام
من برای توبسیار غمگینم و برای حل کردن مشکل بیژن اماده شده ام
۷۱۵-بکوشم بدین کارگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من
تلاش میکنم تااین کار انجام بشود حتی اگرم خداوند تقدیر مرا مردن نوشته باشد
۷۱۶-من از بهر بیژن ندارم برنج
فدا کردن جان و مردان و گنج
من هیچ ترسی ندارم ازینکه درین راه جان خود وسپاهیانم رافداکنمو مال و ثروت زیادی ازدست بدهم
۷۱۸-بیارمش زان بند تاریک چاه
نشانمش با شاه در پیشگاه
اوراازاسارت چاه تاریکی که درآن اسیرشده خارج میکنم و اورا در کنار کیخسرو دربارگاه پاادشاهیش مینشانم
۷۱۹-سه روز اندرین خان من شاد باش
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
درمنزل من سه روز ساکن شو و خوشحال باش و از رنج و غم بیژن خودت رادورکن
۷۲۰-که این خانه زان خانه بخشیده نیست
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
زیراکه خانه ی من ازخانه ی توجدانیست وهرچه که دارم ازمال و جان وتن باآنچه توداری یکی هست وفرق نمیکند
۷۲۱-چهارم سوی شهر ایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم
روز چهارم به طرف شهر ایران راه میوفتیم و پیش پادشاه دلیران یعنی ایرانیان میرویم
۷۲۲-چو رستم چنین گفت بر جست گیو
ببوسید دست و سر و پای نیو
وقتی رستم اینگونه به گیو امیدواری داد گیو ز جایش بلند شد واز خدشحالی دست و سرو پای رستم را بوسید
۷۲۳-برو آفرین کرد کای نامور
بمردی و نیروی و بخت و هنر
گیوبه رستم احسنت و مرحباگفت و گفت ای کسی که همه جا در مردانگی و قدرت وشانس و اقبال و فضیلت داشتن پرافتخارهستی
۷۲۴-بماناد بر تو چنین جاودان
تن پیل و هوش و دل موبدان
از خدا میخواهم که قدرت توو اندام تو که مانند فیلی تنومند است و عقل و دانش تو و این دل پاکی که داری و مثل دل رهبران زرتشتی پاک است برایت تا ابد باقی بماند
۷۲۵-ز هر نیکی بهرهور بادیا
چنین کز دلم زنگ بزدادیا
دعامیکنم همه خوبیهابرای تواتفاق بیوفتد چون اینگونه غمهایم را از دل کدرو زنگ گرفته ام پاک کردی
۷۲۶-چو رستم دل گیو پدرام دید
ازان پس بنیکی سرانجام دید
وقتی رستم دید که دل گیو ارام شده و خیالش راحت شده عاقبت اینکار را خوب پیش بینی کرد
۷۲۷-بسالار خوان گفت پیش آر خوان
بزرگان و فرزانگان را بخوان
به کسیکه مسوول تدارک غذابوددستور دادکه سفره ی خوراکی هارا اماده کند و همه ی بزرگان و دانشمندان را دعوت کند
۷۲۸-زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو
زواره و فرامرزو زال وگیو همه برسر سفره یرستم که بزرگ همه ی ایرانی های شجاع هست نشستند(فرامرزفرزند رستم
،زواره برادر رستم)
۷۲۹-بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند
هرچه خوردنی اورده بودند خوردند و از خوردن فارغ شدندو بعد آن بساط سازو آواز را دنبال کردند
۷۳۰-نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بایوان گوهر نگار
کسی که نوازنده ی ساز رود بود(رودنوعی ساز زهی بوده است)به تالاری امدند که با جواهر تزیین شده بود
۷۳۱-بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز
وقتی روز چهارم رسیدو چون زمان رفتن رسید تصمیم گرفتند ساز و برگ رفتن را آماده کنند
۷۳۲-بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار
رستم دستور دادکه بار سفررا ببندید و برای رفتن بسوی پادشاه ایران کیخسرو آماده باشید
۷۳۳-سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش
سواران جنگجو و مبارزازایران راهی را تا جایگاه رستم درست کرده بودند صف کشیده بودند
۷۳۴-بیامد برخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای
رستم امد وسواربررخش شد وکمر جنگ را بست وآماده شد و لباس فاخر رومی خود را پوشید
۷۳۵-بزین اندر افگند گرز نیا
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
گرزسام را برروی زین انداخت در حالیکه در سرش فکر جنگیدن داشت ودر دلش فکر های زیادی چاره برای انجام این کار بود
۷۳۷-بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاجبخش
گوش رخش بخاطر هوشیاری و امادگی برای جنگ بلندو کشیده شده بود انگار کشیدگیش تا اسمان میرفت و سر رستم از غرورو افتخارانگار بالاتر و درخشانتر از خورشید بود
۷۳۸-خود و گیو با زابلی صد سوار
ز لشکر گزید از در کارزار
خودش بود و گیو و صدسوار زابلی را برای جنگیدن انتخاب کرد
۷۳۹-کجا بردنی بود برداشتند
بزاول فرامرز بگذاشتند
هرچه که قابل بردن بود به همراه بردند و فرامرز را در زابل برای حفاظت از زابل باقی گذاشتند
۷۴۰-سوی شهر ایران نهادند روی
همه راه پویان و دل کینهجوی
به طرف شهر ایران حرکت کردندو راه را درحالیکه به فکر انتقام گرفتن بودند طی کردند
۷۴۱-چو رستم بنزدیک ایران رسید
بنزدیک شهر دلیران رسید
وقتی رستم به نزدیک شهر ایران که شهر دلیران هست رسید
۷۴۲-یکی باد نوشین درود سپهر
برستم رسانید شادان بمهر
انگار بادی خوش امد و سلام و درود اسمانی را با شادی و مهربانی به رستم رساند
۷۴۳-بر رستم آمد همانگاه گیو
کز ایدر نباید شدن پیش نیو
همان موقع گیو پیش رستم آمدو به اوگفت از اینجا نباید بدون خبرپیش کیخسرو شاه شجاع بروی
۷۴۴-شوم گفت و آگه کنم شاه را
که پیمود رخش تهم راه را
گیو گفت میروم و شاه را ازآمدن تو آگاه میکنم و میگویم که رخش رسام تمام راه را طی کرده که به اینجا برسد و شماراببیند
۷۴۵-چو رفت از بر رستم پهلوان
بیامد بدرگاه شاه جوان
وقتیروز کنار رستم پهلوان رفت به درگاه پادشاهی کیخسرو جوان آمد
۷۴۶-چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
ستودش فراوان و بردش نماز
وقتی به نزدیک کیخسرو رسیدبسیار اورا ستایش کرد و تعظیم کرد
۷۴۷-پس از گیو گودرز پرسید شاه
که رستم کجا ماند چون بود راه
بعد کیخسرو از گودرزپرسید که پس رستم کجاست و راه را چگونه گذراندیدتا به اینجا رسیدید
۷۴۸-بدو گفت گیو ای شه نامدار
برآید ببخت تو هرگونه کار
گیو به اوگفت ای پادشاه سرشناس که به اراده ی تو هرکاری انجام میشود
۷۴۹-نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دید بپیمان تو
رستم ازفرمانت سرپیچی نکرد وانرااجراکردودلبسته ی عهدو پیمانی شد را که با تو داشت
۷۵۰-چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی
وقتی نامه ی پادشاه یعنی تو را به او دادم
دز شورو اشتیاق انرا بریرو صورتش کشید
۷۵۱-عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست
هم رکاب من شد وپابپای اسبم امد درست مانند کسی که اطراف پادشاهش بگرددو برایش بسیار عزیز باشد
۷۵۲-برفتم من از پیش تا با تو شاه
بگویم که آمد تهمتن ز راه
من ازاوجلوتر آمدم تا با توکه پادشاه هستی بگویم و خبربدهم که رستم از راه رسیده است
۷۵۳-بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
که پشت بزرگی و تخم وفاست
بعد کیخسرو به دیو گفت که رستم که پشتوانه ی پادشاهی من وکسی که تخم وفاداری را کاشته و رشد داده است و بسیار بما وفاداراست کجاست
۷۵۴-گرامیش کردن سزاوار هست
که نیکی نمایست و خسروپرست
شایسته هست که به او بسیار احترام گذاشته شود زیرانمونه خوبی هاست و پادشاه هان را به حد پرستش دوست دارد
۷۵۵-بفرمود خسرو بفرزانگان
بمهتر نژادان و مردانگان
کیخسروبه همه ی دانشمندان و کسانی که دارای نژادی اصیل ایرانی بودنداشراف و بزرگان و جوانمردان دستور داد
۷۵۶-پذیره شدن پیش او با سپاه
که آمد بفرمان خسرو براه
با سپاهی از سربازان ایرانی به استقبال او رفتند چون او خواسته کیخسرو را انجام داده بود و به آنجا آمده بود
۷۵۷-بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را
هم به گودرز کشوادهم به پادشاه خاندان نودرو هم به فرهاد گفتند که به استقبال رستم بیایند
۷۵۸-دو بهره ز گردان گردنکشان
چه از گرزداران دشمن کشان
دوسوم از پهلوانان شجاع و باقدرت که تعدادی از انهااز گرزدارانی که با گرز خود دشمنان ایران را از پای درآورده اند
۷۵۹-بر آیین کاوس برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
طبق اداب و رسومی که برای کیکاووس بجا میاوردندبرای استقبال از رستم مراسم خوبی را تدارک دیدند
۷۶۰-جهان شد ز گرد سواران بنفش
درخشان سنان و درفشان درفش
از گردو خاکی که سواران با اسبهایشان به پا کرده بودندتیره و برنگ بنفش در امده بودنیزه هایشان میدرخشیدو پرچم هاشان برق میزد
۷۶۱-چو نزدیک رستم فراز آمدند
پیاده برسم نماز آمدند
وقتی به رستم نزدیک شدند برای تعظیم و احترام از اسب هایشان پیاده شدند
۷۶۲-ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپیشش نوان
رستم از اسبش پیاده شد
در جاییکه پهلوانان به او تعظیم و سجده میکردند
۷۶۳-بپرسید مر هریکی را ز شاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه
از هرکدام از انها در مورد پادشاهی که مانند حورشید در اسمان است و مثل ماه تابان سوال کرد
۷۶۴-نشستند گردان و رستم بر اسب
بکردار رخشنده آذرگشسب
رستم و دیگر پهلوانان سوار براسب شدند ومانندی برقی درخشان و به سرعت تاختند
۷۶۵ -چو آمد بر شاه کهترنواز
نوان پیش او رفت و بردش نماز
وقتی به کیخسرو که به زیر دست نوازی معروف بود رسیدندبا تعظیم پیش اورفت و ستایش کرد
۷۶۶-ستایش کنان پیش خسرو دوید
که مهر و ستایش مر او را سزید
رستم در حالیکه کیخسرو را ستایش میکرد پیش او دوان امد زیرا که محبت و تعریف و تحسین کردن سزاوار کیخسرو بود
۷۶۷-برآورد سر آفرین کرد و گفت
مبادت جز از بخت پیروز جفت
سرش را برای تعطیم کردن بالااورد وگفت مبادابغیراز بخت و اقبال پیروز و موفق بهره ای داشته باشی (همیشه پیروزوموفق باشی)
۷۶۸-چو هرمزد بادت بدین پایگاه
چو بهمن نگهبان فرخ کلاه
مقام و مرتبه ی تو به اهورامزدابرسدومثل بهمن نگهدارو پاسدارکلاه مبارک شاهی باشی
۷۶۹-همه ساله اردیبهشت هژیر
نگهبان تو با هش و رای پیر
دعامیکنمهمه ساله اردیبهشت هوشیاراز تو بادادن هوش وعقل و تجربه ی زیادنگهداری کند
۷۷۰-چو شهریورت باد پیروزگر
بنام بزرگی و فر و هنر
و شهریورکهنماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است تورادر داشتن نام پر افتخار و فروشکوه و خوبیها وفضیلتهایاری کند
۷۷۱-
۷۷۱-سفندارمذ پاسبان تو باد
خرد جان روشن روان تو باد
اسفند ماه که مظهر عقل و خرد کامل است نگهدارنده ی تو باشدو عقل وخرد مایه ی رشد روح و روان تو باشد
۷۷۲-چو خردادت از یاوران بر دهاد
ز مرداد باش از بر و بوم شاد
مانند خرداداز دوستان و یارانت برخوردارو بهره مند بشوی
و در ماه مرداد که ماه
نیک اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت است از سرزمین و کشورت شادی و خوشی ببارد
۷۲۳-دی و اورمزدت خجسته بواد
در هر بدی بر تو بسته بواد
ماه دی که ماه اهورامزداست برای تو مبارک باشد وهیچ اتفاق بدی درین ماه برای تو نیوفتد
۷۷۴-دیت آذر افروز و فرخنده روز
تو شادان و تاج تو گیتی فروز
دی یکی از صفات اهورامزداست،درماه دی گرمی و اتش در بارگاهت فروزان و گرمی بخش باشدو روز مبارکی برایت باشد و درین روز شاد باشی و تاج پادشاهیت بدرخشدظهر لیموشیرین شلعم خوردم
۷۷۵-چو این آفرین کرد رستم بپای
بپرسید و کردش بر خویش جای
وقتی رستم استاده به جان کیخسرو دعاکردکیخسرو ازو حالش راپرسید واورادر کنار خود نشاند
۷۷۶-بدو گفت خسرو درست آمدی
که از جان تو دور بادا بدی
کیخسرو به رستم گفت خوب کردی که آمدی دعامیکنمکه بدی از تودور باشد
۷۷۷-به خردادبادابروبومت شاد
همه ساله بخت توآبادباد
درماهخرداددعامیکنم همه ی جای کشورت پراز شادی باشدو هر سال خوشبخت تر باشی
۷۷۸-گزین کیانی و پشت سپاه
نگهدار ایران و لشکر پناه
۷۷۹-تو برگزیده ی پادشاهان هستی و پشتگرمی لشگرایرانیان وحافظ ایرانیان هستی و دلگرمی و پناه امنی برای سپاه هستی
مرا شاد کردی بدیدار خویش
بدین پر هنر جان بیدار خویش
با آمدن خود به اینجا مراشادمان کردی مخصوصا بادیدن تو که روحی بزرگ و اگاه داری و دارای بسیاری از خوبیها و فضیلت ها هستی
۷۸۰-زواره فرامرز و دستان سام
درستند ازیشان چه داری پیام
حال زواره برادرت و فرامرزپسرت وزال خوبست چه پیغامی از انها برای من داری
۷۸۱-فرو رفت رستم ببوسید تخت
که ای نامور خسرو نیکبخت
رستم تعظیم کزد وتخت کیخسرو رابوسیدو گفت ای پادشاه پراوازه و خوشبخت
۷۸۲-ببخت تو هر سه درستند و شاد
انوشه کسی کش کند شاه یاد
بخاطراقبال بلند توهرسه سلامتند وخوش بحال کسی که پادشاه جویای احوال آنهابشود
۷۸۲-بسالار نوبت بفرمود شاه
که گودرز و طوس و گوان را بخواه
به یکی از بزرگان بارگاه خوددستوردادکه گودرو طوس و پهلوانان دیگر راصدا بزند
۷۸۳-در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار
مسوول بارگاه در باغی راباز کردکه محل پذیرایی از مهمانان بودو خیلی زیباو شاهانه درست شده بود
۷۸۳-در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار
مسوول بارگاه در باغی راباز کردکه محل پذیرایی از مهمانان بودو خیلی زیباو شاهانه درست شده بود
۷۸۴-بفرمود تا تاج زرین و تخت
نهادند زیر گلفشان درخت
دستور دادتا تاج طلایی پادشاهی و تخت شاهی رازیر درختی پر گل قراردادند
۷۸۶-همه دیبهٔ خسروانی بباغ
بگسترد و شد گلستان چون چراغ
همه ی پارچه های شاهانه و زیبا را در باغ پهن کردو باغ پر گل مثل چراغی نورانی شد
درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
۷۸۷-درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
جلوی تخت پادشاهدرختی زدندکه برروی تخت و تاج پادشاه سایه انداخت
۷۸۸-تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
برو گونهگون خوشههای گهر
تنه ی درخت پرازنقره شد و شاخه هایش از یاقوت و طلاتزیین شده بودو انواع مختلفی از جواهرات بصورت خوشه برآن اویخته شده بود
۷۸۹-عقیق و زمرد همه برگ و بار
فروهشته از تاج چون گوشوار
روی برگهاو شاخه های درخت بجای میوه پربوداز سنگهای عقیق و زمرد که برنگ سبزبودندواز تاج پودشاهی مثل گوشواره هایی اویزان بودند
۷۹۰-همه بار زرین ترنج و بهی
میان ترنج و بهیها تهی
۷۹۰-میوه درختان ترنج ها وبه های طلایی بود که درونشان خالی بود
۷۹۱-بدو اندرون مشک سوده بمی
همه پیکرش سفته برسان نی
درون به هاو ترنج های طلایی مشکی ریخته بودند که آغشته به شراب بودو دورانرا مانند نی سابیده و صیقلی کرده بودند
۷۹۲-کرا شاه بر گاه بنشاندی
برو باد ازو مشک بفشاندی
هرکس را که شاه اجازه میداد برتخت بنشیند از طرف ترنج و به ها هر بادی که میوزید انهارا معطر به بوی مشک و شراب میکرد
۷۹۳-همه میگساران بیپش اندرا
همه بر سران افسر از گوهرا
همه ی شراب نوشان در پیش پای پادشاه بودند و برسر آنهاتاجی از جواهربود
۷۹۴-ز دیبای زربفت چینی قبای
همه پیش گاه سپهبد بپای
لباسهایشان وجامه های بلندشان از جنس پارچه های زربافت چین بودو همه ی انها در پیش پای کیخسرو برپا وایستاده بودند
۷۹۴-ز دیبای زربفت چینی قبای
همه پیش گاه سپهبد بپای
لباسهایشان وجامه های بلندشان از جنس پارچه های زربافت چین بودو همه ی انها در پیش پای کیخسرو برپا وایستاده بودند
۷۹۵-همه طوق بربسته و گوشوار
بریشان همه جامه گوهرنگار
همه گردنبندو گوشواره به حود بسته بودندو برتن همه ی آنها لباس جواهر نشان بود
۷۹۶-همه رخ چو دیبای رومی برنگ
فروزنده عود و خروشنده چنگ
چهره های انها مثل پارچه های رنگارنگ رومی خوش اب ورنگ و شاداب بودعوددر حال سدختن بودو چنگها نواخته میشد
۷۹۷-همه دل پر از شادی و می بدست
رخان ارغوانی و نابوده مست
همه شادمان بودندو شراب در دست داشتندچهره هایشان ارغوانی رنگ شده بودو بااین وجود هوشبار بودند
بفرمود تا رستم آمد بتخت
نشست از بر گاه زیر درخت
کیخسرو از رستم خواست که به کنار تخت بیاید و اودر کنار تختشاهی زیر درخت نشست
۷۹۹-برستم چنین گفت پس شهریار
که ای نیک پیوند و به روزگار
بعد کیخسرو به رستم گفت که ای کسیکه از بستگان خوب من هستی و روزگار خوبی داری
۸۰۰-ز هر بد توی پیش ایران سپر
همیشه چو سیمرغ گسترده پر
تو مثل سپری ایران را دربرابرحوادث بد حفظ میکنی و مثل سیمرغ بالهای بزرگت را برسر ایران پهن کرده ای و از ایرانیان حمایت میکنی
۸۰۱-چه درگاه ایران چه پیش کیان
همه بر در رنج بندی میان
چه در دربار پادشاهی و چه پیش پادشاهان کیانی تو همیشه آماده هستی که با رنج و سختی جلوی بدیهارا بگیری
۸۰۲-شناسی تو کردار گودرزیان
به آسانی و رنج و سود و زیان
تو خاندان گودرز را میشناسی و میدانی در همه وقت چه راحتی چه سختی چه سودو زیان با من شریک بوده اند
۸۰۳-میان بسته دارند پیشم بپای
همیشه بنیکی مرا رهنمای
و آماده بوده اند که در خدمت به من باشندوبه خوبی در هر کار راهنمابوده اند
۸۰۴-بتنها تن گیو کز انجمن
ز هر بد سپر بود در پیش من
گیو هم در بین همه ی گودرزیان از من در مقابد همه ی اتفاقات بد محافظت کرده است
۸۰۵-چنین غم بدین دوده نامد بنیز
غم و درد فرزند برتر ز چیز
تابحال این خاندان چنین غمی هم ندیده بوده وغم و غصه فرزند را داشتن از همه چیز بدتر است
۸۰۶بدین کار گر تو ببندی میان
پذیره نیایدت شیر ژیان
اگر تصمیم بگیری که این کار مهم را انجام بدهی حتی شیر ژیان هم نمیتواند کار توراانجام دهدو تو بتنهایی کافی هستی
۸۰۷-کنون چارهٔ کار بیژن بجوی
که او را ز توران بد آمد بروی
ازتو میخواهم مشکل بیژن را حل کنی زیرا از طرف تورانیان برای او اتفاق بدی افتاده است
۸۰۸-ز اسبان و شمشیر و گنج
ببر هرچ باید مدار این برنج
ازسپاه و اسب و شمشیر و طلاو جواهرهر چقدر دلت میخواهد با خودت همراه کن و ازین بابت به خودت سختی نده
۸۰۹-چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید
زمین را ببوسید و دم درکشید
وقتی رستم این چیزهارا ازکیخسروشنیدبه نشانه ی احترام تعظیم کردو ساکت ماند
۸۱۰-برو آفرین کرد کای نیک نام
چو خورشید هر جای گسترده کام
اورا دعا کرد و آفرین گفت ای انسان خوشنام که مانند خورشیدی به همه جاتابیدی و همه جارااز نعمت خودت برخوردار گردی
۸۱۱-ز تو دور بادا دو چشم نیاز
دل بدسگالت بگرم و گداز
انشالله از تو احتیاج و نیازمندی دور باشد دل دشمنان تو به غم و غصه خوردن مشغول باشد
۸۱۲-توی بر جهان شاه و سالار و کی
کیان جهان مر ترا خاک پی
تو پادشاه همه ی دنیا هستی و بزرگ و بلند مرتبه و بلند قدر هستی و همه ی پادشاهان در برابر تو هیچند وخاک پای تو هم نیستند
۸۱۳-که چون تو ندیدست یک شاه گاه
نه تابنده خروشید و گردنده ماه
هیچ تخت و تاجی شاهی مانند تو ندیده است و نه حتی چنین دم و دستگاه شاهی را. حتی خورشیدتابان و ماه چرخنده هم چنین پادشاهی به خود ندیده اند
۸۱۴-بدان را ز نیکان تو کردی جدا
تو داری بافسون و بند اژدها
۸۱۵-بکندم دل دیو مازندران
بفر کیانی و گرز گران
دیو مازندران را کشتم و قلب اورااز سینه درآوردم و اینکار را باکمک شکوه و عظمت و حمایت الهی و گرز سنگینم انجام دادم
۸۱۶-مرامادر از بهر رنج تو زاد
تو باید که باشی برام و شاد
مرا مادرم برای این بدنیا اورد که رنج و سختیهای تو را کم کنم حتی اگر سختی بکشم تو بتید ارام و خوش و شادمان زندگی کنی
۸۱۷-منم گوش داده بفرمان تو
نگردم بهرسان ز پیمان تو
من به دستوراتت گوش میدهم و مطیع و فرمانبر تو هستم
و به هیچ ترتیبی از عهدو پیمانی که با تو دارم برنمیگردم
۸۱۸-دل و جان نهاده بسوی کلاه
بران ره روم کم بفرمود شاه
از ته دل و باجان و دل متوجه خواست پادشاه خواهم بود و همان راهی را میروم که پادشاه به من دستور بدهد
۸۱۹-و نیز از پی گیو اگر بر سرم
هوا بارد آتش بدو ننگرم
واگر بدنبال خواسته های گیو بروم ودر این راه حتی اگر برسرم اتش ببارد من هیچ توجههی نخواهم کرد وهر خطری را قبول میکنم
۸۲۰-رسیده بمژگانم اندر سنان
ز فرمان خسرو نتابم عنان
قطرات اشک مثل نیزه ای به مژگانم برخورد کرده است و من از دستورات کیخسرو سرپیچی نمیکنم
۸۲۱-برآرم ببخت تو این کار کرد
سپهبد نخواهم نه مردان مرد
من به خوش یمنی پادشاهی شمااین کار را به پایان خواهم رساندو برای اینکار نه داشتن سردارو سپهبدو جنگجوی مبارزنمیخواهم
۸۲۲-کلید چنین بند باشد فریب
نه هنگام گرزست و روز نهیب
این مشکل فقط حیله و نیرنگ حل میشودو دیگر زمان جنگیدن با گرزوفریادکشیدن و جنگ طلبی نیست
۸۲۳-چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
وقتی رستم این حرف را زدفریبرزوفرهادو شاپور شجاع
۸۲۴-بزرگان لشکر برو آفرین
همی خواندند از جهان آفرین
همه ی رهبران لشگربرتی اوتحسینی از طرف پروردگار کردندیعنی خداوند برتو درود میفرستد
۸۲۵-بمی دست بردند با شهریار
گشاده بشادی در نوبهار
همه اینهابه همراه پادشاه مشغول حوردن شراب شدندو انگار بهارجدیدی از راه رسیده است
۸۲۶-چو گرگین نشان تهمتن شنید
بدانست کآمد غمش را کلید
وقتی گرگین شنید که رستم آمده فهمید که قفل غمو غصه اش رازرستم میتواند باز کندو مشکلش راحل کند
۸۲۷-فرستاد نزدیک رستم پیام
که ای تیغ بخت و وفا را نیام
برای رستم پیغام فرستاد که تو کسی هستی که وقتی وفاو بخت و اقبال بروی وسی شمشیرمیکشدتو مثل پوششی بروی این شمشیرهستی وجلوی این بیوفاییهاو بدشانسی هارا میگیری
۸۲۸-درخت بزرگی و گنج وفا
در رادمردی و بند بلا
تو در بزرگی و شوکت و عظمت مثل درخت بزرگی هستی و گنجینه ی وفاداری هستی جوانمردی از تو آغاز میشودو مصیبتهاراتو به بند میکشی و انهارا دور میکنی
۸۲۹-نگه کن بدین گنبد گوژپشت
که خیره چراغ دلم را بکشت
ببین که چگونه این آسمان و روزگار پیربیهوده چراغ لمید را در دلم خاموش کرده است
۸۳۰-گرت رنج ناید ز گفتار من
سخن گسترانی ز کردار من
اگر حرفها ی من و سخن پراکنی هایی که در مورد کارهایم برایت میگویم ناراحت نمیشوی
۸۳۱-بتاریکی اندر مرا ره نمود
نوشته چنین بود بود آنچ بود
من را به تاریکی های گناه کشانیدو به آن سمت راهنمایی کردوتقدیر برای من این سرنوشت را نوشته بود و هزچه که بود انجام شد و اتفاق افتاد
۸۳۲-بر آتش نهم خویشتن پیش شاه
گر آمرزش آرد مرا زین گناه
اگر گناه مرا بیامرزدخودم راجلوی پادشاه درآتش میا ندازم
۸۳۳-مگر باز گردد ز بد نام من
بپیران سر این بد سرانجام من
شاید که این بدنامی من درین سن و سال پیری ازمن برگرددو دور شودوعاقبتم شوم من تغییرکند
۸۳۴-مرا گر بخواهی ز شاه جوان
چو غرم ژیان با تو آیم دوان
اگر آزادی مرا از کیخسرو بخواهی مثل میشی شجاع و جنگجوبدنبال تو خواهم آمد
۸۳۵-شوم پیش بیژن بغلتم بخاک
مگر بازیابم من آن کیش پاک
من پیش بیژن میروم و درخاک میغلتم تا مراببخشدشاید که دوباره آبرویم و دین پاک از دست رفته ام به من برگردد
۸۳۶-چو پیغام گرگین برستم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید
وقتی رستم پیغام گرگین را شنیداز شدت تاسف و اندوه آهسردی کشید
۸۳۷-بپیچید ازان درد و پیغام اوی
غم آمدش ازان بیهده کام اوی
از غم گرگین و کارخایی که انجام داده بود و آرزوهای بیخودی که داشت و بخاطر آنها خودش را گرفتار کردبسیار غمگین شد
۸۳۸-فرستاده را گفت رو باز گرد
بگویش که ای خیره ناپاک مرد
به فرستاده گفت باز گردوبرو و به این مرد گناهکار گستاخ بگو که
۸۳۹-تو نشنیدی آن داستان پلنگ
بدان ژرف دریا که زد با نهنگ
توان داستان را که پلنگی با نهنگی که در دریایی عمیق زندگی میکرد گفت را نشنیدی؟
۸۴۰-که گر بر خرد چیره گردد هوا
نیابد ز چنگ هوا کس رها
که اگر هوا هوس برنفس انسان چیره بشوددیگر هیچ انسانی نمیتواند ازچنگال هوا و هوس رهایی پیداکند
۸۴۱-خردمند کرد هوا را بزیر
بود داستانش چو شیر دلیر
عاقل مثل شیری است که با قدرتمندی دشمنانش را شکست میدهد و دشمن انسان عاقل هوی و هوس اوست
۸۴۲-نبایدش بردن بنخچیر روی
نه نیز از ددان رنجش آید بدوی
نبایدبه شکارگاهی برود که شکارچی یعنی هوا و هوس اورا شکار کنداگر اینکار را انجام ندهداز جانب حیوانات وحشی مثل هواهوس و تکبر دورویی و......آسیبی به اونمیرسد
بیت ۸۴۳-تو دستان نمودی چو روباه پیر
ندیدی همی دام نخچیرگیر
تو مقل یک روباه پیرو حیله گر درحق بیژن مکرو حیله کردی ولی خود تو دامی را که شکارچی برایت پهن کرده بود ندیدی
۸۴۴-نشاید کزین بیهده کام تو
که من پیش خسرو برم نام تو
شایسته نیست که من بااین خواسته و ارزوی بیهوده و بیخود تو دیگراسمی از تو پیش کیخسرو ببرم
۸۴۵-ولیکن چو اکنون ببیچارگی
فرو مانده گشتی بیکبارگی
ولیکن اکنون میبینم که چقدر بدبخت و بیچاره شده ای و یکدفعه چقدر درمانده شده ای
۸۴۶-ز خسرو بخواهم گناه ترا
بیفروزم این تیره ماه ترا
از کیخسرو میخواهم که گناهت را ببخشد وامید به بخششرا که مثل نور ماهی کم نور در دلت شده روشن و درخشان میکنم و ترا به بخشش گناهانت توسط کیخسرو امیدوار میکنم
۸۴۷-اگر بیژن از بند یابد رها
بفرمان دادار گیهان خدا
اگر بیژن به خواست و فرمان خدا از زندان نجات پیدا کند
۸۴۸-رهاگشتی از بند و رستی بجان
ز تو دور شد کینهٔ بدگمان
تو هم جانت وز زندان خلاصی پیدا میکندو کسانی که نسبت به تو کینه دارند و فکر بد میکنند از ذهنشان این فکرهای بد نسبت به تو پاک میشود
۸۴۹-وگر جز برین روی گردد سپهر
ز جان و تن خویش بردار مهر
ولی اگر اسمان و تقدیر چیز دیگری برایت بخواهد باید از جانت و جسمت بکلی دست بکشی
۸۵۰-نخستین من آیم بدین کینهخواه
بنیروی یزدان و فرمان شاه
ابتدا به فرمان پادشاه و کمک خداوند برای گرفتن انتقام اقدام میکنم
۸۵۱-وگر من نیایم چو گودرز و گیو
بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو
اگر من اینکار را نکنم کسانی مثل گودرز و پدرش گیو اینکار را خواهند کردو انتقام پسرشان را از تو میگیرند
۸۵۲-برآمد برین کار یک روز و شب
و زین گفته بر شاه نگشاد لب
برای اتجام اینکار یک شبانه روز صبر کردو درینموردبه شاه چیزی نگفت
۸۵۳-دوم روز چون شاه بنمود تاج
نشست از بر سیمگون تخت عاج
روز دوم وقتی شاه تاج خود را برسر گذاشت و برروی تخت پادشاهیش که از جنس عاج فیل بودنشست
۸۵۴-بیامد تهمتن بگسترد بر
بخواهش بر شاه خورشید فر
رستم برای خواهش کردن از پادشاه برای آزادشدن گرگین پهلوی شاه که فر و شکوهش مثل خورشیدی میدرخشید آمد
۸۵۵-ز گرگین سخن گفت با شهریار
ازان گم شده بخت و بد روزگار
با کیخسرو در مورد گرگین صحبت کرداز گرگینی بخت و اقبار ازو برگشته وحال و روز بدی دارد
۸۵۶-بدو گفت شاه ای سپهدار من
همی بگسلی بند و زنهار من
کیخسرو به رستم گفت ای سردار سپاه من توداری کاری میکنی بیژن ازاد بشود و امان بگیره
۸۵۷-که سوگند خوردم بتخت و کلاه
بدارای بهرام و خورشید و ماه
زیرابه تاج و تخت و کلاه پادشاهی وبه صاحب ستاره ی بهرام و ماه و خورشیدها
۸۵۸-که گرگین نبیند ز من جز بلا
مگر بیژن از بند یابد رها
که گرگین غیر از مصیبت و بدبختی از من نبیند مگر اینکه بیژن از زندان آزاد شود
۸۵۹-جزین آرزو هرچ باید بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
غیر از آزادی بیژن هر چه دلت میخواهد از من تقاضاکن مثل تخت شاهی و مهر پادشاهی وشمشیر و کلاه مخصوص پادشاهی
۸۶۰-پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای پرهنر نامور پیشگاه بعد رستم به شاه اینگونه گفت که ای پادشاه صاحب نام و مشهورکه اوازه ی تخت و تاجت همه جا هست
۸۶۱-اگر بد سگالید پیچد همی
فدا کردن جان بسیچد همی
اگر فکر بد کرد و برای ببژن نقشه کشید الان پشیمانه و از غم بخودش میپیچد و اماده اینست که جانش را برتی آزادی بیژن بدهد
گر آمرزش شاه نایدش پیش
نبودیش نام و برآید ز کیش
۸۶۲-اگر شما که پادشاه هستید اورا نبخشید دیگر نشانی ازو باقی نمیماندو باعث میشوداز دین و آیین خود برگردد
۸۶۳-هرآن کس که گردد ز راه خرد
سرانجام پیچد ز کردار خود
هرکس از راه عقل دور شود در نهایت از کرده ی خود پشیمان میشود
۸۶۴-سزد گر کنی یاد کردار اوی
همیشه بهر کینه پیکار اوی
شایسته هست که از کارهاو خدمتهایی که به ایرانیان کرده یاد کنی واینکه هرجا نیاز بوده انتقام ایران رو بگیره جنگیده
۸۶۵-بپیش نیاکانت بسته کمر
بهر کینه گه با یکی کینه ور
آماده خدمت به اجداد و نیاکانت بوده وهرجا که حرف انتقامگیری بوده از دشمن انتقام گرفته است
۸۶۶-اگر شاه بیند بمن بخشدش
مگر اختر نیک بدرخشدش
اگرشما صلاح میدانیدکناه اورا به اعتباری که من پیش شما دارم ببخشیدشاید با اینکار ستاره بخت او درخشان شود و سعادت به او روی بیاورد
۸۶۷-برستم ببخشید پیروز شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه
بخاطر پادر میانی رستم گرگین را بخشیدو اورا از زندان و چاه تاریک نجات داد
۸۶۸-ز رستم بپرسید پس شهریار
که چون راند خواهی برین گونه کار
۸۶۸-بعد کیخسرو به رستم گفت چگونه قراراست اینکار را انجام بدهی
۸۶۹-چه باید ز گنج و زلشکر بخواه
که باید که با تو بیاید براه
چقدر باید جواهرات و سپاه همراه داشته باشی تا اینکه برای اینکار با تو بیایندو بیژن ازاد شود
۸۷۰-بترسم ز بد گوهر افراسیاب
که بر جان بیژن بگیرد شتاب
میترسم که افراسیاب بدذات ببژن رابزودی بکشد