۱۲۲۳-چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
چپ لشکر شاه توران ببرد
پهلوانان خجسته ای مثل گرگین ورهام و فرهادرا به طرف چپ لشکر تورانیان برد

۱۲۲۴-ز درد و غمان رستگان تویم
بایران کمربستگان تویم
ما رها شده از غم و رنج به دست تو هستیم و درایران ما خدمتگزار تو هستی

۱۲۲۵-چو آگاهی آمد بشاه دلیر
که از بیشه پیروز برگشت شیر
شاه شجاع ایران وقتی فهمید که رستم مثل شیری که از جنگل برای شکار رفته و پیروز برگشته است

۱۲۲۶-درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ‌زن کینه خواست
اشکش به سرعت از طرف راست به سپاه حمله کزد واز  گرسیوز شمشیر زن انتقام گرفت 

 

۱۲۲۷-درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ‌زن کینه خواست
اشکش هم بسرعت از سمت راست به طرف لشک  دشمن آمد و وز گرسیوزشمشیر زن انتقام گرفت 

۱۲۲۸-بقلب اندرون بیژن تیزچنگ
همی بزمگاه آمدش جای جنگ
و بیژن جنگجو هم از قلب سپاه دشمن آنقدر براحتی میجنگید که انگارمیدان جنگ برای او جای خوشگذراندن است

۱۲۲۹-سران سواران چو برگ درخت
فرو ریخت از بار و برگشت بخت
روسا و بزرگان جنگجویان تورانی را مثل برگ درخت میکشت و از روی اسبهایشان و بر زمین 
میریخت و شانس و اقبال به نفع ایرانیان شد

۱۲۳۰-همه رزمگه سربسر جوی خون
درفش سپهدار توران نگون
تمام میدان جنگ جویباری از خون به راه افتاده بودو پرچم رئیس سپاه تورانیان سرنگون شده بود

۱۲۳۱-سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید
رئیس سپاه توران وقتی دید شکست خورده و بخت و اقبال ازو روگردان شده است و همه ی جنگجویان سپاه توران کشته شده اند 

۱۲۳۲-بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسوده‌تر برنشست
شمشیر تیزش را انداخت واسبی را که کمتر در جنگ خسته شده بود سوار شد

۱۲۳۳-خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت
خودش به همراه سربازان مخصوصش به طرف توزان فرار کردندزیرا که نتوانسته بود از ایرانیان انتقام بگیرد و به خواست خودش برسد

۱۲۳۴-برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گرز و تیر

رستم که پهلوانان را براحتی میگیرد وشکست میدهدبرایگرفتن و اسیر کردنش پشت سرش حرکت کرد و بارانی از گرزو تیر برسر سپهسالار تورانی ودیگر جنگجویانش ریخت

۱۲۳۵-دو فرسنگ چون اژدهای دژم
جهانی همی سوخت گفتی بدم

-مانند اژدهایی خشمگین دو فرسنگ از راه را بدنبال تورانیان رفت وکاری که با انها کرد انگار اژدهایی با یک نفس خود جهانی را سوزانده باشد 

۱۲۳۶-سواران جنگی زتوران هزار

گرفتند زنده ازان کارزار

هزار مرد جنگی از تورانیان را زنده به اسارت گرفتند

۱۲۳۷-بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه

رستم از میدان جنگ به طرف لشگرگاه خودش بزگشت تا مال و ثروتی را به عنوان پاداش بین سپاهیان خود تقسیم کند 

۱۲۳۸-ببخشید و بنهاد برپیل بار 

بپیروزی آمد بر شهریار

همه ی مال و ثروتی که باید را به سوارلن ایرلنی بخشید و فیلهارا برای رفتن آماده کرد و اثاث و لوازم را برآنها گذاشت و پیروطمندانه از جنگ به سوی کیخسرو حرکت کرد

۱۲۳۹-چو آگاهی آمد بشاه دلیر
که از بیشه پیروز برگشت شیر

وقتی کیخسرو شاه شجاع ایران فهمید که رستم که مثل شیری برای شکاربه جنگل یا میدان کارزار رفته بود حللا پیروزبرگشته است

۱۲۴۰-چو بیژن شد از بند و زندان رها
ز بند بداندیش نراژدها
ووقتی فهمید که رستم توانسته بیژن رااز بندو زنجیر آن اژدهای نر یعنی افراسیاب آزاد کند

۱۲۴۱-سپاهی ز توران بهم برشکست
همه لشکر دشمنان کرد پست
و سپاه توران راشکست داده است و لشگریلن دشمن را از بین برده است

۱۲۴۲-بشادی به پیش جهان‌آفرین
بمالید روی و کله بر زمین
خیلی خوشحال شد ودر برابر خدای آفریننده سجده کزد و اعلام تواضع و خاکساری کرد

۱۲۴۳-چو گودرز و گیو آگهی یافتند
سوی شاه پیروز بشتافتند
وقتی گیو و گودر  از پیروزی رستم اگاه شرند با سرعت پیش کیخسرو آمدند

۱۲۴۴-برآمد خروش و بیامد سپاه
تبیره‌زنان برگرفتند راه
فریادو غوغاشنیده شد و سپاه ایران وارد شد و در حالیکه صدای طبل و ساز شادی میامد راه را برای ورود شاه بستند

۱۲۴۵-دمنده دمان گاودم بر درش
برآمد خروشیدن از لشکرش

شیپورزنان بر در گاه شاه شروع به شیپور زدن نمودندوصدای فریادو غوغا از سپاه بلند شد

۱۲۴۶-سیه کرده میدانش اسبان بسم
همه شهر آوای رویینه‌خم

اسبان با کوبیدن سمهایشان برزمین و گردو خاکی که بپا کرده بودند همه جا را تاریک کرده بودندو در سرتاسر شهر صدای نقاره و شیپور و طبل بزرگ جنگ شنیده میشد

۱۲۴۷-بیک دست بربسته شیر و پلنگ
بزنجیر دیگر سواران جنگ

دریک طرف میدان شیران و پلنگان بزنجیر بسته شده بودند و در طرف دیگرسواران جنگی اسیر دستشان بسته بود

بدندان زمین ژنده پیلان کنان
سواران با احتیاط و نه تند ونه آهسته نزدیک میشدند و فیلهایشان نیز در حالیکه عاجهایشان طمین رامیکند نزدیک میشدن

۱۲۴۸-بپیش سپاه اندرون بوق و کوس
درفش از پس پشت گودرز و طوس
در جلوی سپاهی که به پیشواز میرفتند صدای طبل و بوق میلمد و پشت سر گوررز و طوس پرچم سپاه ایران در حرکت بود

۱۲۴۹-پذیره شدن پیش پهلو سپاه
بدین گونه فرمود بیدار شاه
شاه آگاه یعنی کیخسرو اینگونه فرمان راده بودکه با سپاه بزرگی از پهلوانان ایران  به استقبال سپاه رستم بروند

۱۲۵۰-برفتند لشکر گروها گروه
زمین شد ز گردان بکردار کوه
لشکر ایران دسته دسته به استقبال رفتندو همه ی زمین از گروه پهلوانان مثل کوهی بزرگ بنظر میرسید 

۱۲۵۱-چو آمد پدیدار از انبوه نیو
پیاده شد از باره گودرز و گیو
وقتی از میلن انهمه جمعیت سپاه رستم پیداشد گودرز و گیو به احترام رستم از اسب پیاده شدند

۱۲۵۲-ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
بپرسیدش از رنج‌دیده گوان
رستم هم که به پهلوان جهان شهرت دارد از اسب پیاده شد وو از حال پهلوانان رنج کشیده یعنی گیو و گودرزجویای احوالشان شد

۱۲۵۳-برو آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار و سالار نیو
گودرزو گیو رستم را دعا و تحسین کردند وبه او گفتند که ای رهبرشجاع سپاه ایران 

۱۲۵۴-دلیر از تو گردد بهر جای شیر
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
شیر شجاعتش را از تو بدست میاورد و دعا میکنیم دنیا و آسمان از بودن تو سیر نشود و همیشه پاینده باشی

۱۲۵۵-ترا جاودان باد یزدان پناه
بکام تو گرداد خورشید و ماه
خداوند عمری جاودان به تو بدهد و گردش خورشید و ماه بر خواست دل تو باشد و روزگار به کام دل تو بگذرد

۱۲۵۶-همه بنده کردی تو این دوده را
زتو یافتم پور گم‌بوده را
تو کاری کردی که تمام این خاندان خدمتگزار تو باشند وپسر گم شده ی مرا به من برگرداندیز درد و غمان رستگان تویم
بایران کمربستگان تویم
ما رها شده از غم و رنج به دست تو هستیم و درایران ما خدمتگزار تو هستیم

۱۲۵۷-بر اسبان نشستند یکسر مهان
گرازان بنزدیک شاه جهان
همه ی بزرگان بر اسبهایشان سوار شدند و به طرف بارگاه کیخسرو حرکت کردند

۱۲۵۸-چو نزدیک شهر جهاندار شاه
فرازآمد آن گرد لشکرپناه

وقتیکه رستم که پشت و پناه و دلگرمی لشک  ایران است به شهزی که کیخسرو در آنجا بود امد

۱۲۵۹-پذیره شدش نامدار جهان
نگهدار ایران و شاه مهان
کیخسرو پهلوان مشهور ایران وکسیکه نگهدار همه ایرانیان است و پادشاه بزرگان است ازو استقبال کرد

۱۲۶۰-چو رستم بفر جهاندار شاه
نگه کرد کآمد پذیره براه

وقتیکه رستم به شکوه و جبروت کیخسرو شاه جهان نگاهی انداخت و دید که او بااین همه بزرگی به استقبالش آمده است

۱۲۶۱-پیاده شد و برد پیشش نماز
غمی گشته از رنج و راه دراز

از اسب پیاده شد و به او تعظیم‌کرد و ازینکه برای به استقبال آمدن رنج و سختی راه را کشیده بود ناراحت شد

۱۲۶۲-جهاندار خسرو گرفتش ببر
که ای پشت مردی و جان هنر

کیخسرو او را بغل کرد و گفت که تو هستی که پشت و پناه مردی و مردانگی هستی و خوبی و فضیلت از تو مایه و ریشه گرفته است 

۱۲۶۳-تهمتن سبک دست بیژن گرفت
چنانکش ز شاه و پدر بد شگفت 

رستم دست بیژن را بسرعت گرفت بطوریکه پادشاه و پدرش گیو متعجب  شده بودند 

 

۱۲۶۴-بیاورد و بسپرد و بر پای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست

گیو را آورد و به دست پدرش سپرد و بلند شد و با اینکار قامت گیو را که از  غم و غصه پسرش خمیده شده بودراست کرد 

۱۲۶۵-ازان پس اسیران توران هزار
بیاورد بسته بر شهریار
بعد از آن هزار اسیر تورانی را با دستان بسته پیش شاه اورد

۱۲۶۶-برو آفرین کرد خسرو بمهر
که جاوید بادا بکامت سپهر

کیخسرو با مهربانی او را تشویق کرد و گفت که آسمان و هر چه که از او و روزگار میخواهی به خواست توهمیشه  برآورده شودو همیشه به ارزوهایت برسی

۱۲۶۷-خنک زال کش بگذرد روزگار
بماند بگیتی ترا یادگار

خوشا به حال پدرت زال که اگر عمرش سپری شود کسی مانند تو از او بیادگار میماند

۱۲۶۸-خجسته بر و بوم زابل که شیر
همی پروراند گوان و دلیر

مبارک باد بر سرزمین زابلستان که شیران پهلوان و شجاعی مانند تو درآن پرورش یافته اند

 

۱۲۶۹-خنک شهر ایران و فرخ گوان
که دارند چون تو یکی پهلوان

خوشا به حال ایرانیان و پهلوانان فرخنده اش که پهلوانی مانند تو دارند

۱۲۷۰-وزین هر سه برتر سر و بخت من
که چون تو پرستد همی تخت من
و بالاتر از همه ی اینها اینکه تخت و تاج‌من افتخار دارد و خوش اقبال استکه کسی مانند تو او را بپرستد و کرنش کند 

۱۲۷۱-به خورشید ماند همی کار تو
بگیتی پراگنده کردار تو

تو کارهایت مثل  خورشیداست که  نور آن همه ی عالم را در بر میگیرد و همه از آن نفع میبرند 

۱۲۷۲-بگیو آنگهی گفت شاه جهان
که نیکست با کردگارت نهان
بعد کیخسرو پادشاه جهان به گیو گفت که تو در نهان رابطه ی خوبی با پروردگارت داری 

۱۲۷۳-که بر دست رستم جهان‌آفرین
بتو داد پیروز پور گزین
زیرا که خداوند بوسیله ی رستم پسر خوب تو بیژن را موفق و سربلند به توبرگرداند

۱۲۷۴-گرفت آفرین گیو بر شهریار
که شادان بدی تا بود روزگار
گیو پادشاه را بسیاردرود فرستاد و تشویق کردو گفت که تا نیا هست ارزوی شادمانی تورادارم

۱۲۷۵-سر رستمت جاودان سبز باد
دل زال فرخ بدو باد شاد
گیو به پادشاه گفت تا ابد رستم درامان و سالم‌بماند و زال پدربا فرهنگ و سعادتمند اوازداشتن چنین فرزندی شادمان بماند

۱۲۷۵-بفرمود خسرو که بنهید خوان
بزرگان برترمنش را بخوان
کیخسرو دستوردادسفره ی بزرگی برای طعام پهن کنند و همه ی بزرگلن را به آن سفره دعوت کرد

۱۲۷۶-چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه می بیاراستند
وقتی بزرگان از سر سفره کیخسروبعد از خوردن بلند شدندبرای خوردن شراب در جای دیگری نشستند

۱۲۷۷-فروزندهٔ مجلس و میگسار
نوازندهٔ چنگ با پیشکار
درآن مجلس هم خود کسی که آن مجلس را برپا کرده بودووظیفه ی ریختن شراب را برعهده داشت و کسی که چنگ مینواخت و مباشرو خدمتکار هم درآن مجلس بودند

۱۲۷۸-همه بر سران افسران گران
بزر اندرون پیکر از گوهران
همه برسرشان تاجهای گرانقیمت بودو لباسهای آنهابد جواهرات طلایی پوشیده شده بود

۱۲۷۹-همه رخ چو دیبای رومی برنگ
خروشان ز چنگ ِ پریزاده چنگ
صورتهایشان مثل پارچه ی حریر رومی ارایش رنگارنگ داشت واز انگشتان دست دختری که مثل فرشته ها چنگ مینواخت به جوش و خروش در آمده بودند

۱۲۸۰-طبقهای سیمین پر از مشک ناب
بپیش اندرون آبگیری گلاب
سینی های نقره ای که پر از مشک خالص و خوشبو بود و در جلوی ان حوضی پر ازگلاب بود

۱۲۸۱-همی تافت ازفر شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
مثل ماه شب چهارده چهره کیخسرو که مثل سروی بلندبود از شکوه پادشاهی که در رخسارش بودمیدرخشید

۱۲۸۲-همه پهلوانان خسروپرست
برفتند زایوان سالار مست
همه ی پهلوانانی که عاشق خسرو پرویز بودند و اورا ستایش میکردنداز ایوان و بارگاه کیخسرو که بزرگ پهلوانان است در حالیکه از نوشیدن شراب مست شده بودند بیرون رفتند

۱۲۸۳-بشبگیر چون رستم آمد بدر
گشاده‌دل و تنگ بسته کمر
وقتی که صبح شد ورستم با خاطری خوش و امادگی تمام به پیش کیخسرو آمد

۱۲۸۴-بدستوری بازگشتن بجای 
همی زد هشیوار با شاه رای
بنا به آنچه که کیخسرو دستور داده بود و بازگشتش به سیستان برای اینوار با هوشیاری تمام با کیخسرو مشورت کرد

۱۲۸۴-یکی دست جامه بفرمود شاه
گهر بافته با قبا و کلاه
کیحسرو دستور داد لباسی که با جواهر دوخته شده بودبه همراه قبا و کلاه آن برای رستم بیاورند

۱۲۸۵-یکی جام پر گوهر شاهوار
صد اسب و صد اشتر بزین و ببار
و یک جام پر از جواهرات شاهانه و زیبا و درشت و صد اسب و صد شترکه ررآنها هم زین داشتند و هم بر رویشان پر از کالاهای گران قیمت بود

۱۲۸۶-دو پنجه پری‌روی بسته کمر
دو پنجه پرستار با طوق زر
صد دختر زیباکه اماده ی خدمت گذاری بودندو صدپرستار که دارای گردنبندهای طلایی بودند

۱۲۸۷-همه پیش شاه جهان کدخدای
بیاورد و کردند یک سر بپای
همه اینهارا کسی که مسئول فراهم کردن انها بودداورد و همه را انجا حاضر کرد 

۱۲۸۸-همه رستم زابلی را سپرد
زمین را ببوسید و برخاست گرد
همه ی هدایا را به رستم که اهل  زابل است سپرد و پهلوان رستم به نشانه تشکر زمین را بوسید و بلند شد

۱۲۸۹-بسربر نهاد آن کلاه کیان
ببست آن کیانی کمر برمیان
رستم کلاه پادشاهی را که نسل به نسل به او رسیده بود برسرگذاشت و کمربند مخصوص پهلوانی را برکمر بست و آماده بازگشت به سیستان شد

۱۲۸۹-ابر شاه کرد آفرین و برفت
ره سیستان را بسیچید تفت
به کیخسرو درود فرستاد وراه سیستان را در پیش گرفت و به سرعت به آنجا رفت

۱۲۹۰-بزرگان که بودند با او بهم
برزم و ببزم و بشادی و غم
شاه به همه بزرگانی که که در مجلس شادخواری و بزم و غم و شادی بااو همراهی کرده بودند

۱۲۹۱-براندازه‌شان یک بیک هدیه داد
از ایوان خسرو برفتند شاد
به هرکدام هدایایی در خور شان و مقامشان بخشید و انهاهم بخاطر این بخششاز درگاه پادشاهی کیخسرو به شادی رفتند

۱۲۹۲-چو از کار گردان بپردخت شاه
به ارام بنشست بر پیشگاه
وقتی کیخسروکارهای مربوط به پهلوانان انجام دادبه آرامی برای انجام دیگر کارهادر ایوان پادشاهی خود نشست

۱۲۹۳-بفرمود تا بیژن آمدش پیش
سخن گفت زان رنج و تیمار خویش
دستور دادتا بیژن پیش اوآمد وبیزن از سختیهایی که کشیده بودو از کسی که از او درین سختیها مراقبت کرده بودصحبت کرد

۱۲۹۴-ازان تنگ زندان و رنج زوار
فراوان سخن گفت با شهریار
بیژن برای کیخسرو ازچاه تنگی که درآن زندانی شده بودو از کسی که ازو در همه حال مراقبت کرده بودبا او بسیار حرف زد

۱۲۹۵-وزان گردش روزگاران بد
همه داستان پیش خسرو بزد
بیژن از انهمه روزها و شبهای بدی که گذرانده بودهمه ی انچه را اتفاق افتاده بودبرای کیخسرو تعریف کرد

۱۲۹۶-بپیچید و بخشایش آورد سخت
ز درد و غم دخت گم بوده بخت

از غم سختیهایی که بیژن و منیژه کشیده بودندکیخسرو بسیار ناراحت شد و منیژه را که بدبخت شده بود و بسیار غم و سختی کشیده بودبخشید

 

۱۲۹۷-بفرمود صد جامه دیبای روم

همه پیکرش گوهر و زر بوم

دستور دادصددست لباس زیبای رومی که تمام ان لباس از طلا و جواهر ان مرزو بوم بود .....

۱۲۹۸-یکی تاج و ده بدره دینار نیز

پرستنده و فرش و هرگونه چیز

و تاجی از طلاو ده کیسه دینارو خدمتکارو فرش و هرچیزی که ارزشمند بود را...

۱۲۹۹-به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر سوی ترک روان‌کاسته

به بیژن دستور داد که این اجناس را برای منیژه که دختری بود که بسیار زجر روحی کشیده بودهدیه ببرد

برنجش مفرسا و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را بروی

اورا اذیت نکن و با حرفهای دلسرد کننده آزار نده و دقت کن که حرفی که به روی او میاوری و به او میزنی ناراحتش نکند 

برنجش مفرسا و سردش مگوی

نگر تا چه آوردی او را بروی

۱۳۰۰-تو با او جهان را بشادی گذار

نگه کن بدین گردش روزگار

تو بااو درین دنیا خوش باش و با دیده عبرت آمیز به کارهای دنیا نگاه کن

۱۳۰۱-یکی را برارد به چرخ بلند 

زاندوه و رنجش کند بی گزند

دنیا وسرنوشت یکی را یک زمانی به اوج میرساندو اورا از هر بلای و اتفاق بد دور نگه میدارد

وزانجاش گردون برد زیر خاک 

همه جای ترسست و تیمار باک

و دوباره همان شخص را قضا و قدر میمیراند و در زیر خاک دفن میکند در خاکی که جایگاایست که همه ازان میترسندو در مورد ان فکر میکنند

هم  آنرا که پرورد در بر به ناز 

درافکندخیره به چاه نیاز

سرنوشت همان کسی را که عمریدر ناز و نعمت پرورده است 

بی هیچ دلیلی در فقر و نداری که مثل چاهی وحشتناک است گرعتار میکند 

یکی را زچاه آورد سوی گاه 

نهد برسرش پر زگوهر کلاه

قضا و قدر یکی را از همان چاه بدبختی و فقر و فلاکت نجات میدهد  به او تاج و تخت میدهدو ررسرش کلاه پادشاایپر از جواهر میگذارد

جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را برش آب و آزرم نیست

دنبا از انجام کارهای بدخودش هیچوقت شرمنده نیست وهیچکس نمیتواند با بودن در کنار اوابرو و حرمت ندارد

همیشه بهر نیک و بد دسترس
ولیکن نجوید خود آزرم کس

این دنیا همیشه اعمال خوب و بد را برای دیگران رقم زده است اما خودش هیچوقت از کارهایی که انجام داده است از دیگزان شرمنده نیست 

چنینست کار سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

راه رسم این دنیای پنج روزه و زود گذر این بوده است که گاهی انسان را در نعمتهاو خوشیهاقرار میدهدو گاهی هم بلاهایی برسر او میاورد که باعث درد کشیدن او و غم خوزدنش میشود

ز بهر درم تا نباشی بدرد
بی‌آزار بهتر دل رادمرد

مباداای انشان که برای بدست آوردن مال و ثروت به خودت رنج و سختی بدهی زیرا که انان که جوانمردهستند نبایدبرای مال و ثروت که ارزشی نداردرنج بکشد و آزار ببیند

بدین کار بیژن سخن ساختم
بپیران و گودرز پرداختم
ازآنچه که بیژن انجام داده بودو اتفاقاتی که برایش افتاده بودشعر گفتم و تمام شد و اکنون میپردازم به ماجرای پیران ویسه و گودرز

۱۲۲۳-چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
چپ لشکر شاه توران ببرد
پهلوانان خجسته ای مثل گرگین ورهام و فرهادرا به طرف چپ لشکر تورانیان برد

۱۲۲۴-درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ‌زن کینه خواست
اشکش هم بسرعت از سمو راست به طرف لشک  دشمن آمد و وز گرسیوزشمشیر زن انتقام گرفت 

چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
چپ لشکر شاه توران ببرد
پهلوانان خجسته ای مثل گرگین ورهام و فرهادرا به طرف چپ لشکر تورانیان برد

۸۷۱-یکی بادسارست دیو نژند
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بندی

شیطان ترسناک و خشمگین مثل باد سریع و تند عمل

میکندکه حیله و افسون گری های بسیاری کرده 

 

 

۸۷۲-بجنباندش اهرمن دل ز جای

بیندازد آن تیغ زن را زپای

شیطان دل اورا گمراه میکندو افراسیاب حتما بیژن شمشیرزن رااز پا درخواهد آورد

۸۷۳-چنین گفت رستم بشاه جهان

که این کار ببسیچم اندر نهان

رستم به پادشاه جهان کیخسرو گفت باید اینکاررابصورت پنهانی انجام بدهیم

۸۷۴-کلید چنین بند باشد فریب

نباید برین کار کردن نهیب

گشایش چنین مشکلی فقط باحیله و نیرنگ حل میشودو نباید برای حل این مشکل با شلوغکاری و سرو صدا عمل کرد

۸۷۵-نه هنگام گرزست و تیغ و سنان

بدین کار باید کشیدن عنان

وقت جنگیدن و گرزو تیع و نیزه کشیدن نیست و برای انجام اینکار باید عنان کشید وآهستا وبا احتیاط عمل کنیم

۸۷۶-فراوان گهر باید و زرو سیم

برفتن پر امید و بودن به بیم

باید جواهرات زیادی همراه ببریم همینطور طلا و نقره و درین رفتن باید امید به انجام شدن کار داشته باشیم و البته ترس هم داشته باشیم و احتیاط کنیم

۸۷۷-بکردار بازارگانان شدن

شکیبا فراوان بتوران بدن

باید به شکل تاجران در بیاییم و به توران بریم و در انجا مدتی صبر کنیم

۸۷۸-ز گستردنی هم ز پوشیدنی

بباید بهایی و بخشیدنی

باید هم پوشیدنی و هم از انواع فرش و چیزهایی مثل آن که هم با ارزش باشد وهم بتوان انهارا بعنوان هدیه بخشید همراه ببریم

۸۷۹-چو بشنید خسرو ز رستم سخن

بفرمود تا گنجهای کهن

وقتی کیخسرو این حرفهارا از رستم شنید دستور دادتا گنجهای قدیمی را بیاورند و

۸۸۰-همه پاک بگشاد گنجور شاه
بدینار و گوهر بیاراست گاه

و نگهبان گنج شاهی همه ی اناا را جلوی رستم باز کردودرگاه پادشاه با انهمه دینارو جواهرات تزیین داده شد

۸۸۱-تهمتن بیامد همه بنگرید

هر آنچش ببایست زان برگزید

رستم پهلوان امد وبه همه ی آنهانگاه انداخت و هر چه که لازم بودانتخاب کرد

۸۸۲-ازان صد شتر بار دینار کرد
صد اشتر ز گنج درم بار کرد

از میان آنهابار صد شتر را پرازدینار کردو صد شتر دیگر را هم پر از درهم کرد

۸۸۳-بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار

بعد به مسوول بار دستور دادکه هزار نفر از پهلوانان لشکر را هم برای همراه بودن انتخاب کند

۸۸۴-ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر

باید چند نفرازمردان جنگجوی و پرآوازه زرای انجام اینکار آماده بشوند

۸۸۵-چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران

دگر گستهم شیر جنگ آوران

کسانی مثل گرگین وزنگهی شاوران پهلوان ایرانی و دوست سیاوش و گستهم که در جنگجویی به شجاعت شیر بود

۸۸۶-چهارم گرازه که راند سپاه

نگهبان نگهبان تخت و کلاه

نفرچهارم‌گرازه است که سپاه را هدایت میکند واز تخت و کلاه شاهی مواظبت و نگهبانی میکند

۸۸۷-چو فرهاد و رهام گرد دلیر

چو اشکش که اوهست چون نره شیر

مثل فرهادو رهام شجاع و اشکش که به شجاعت شیر نر است 

۸۸۸-چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته

این پهلوانان  باید برای رفتن بخوبی آماده بشوندو نگهبانی برای این سپاه و مال و اموالی که باکاروان هست باشند

۸۸۹-همه تاج و زیور بینداختند

چنانچون ببایست برساختند

همه این پهلوانان برای اینکه  وانمو کنند بازرگانند زیورآلان به خود آویختندو تاج مخصوص تاجران برسرگذاشتگد وهمانطکر که میبایست خودراآماده کردند

۸۹۰چو آگاهی آمد به گردان شاه 

خرامان برفتند تا بارگاه

وقتی آن هفت پهلوانان از  دستور پادشاه

باخبرشدند با طمانینه و در حالیکه ازین احضار  متعجب بودندبه بارگاه کیخسرو آمدند

۸۹۱-بپرسید زنگه که خسرو کجاست
چه آمد ابرویش که ما را بخواست

زنگه سوال کرد که پادشاه کجاست وچه برایش پیش آمده که ماراطلب کزده است

۸۹۲-چو سالار نوبت بیامد بدر
بشبگیر بستند گردان کمر

وقتی فرمانده ی مسئول راه بیرون آمدهنگام صبح پهلوانان آماده رفتن شدند

۸۹۳-همه نیزه داران جنگ آوران

همه مرزبانان ناماوران

 همه ی آنهانیزه داری چنگجو و نگهبانان مرزی صاحب نام و مشهور بودند

۸۹۴-همه باسلیح تمام اندرون

همه جنگ را دست شسته بخون

همه ی انها سلاح هایشان برای جنگ کامل بودو برای جنگیدن از خون خود گذشته بودند ودستشلن را باخون شسته بودند 

۸۹۵-سپیده دمان گاه بانگ خروس
ببستند بر کوههٔ پیل کوس

هنگام طلوع صبح وقت خواندن خروس طبلهای جنگی را برپشت فیلها بستند

۸۹۶-تهمتن بیامد چو سرو بلند
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند

رستم مثل سرو بلندی از راه رسید درحالیکه در دستانشگرز جنگی بودو کمندی هم بر زین انداخته بودو آماده برای رفتن بود

۸۹۷-سپاه از پس پشت و گردان ز پیش
نهاده بکف بر همه جان خویش

کل سپاه از پشت سر در حرکت بود و پهلوانان هم در جلوی سپاه حرکت میکزدند و همگی برای ایران و آزادی بیژن جان برکف بودند

۸۹۸-برفت از در شاه با لشکرش

بسی آفرین خواند برکشورش

رستم به همراه سپاهیانش از درگاه پادشاه دور شد وبه کشورش ایران  درود فرستاد تا آنجا را ترک کند

۸۹۹-چو نزدیکی مرز توران رسید
سران را ز لشکر همه برگزید

وقتی به مرز توران نزدیک شدنداز میان لشگر بزرکان راانتخاب کرد

۹۰۰-بلشکر چنین گفت پس پهلوان

که ایدر بباشید روشن روان

بهد رستم گفت همینجو هوشیار بمانید و منتظر باشید 

۹۰۱-مجنبید از ایدر مگر جان من

ز تن بگسلد پاک یزدان من

ازینجا تکان نخورید مگر اینکه بشنوید به امر خدا من کشته شده ام

۹۰۲-بسیچیده باشید مر جنگ را

همه تیز کرده بخون چنگ را

آماده ی جنگیدن باشید و برای اینکارناخنهایتان را باخون تیز کنید کنایه از تلاش زیاد برای جنگیدن و پیروز شدن

۹۰۳-سپه بر سر مرز ایران بماند

خود و سرکشان سوی توران براند

سپاه ایران را در مرز نگه داشت و خودش به همراه جنگجویانی که انتخاب کرده بودبه طرف توران حرکت کرد

۹۰۴-همه جامه برسان بازارگان

بپوشید و بگشاد بند از میان

لباسهایی مانند بازرگانان به تن کرد و بند کمر پهلوانیش را باز کرد

۹۰۵-گشادند گردان کمرهای سیم
بپوشیدشان جامه های گلیم

۹۰۵-پهلوانان کمرهای نقره ای پهلوانی را از کمرشان باز

کردندو لباسهای کهنها ی تنشان کرد که فکر کنند از کاروان بدزرگانان هستند

۹۰۶-سوی شهر توران نهادند روی
یکی کاروانی پر از رنگ و بوی

به طرف شهر توران حرکت کردندبه همراه کاروانی که پر بود از کالاهای رنگ و وارنگ و اطعمه و اشربه خوش بو

۹۰۷-گرانمایه هفت اسب با کاروان

یکی رخش و دیگر نشست گوان

هفت اسب ارزشمند با کاروان همراه شدند که یکی از آنها رخش بود که متعلق به رستم بود وبقیه هم برتی سودر شدن پهلوانان دیگر بود

۹۰۸-صد اشتر همه بار او گوهرا

صد اشتر همه جامهٔ لشکرا

صد شتروجود داشت که بارشون جواهر بود وصد شتر هم لباسهای لشگریان همراهش بود

۹۰۹-ز بس‌های و هوی و درنگ درای

بکردار تهمورثی کرنای

این کاروان با شکوه وعظمت بسیار صدای شیپور و بوق جنگی مینواخت وآنقدر باشکوه بود که مثل لشکر وکاروانی بود که طهمورث به راه میانداخت و صدای بوق و دهل و شیپور جنگی اش مانند او بود

۹۱۰-همی شهر بر شهر هودج کشید

همی رفت تا شهر توران رسید

این کاروان شهر به شهر کجاوه هایش رامیبردتا اینکه به شهر توران نزدیک شدند

۹۱۱-چو آمد بنزدیک شهر ختن

نظاره بیامد برش مرد و زن

وقتی کاروان به شهر ختن رسید مردو زن برای تماشای ان آمده بودند

۹۱۲-همه پهلوانان توران بجای
شده پیش پیران ویسه بپای

پهلوانان تورانی در پیش پیران ویسه سردار تورانی در سر جای خودشان ایستاده بودند

۹۱۳-چو پیران ویسه ز نخچیر گاه

بیامد تهمتن بدیدش براه

وقتی پیران ویسه از شکارگاه برگشت تهمتن هم آمد و اورا در راه دید

۹۱۴-یکی جام زرین پر از گوهرا
بدیبا بپوشیده اندر خورا

جام طلایی که در آن پر از جواهر بود رابصورتی شایسته و سزاوار کاروان درون پارچه ی دیبای رنگارنگ پو شانید

۹۱۵-دو اسب گرانمایه با زین زر

بگوهربیاراسته سربسر

دواسب بسیار باارزش را با با زینهایی طلایی تمام بدنشان را باجواهرات تزیین کرده بودند

۹۱۵-بفرمانبران داد و خود پیش رفت
بدرگاه پیران خرامید تفت

ان دو اسب را به دست سپاهیان و پهلوانان خود دادو خودش به سرعت به طرف پیران ویسه رفت

۹۱۶-برو آفرین کرد کای نامور
بایران و توران ببخت و هنر

پیران را تحسین کرد ودرود فرستاد وگفت ای ادم با شهرت وه هم در ایران و هم در توران تورا به خوشبختی و هنرمندی میشناسند

۹۱۷-چنان کرد رویش جهاندار ساز

که پیران مر او را ندانست باز

رستم طوری خودش و چهره اش را درست کرده بودکه پیران نتوانست اورا بشناسد

۹۱۸-بپرسید و گفت از کجایی بگوی

چه مردی و چون آمدی پوی پوی

پیران به رستم گفت تو که هستی و از کجا آمده ای و چگونه این راه را تا بدینجا طی کرده ای 

۹۱۹-بدو گفت رستم ترا کهترم

بشهر تو کرد ایزد آبشخورم

رستم گفت من خدمتگزار توهستم و خداوند این شهر را سر راه من برای توقف قرار داد

۹۲۱-ببازارگانی ز ایران بتور

بپیمودم این راه دشوار و دور

برای تجارت کردن از ایران به توران سفر کرده ام و این راه سخت و ناهموار را طی کرده ام

۹۲۲-فروشنده‌ام هم خریدار نیز

فروشم بخرم ز هر گونه چیز

کالا میفروشم و میخرم و هر چیز که مناسب ببینم خریدوفروش میکنم

۹۲۳-بمهر تو دارم روان را نوید

چنین چیره شد بر دلم بر امید

بخاطر محبتی که شما دارید من به خودم مژده دادم وامید به مهرو محبت شمابود که به اینجا کشانده شدم

۹۲۳-اگر پهلوان گیردم زیر بر

خرم چارپای و فروشم گهر

اگر شما مرد تحت حمایت خودبگیریدمیتوانم چهارپایان شما را بخرم وبه شما جواهر بفروشم

۹۲۴-هم از داد تو کس نیازاردم

هم از ابر مهرت گهر باردم

تا باحمایت تو هم از کسی ازار نبینم و هم از محبت تو که مثل ابری پربار است برسر من مثل باران جواهر ببارد و ما تجارت خوبی داشته باشیم

۹۲۵-پس آن جام پر گوهر شاهوار

میان کیان کرد پیشش نثار

بعد از آن جامی را که پر از جواهرات شاهانه کرده بودندپیش همه ی بزرگان به پیران تقدیم کرد

۹۲۶-گرانمایه اسبان تازی‌نژاد

که بر مویشان گرد نفشاند باد

اسبان با ارزشی را که از نژاد تازی بودندکه باد هیچگردوخاکی را بریالشان ننشانده بود

۹۲۷-بسی آفرین کرد و آن خواسته

بدو داد و شد کار آراسته

رستم بسیار به پیران درود فرستاد و همه ی ان چیزهاییرا که آماده کرده بودبه اودادو کار  روبراه شد

۹۲۸-چو پیران بدان گوهران بنگرید

کزان جام رخشنده آمد پدید

وقتی پیرانبه ان جام درخشان پر از جواهر نگاه کرد

 ۹۲۹-برو آفرین کرد وبنواختش

بران تخت پیروزه بنشاختش

اوراتشویق کردو بگرمی استقبال کردو بروی تخت فیروزه نشاند

۹۳۰-که رو شاد و ایمن بشهر اندرا

کنون نزد خویشت بسازیم جا

و به رستم گفت که برو وشادمان ودر امنیت و سلامت به داخل شهر بروو الان هم تورا نزدیک خودم جایت را قرارمیدهم

۹۳۱-کزین خواسته بر تو تیمار نیست

کسی را بدین با تو پیکار نیستّ

بابت اینکاریعنی تجارت برای تو رنج و زحمتی نخواهد بودو هیچکس بخاطر اینکار تو با تو

۹۳۳-برو هرچ داری بهایی بیار

خریدار کن هر سوی خواستار

برو و هرچیز باارزش داری بیاورواز هر طرف برایشان دنبال خریداربگرد تابفروش برسانی

۹۳۴-فرود آی در خان فرزند من

چنان باش با من که پیوند من

در خانه ی فرزند من رویین اقامت کن و طوری درتوران بگردو زندگی وکن مثل اینکه خویشاوند ونزدیک من هستی

۹۳۵-بدو گفت رستم که ای پهلوان

هم ایدر بباشیم با کاروان

رستم به او گفت کای پهلوان ما با کاروان همینجا بیرون شهر میمانیم

۹۳۶-که با ما ز هر گونه مردم بود

نباید که زان گوهری گم بود

زیرا همراه ما از هر گروهی از مردم همراه ما هستند و ممکن است و باید احتیاط کنیم مبادا که جواهری از داخل جواهرات کاروان گم بشودیعنی اگر چنین بشوداین اتفاق در شخر شما نباشد که خداینکرده ظن و گمان بد به کسی از تورانیان نبریم

۹۳۷-بدو گفت رو بآرزو گیر جای

کنم رهنمایی بپیشت بپای

پیران به رستم گفت برو و هر جا دلت میخواهد اقامت کن و من کسی را برای اینکه راهنمای تو در شهر باشد برایت میفرستم 

۹۳۸-یکی خانه بگزید و بر ساخت کار

بکلبه درون رخت بنهاد و بار

خانه اب را برای افامت کردن انتخاب کرد وکارها را سرو سامان دادو درون آن کلبه رخت و لباسها و وسایلش را گذاشت

۹۳۹-خبر شد کز ایران یکی کاروان

بیامد بر نامور پهلوان

همه خبر دار شدند که کاروانی از کشور ایران به توران آمده است وپیش پهلوان توران پیران ویسه رفته اند

۹۴۰-ز هر سو خریدار بنهاد گوش

چو آگاهی آمد ز گوهر فروش

وقتی از جانب کاروان ایران که فروشنده جواهر بودبه خریداران جواهر و کالاخبررسیدآنها هم گوششان راتیز کرده و آماده بودندو دقت میکردندتا بروند واز کاروان خرید کنند

۹۴۱-چو خورشید گیتی بیاراستی
بدان کلبه بازار برخاستی

وقتی خورشید طلوع کرد درآن کلبه بدزار خریدو فروشی برپا شد

۹۴۳-منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان

منیژه از وجود کاروان ایرانی باخبرشد و با عجله ولی با احتیاط به شهر آمد

۹۴۴-برهنه نوان دخت افراسیاب

بر رستم آمد دو دیده پر آب

باحالتی زارو نزارو بدون پاپوش به دیدن رستم آمددرحالیکه چشمانش پر اشک بود

۹۴۵-برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی بستین خون مژگان برفت

منیژه رستم را ستایش کرد وازو سوالهایی پرسیدو حرفهایی به رستم زد و با آستینش اشکهایش را که مثل خون از مژه هایش میریخت پاک کرد

 

۹۴۶-که برخوردی از جان وز گنج خویش
مبادت پشیمانی از رنج خویش

تو از سلامتی بهره داری واز گنج و ثروت برخورداری ومبادا ازسختی هایی که در زندگی میکشی پشیمان بشوی

۹۴۷-بکام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

آسمان بلند به خواست تو بچرخدو بخت و اقبال انطور باشد که تو میخواهی و دعا میکنم از چشم بد که به تو نظر خوبی ندارندو بدخواهند بدور باشی 

۹۴۸-هر امید دل را که بستی میان

ز رنجی که بردی مبادت زیان

به هر امیدی که دلبستی تا به ثمر برسد بابت آن رنجی که برایش میکشی دعا میکنم ضرری نبینی

۹۵۰-چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه

آیا از اوضاع پهلوانان کیخسرو آگاهی داری و همینطور از گیو و گودرز و سپاه ایران

 ۹۵۱-نیامد بایران ز بیژن خبر

نیایش نخواهد بدن چاره‌گر

خبری از بیژن به دربار ایران نرسیده و دعا کردن  هیچ فایده ای نداشته است

۹۵۲-که چون او جوانی ز گودرزیان
همی بگسلاند بسختی میان

به این خاطر که جوانی از نژاد گودرزیان بدنش از هم گسسسته شده و بشدت صدمه دیده است

۹۵۳-بسودست پایش ز بند گران
دو دستش ز مسمار آهنگران

از زنجیرهای سخت و سنگین پایش ساییده شده است و دستهایش هم از میخهای بزرگ آهنگران زخمی شده است 

۹۵۴-کشیده بزنجیر و بسته ببند

همه چاه پرخون آن مستمند

به غل و زنجیر بسته شده و بخاطر همین تمام چاه از خون ان بیچاره پر از خون شده است

۹۵۵-نیابم ز درویشی خویش خواب
ز نالیدن او دو چشمم پر آب

اینقدربدبختم که نمیتوانم بخوابم واینقدر بیژن ناله میکندکه از سوز ناله های او دوچشمم پر از اشک است

۹۵۶-بترسید رستم ز گفتار اوی

یکی بانگ برزد براندش ز روی

رستم از حرفهای منیژه ترسیدوفریادکشید واورااز خوددورکرد

۹۵۷-بدو گفت کز پیش من دور شو

نه خسرو شناسم نه سالارنو

رستم به منیژه گفت ازینجا دور شو من نه کیخسرو میشناسم و نه این بیژن سپهسالاری که اسمش جدیدست

۹۵۸-ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی

من هیچ اطلاعی از گودرزوگیو ندارم از حرفهای بیخودی وه زدی مغزم خالی شده است از دست حرفهایت دیوانه شدم

۹۵۹-برستم نگه کرد و بگریست زار

ز خواری ببارید خون بر کنار

منیژه نگاهی برستم انداخت و بسحتی گریه کردو از شدت خواری وبدبختی انگار از شدت گریه خون از چشمش میریخت

۹۶۰-بدو گفت کای مهتر پرخرد

ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

منیژه به رستم گفت که ای انسان بزرگوارو دانشمند حرفهای ناامید کننده به زبان آوردن شایسته ی تونیست

۹۶۱-سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش

اگر که نمیخواهی با من صحبت کنی لااقل مرا ازینجا بیرون نکن چون که من دل دردمندی دارم

۹۶۲-چنین باشد آیین ایران مگر

که درویش را کس نگوید خبر

شاید رسم و ایین ایرانیان این هست که به ادمهای فقیر هیچ چیز نمیگویند

۹۶۳-بدو گفت رستم که ای زن چبود
مگر اهرمن رستخیزت نمود

رستم گفت ای زن چی شده شاید شیطاندر تو نفوذکرده که باینجا امدی تا قیامت به پاکنی

 ۹۶۴-همی بر نوشتی تو بازار من

بدان روی بد با تو پیکار من

توبازار مرا نابود کردی بخاطر همین رفتار بد توست که من قصد کردم با تو دشمنی کن

۹۶۵-بدین تندی از من میازار بیش
که دل بسته بودم ببازار خویش

بااین ناراحتی کردنم کاری نکن که بیشتر ازین از من آزار ببینی چون من بازارم رادوست داشتم و تو انرا بهم ریختی

۹۶۶-و دیگر بجایی که کیخسروست
بدان شهر من خود ندارم نشست

مطلب دیگر اینستکه در شهری که کیخسرو پادشاهی میکند من اقامت ندارم و دور هستم

۹۶۷-ندانم همی گیو و گودرز را

نه پیموده‌ام هرگز آن مرز را

وهمچنین نه گیو را و نه گودرز رانمیشناسم واز جایی که انهاهستند عبور نکرده ام

۹۶۸-بفرمود تا خوردنی هرچ بود

نهادند در پیش درویش زود

رستم دستور دادتاهرچه خوزدنی لازم بودبرای فقیر بیاورند

۹۶۹-یکایک سخن کرد ازو خواستار

که با تو چرا شد دژم روزگار

تک به تک سوالهایی ازو کرد وخواست که در موردش حرف بزندو گفت چراروزگار باتو ناسازگاری کرده است وای بلاهاسرتوآمده است؟

۹۷۰-چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه

چه داری همی راه ایران نگاه

چرا درموردپهلوانان و شاه و سپاهیانش سوال میکنی و چرا چشم براه و منتظر هستی که خبری از ایران برسد

۹۷۱-منیژه بدو گفت کز کار من

چه پرسی ز بدبخت و تیمار من

منیژه جواب داداز اوضاع و احوال من چه میخواهی بدانی و از بدبختی و رنج و غصه ی من چه سوالی داری؟

۹۷۲-کزان چاه سر با دلی پر ز درد

دویدم بنزد تو ای رادمرد

چون که من از سر چاهی بادلی دردمنددویدم و به سرعت پیش تو ای جوانمرد آمدم

۹۷۳-زدی بانگ بر من چو جنگاوران

نترسیدی از داور داوران

مثل کسانیکه قصد جنگ دارند برسر من فریاد زدی و از خداوند که قاضی القضات هست و بهترین داورست نترسیدی

۹۷۴-منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیدی رخم آفتاب

من منیژه دختر افراسیاب هستم که نتی افتاب هم چهره ی مراعریان ندیده است 

۹۷۵-کنون دیده پرخون و دل پر ز درد

ازین در بدان در دوان گردگرد

اکنون با چشمانی که از اشک بسیار خون شده ودلی که از غصه دردمند شده ازین طرف به آن طرف میدوم و میگردم

۹۷۶-همی نان کشکین فرازآورم
چنین راند یزدان قضا بر سرم

برای سیر کردن خود نان جو درست میکنم واین قضا و سرنوشتی بوده است که خداوند برای من خواسته است

۹۷۷-ازین زارتر چون بود روزگار

سر آرد مگر بر من این کردگار

بردتر ازین روزگار وجود نداشته است شاید که خداوند این بدبختیهارا از من دور کند

۹۷۷-چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه

وقتی بیژن بیچاره درآن چاه عمیق زندانی است و شب و روز و ماه ستاره را نمیتواند ببیند

۹۷۸-بغل و بمسمار و بند گران

همی مرگ خواهد ز یزدان بران

ودر اون چاه با غل وزنجیر بسته شده و به این خاطر مرگ خود را از خدامیخواهد

۹۸۰-مرا درد بر درد بفزود زین
نم دیدگانم بپالود زین 

ازین غم دردهای من افزوده شده و قطرات اشک من زیاد شده است 

 ۹۸۱-کنون گرت باشد بایران گذر

ز گودرز کشواد یابی خبر

اگر اکنون قرار هست به ایران بروی وخبری از گودرز کشواد بگیری

۹۸۲-بدرگاه خسرو مگر گیو را
ببینی و گر رستم نیو را

اگرکه در دستگاه کیخسروگیو ویا رستم شجاع را دیدی

۹۸۳-بگویی که بیژن بسختی درست
اگر دیر گیری شود کار پست

به آنها بگو که بیژن زندگی سختی را در زندان میگذراندو اگر دیر اقدام کنیدکار از کار خواهد گذشت و بیژن میمیرد

۹۸۴-گرش دید خواهی میاسای دیر

که بر سرش سنگست و آهن بزیر

اگر میخواهی بیژن را دوباره ببینی نگذار دیر شودزیرا که برسر چاهی که اوزندانیست سنگ سنگینی است ووزیر او غل و زنجیر و آهن است 

۹۸۵-بدو گفت رستم که ای خوب چهر
که مهرت مبراد از وی سپهر

رستم به او گفت ای زیبا رویی که دعا میکنم اسمان و سرنوشت محبت تو را از بیژن نگیرد

۹۸۶-چرا نزد باب تو خواهشگران

نینگیزی از هر سوی مهتران

چرا نمیری که از از هر طرف بزرگانی را پیش پدرت بفرستی تااز او خواهش کنند که بیژن را آزاد کند

۹۸۷-مگر بر تو بخشایش آرد پدر
بجوشدش خون و بسوزد جگر

شایدپدرت توراببخشددلش برحم بیاد ودلش برای تو بسوزد

۹۸۸-گر آزار بابت نبودی ز پیش

ترا دادمی چیز ز اندازه بیش

اگر پدرت از قبل این آزارواذیتهااارا نمیکردبه تو خیلی بیشتر ازین چیزهایی که دادم میبخشیدم

۹۸۹-بخوالیگرش گفت کز هر خورش

که او را بباید بیاور برش

رستم به آشپز خود دستور دادکه از هر خوراکی که او دوست دارد برایش بیاورد

۹۹۰-یکی مرغ بریان بفرمود گرم

نوشته بدو اندرون نان نرم

دستور دادبه سرعت مرغ بریان شده ای بیاورندو ناک نرمی هم درون ظرف غذایش گذاشته بودند

۹۹۱-سبک دست رستم بسان پری

بدو درنهان کرد انگشتری

رستم بسرعت مانند شعبده بازی انگشتر خود را درون ان غذا پنهان کرد

۹۹۲-بدو داد و گفتش بدان چاه بر

که بیچارگان را توی راهبر

رستم غذارا به منیژه دادو گفت که انرا به همان چاهی ببر که بیژن درآن زندانی است زیرا که تو راه کمک به بیچارگانی مثل بیژن را میدانی

۹۹۳-منیژه بیامد بدان چاه سر

دوان و خورشها گرفته ببر

منیژه بسرعت سر چاه امددرحالیکه خوردنیهارا در دست داشت

۹۹۴-نوشته بدستار چیزی که برد
چنان هم که بستد ببیژن سپرد

چیزی راکه دردستمال پیچیده بود برد و همانطور که از رستم گرفته بودبه بیژن تحویل داد

۹۹۵-نگه کرد بیژن بخیره بماند

ازان چاه خورشید رخ را بخواند

بیژن به غذاهانگاهکرد وبسیار متعجب شد و از درون چاه منیژه زیباراصداکرد

۹۹۶-که ای مهربان از کجا یافتی

خورشها کزین گونه بشتافتی

بیژن گفت ای همسر بامحبت من این غذاهارا از کجا آوردی که به این سرعت آنهارا توانستی به اینجابیاوری

۹۹۷-بسا رنج و سختی کت آمد بروی
ز بهر منی در جهان پوی پوی

چقدر بخاطر من رنج و سختی کشیدی و و درین دنیا بخاطر من خیلی تلاش کردی 

۹۹۸-منیژه بدو گفت کز کاروان

یکی مایه ور مرد بازارگان

منیژه گفت اینهارا از کاروانی که مرد تاجرثروتمندی که

۹۹۹-از ایران بتوران ز بهر درم

کشیده ز هر گونه بسیار غم

برای تجارت وبدست اوردن پول بسیار غم و سختی کشیده و از ایران به توران آمده است

۱۰۰۰-یکی مرد پاکیزه با هوش و فر
ز هر گونه با او فراوان گهر

مردی پاک و باهوش و باشکوه و جلال که ازهر جواهری بسیار به همراه خود آورده است

۱۰۰۱-گشن دستگاهی نهاده فراخ
یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ

سرمایه و مال و منال بسیارزیادی همراه خود آوزده و آنرا در نزدیکی کاخ در کلبه ای پهن کزده است

۱۰۰۲-بمن داد زین گونه دستارخوان
که بر من جهان آفرین را بخوان

به این ترتیب دستمال سفره را به من دادو گفت نام خدا را بزبان بیاور

۱۰۰۳-بدان چاه نزدیک آن بسته بر

دگر هرچ باید ببر سربسر

بسته رابخ نزدیک چاه ببروهرچیزدیگری هم خواستی ببر

 

۱۰۰۴-بگسترد بیژن پس آن نان پاک

پراومید یزدان دل از بیم و باک

بعد بیژن ان سفره نان پاک راباز کرددر حالیکه به خداوند بسیارامیدوار بودولی میترسید

 ۱۰۰۵-چو دست خورش برد زان داوری

بدید آن نهان کرده انگشتری

وقتی بعد از ان صحبتها تصمیم گرفت ان غذارا بخوردآن انگشتری رستم را که درون غذاپنهان شده بود دید

۱۰۰۶-نگینش نگه کرد و نامش بخواند

ز شادی بخندید و خیره بماند

به نگین انگشتری نگاهکرد واسم رستم راخواند و از خوشحالی خنده اش گرفت و بسیار متعجب شد 

 

۱۰۰۷-یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته بهن بکردار موی

مهررستم راکه ازجنس فیروزه بودوبرروی آهن بسیار کوچک نوشته شده بود دید

۱۰۰۸-چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید

وقتی دید که درخت وفاداری میوه داده است و رستم به پاسداشت وفاداریهای ییژن به کشور و ایران و پادشاه به کمک او آمده است فهمید که  قفل بسته ی مشکلات  و غمهایش بااین کلید باز خواهد شد.

۱۰۰۹-بخندید خندیدنی شاهوار

چنان کآمد آواز بر چاهسار

انچنان درست و حسابی خندید که صدای خنده اش از چاه شنیده شد

۱۰۱۰-منیژه چو بشنید خندیدنش

ازان چاه تاریک بسته تنش

وقتیکه منیژه صدای خنده ی بیژن را از آن چاه تاریک که بسختی بسته شده بود شنید

 خنده ایست وبرای چیست

۱۰۱۱--شگفت آمدش داستانی بزد

که دیوانه خندد ز کردار خود

تعجب کرد وضربالمثلی راکه میگوینددیوانه به کارهای خودش هم میخنددبیان کرد

۱۰۱۳-چه گونه گشادی بخنده دو لب
که شب روز بینی همی روز شب

چطور میتونی لب به خنده باز کنی درحالیکه شبو روزت باهم فرقی نمیکند 

۱۰۱۴-چه رازست پیش آر و با من بگوی
مگر بخت نیکت نمودست روی

چه رازی درین کار تو هست به من بگونکند که خوشبختی به تو روکرده است

۱۰۱۵-بدو گفت بیژن کزین کارسخت
بر اومید آنم که بگشاد بخت

بیژن به منیزه گفت بعد ازین سختیهاامیدوارشده ام که بخت و اقبال به ما روکرده است

۱۰۱۶-چو با من بسوگند پیمان کنی

همانا وفای مرا نشکنی

اگر به من قول بدهی به من همچنان وفادار بمانی 

۱۰۱۷-بگویم سراسر تورا داستان

چو باشی بسوگند همداستان

همه چیزرابتومیگویم اگر طبق سوگندی که خوردی با من همراه و همدل باشی

۱۰۱۸-که گر لب بدوزی ز بهر گزند

زنان را زبان کم بماند ببند

زیرا که باید برای اینکه صدمه ای نبینی باید لبهایت رابدوزی وحرف نزنی چون زبان زنها کمتر بسته میماند و رازنگه دار نیستند

 ۱۰۱۹-منیژه خروشید و نالید زار

که بر من چه آمد بد روزگار

منیژه فریاد کشید وخیلی گریه کردکه من چقدر در این دنیا و روزگاربدبخت هستم

۱۰۲۰-دریغ آن شده روزگاران من

دل خسته و چشم باران من

افسوس میخورم به اینکه تمام زنگی من این شده که دلخسته غمگین  و گریان باشم‌

۱۰۲۱-بدادم ببیژن تن و خان و مان
کنون گشت بر من چنین بدگمان

تمام زندگیم و جانم و هرچه که داشتم را در راه بیژن فدا کردم ولی او اکنون به من شک دارد ورازش را نمیگوید

۱۰۲۲-همان گنج دینار و تاج گهر
بتاراج دادم همه سربسر

تمامی گنجینه های دینار و خزانه ام را بخاطر او از دست دادمو حتی تاج شاهزادگیم را که پر از جواهر بود

۱۰۲۳-پدر گشته بیزار و خویشان ز من

برهنه دوان بر سر انجمن

پدرم افراسیاب و همه ی اشنایانم از من متنفر شده اندو من بدون انکه چیزی داشته باشم به طرف مردم میدویدم

۱۰۲۴-ز امید بیژن شدم ناامید
جهانم سیاه و دو دیده سپید

چون بیژن این مصیبت را دید دیگر از امید بستن به اینکه بیژن نجاتم دهد ناامید شدم چشمانم از بس گریه کردم سفید شده وجایی را نمیبیند و روزگارم سیاه شده است 

۱۰۲۵-بپوشد همی راز بر من چنین

تو داناتری ای جهان آفرین

بااین همه سختیهایی که بخاطر او کشیدم اما او بمن اعتماد نداردو رازش را از من پنهان میکندخداوندا تو خودت از همه بیشتر میدانی 

۱۰۲۶-بدو گفت بیژن همه راستست

ز من کار تو جمله برکاستست

بیژن به او گفت هر چه میگویی درست است و تو از دست من خیلی سختی کشیدی وهمه چیزهایی که داشتی الان کم و از بین رفته است

۱۰۲۶-چنین گفتم اکنون نبایست گفت

ایا مهربان یار و هشیار جفت

بیژن گفت ای یار همراه و مهربان من این حرفها را نباید میگفتم و درست نبود

۱۰۲۸سزد گر بهر کار پندم دهی
که مغزم برنج اندرون شد تهی

اگر هر سرزنش یا نصیحتی مرابونی حق من است بخاطرسختی که کشیده ام دیگر مغزم خالی شده است 

۱۰۲۹-تو بشناس کاین مرد گوهر فروش

که خوالیگرش مر ترا داد توش

اینرا بدانکه این مردی که تاجرجواهراست و آشپزش به تو غذاداده است

۱۰۳۰-ز بهر من آمد بتوران فراز

وگرنه نبودش بگوهر نیاز

بخاطر من به توران آمده والا به خریدو فروش  جواهر نیازی ندارد

۱۰۳۱-ببخشود بر من جهان آفرین

ببینم مگر پهن روی زمین

خداوند مرابخشیده است تابتوانم دوباره جهان گسترده و پهناور را ببینم

۱۰۳۲-رهاند مرا زین غمان دراز

ترا زین تکاپوی و گرم و گداز

هم مرا ازین غم و غصه طولانی نجات میدهد و هم ترا ازین همه زحمتی که میکشی و سوزو گدازی که داشته ای

۱۰۳۳-بنزدیک او شو بگویش نهان

که ای پهلوان کیان جهان

پیش او برو و طوری که کسی متوجه نشود به او بگو ای پهلوان همه ی پادشاهان دنیا

۱۰۳۴-بدل مهربان و بتن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی بگوی

ای کسیکه دل مهربانی داری ووجودت چاره جویی برای هرمشکل و گرفتاریست اگر تو رستم صاحب رخش هستی بگو

۱۰۳۵-چو بشنید گفتار آن خوب روی

کزان راه دور آمده پوی پوی

وقتی رستم سخنان منیژه ی زیبارا که به سرعت از راه دور آمده بود را شنید 

۱۰۳۶-بدانست رستم که بیژن سخن

گشادست بر لالهٔ سروبن

فهمید که بیژن این راز را برای منیژه که مثل لاله زیبا و مثل سرو رعنا بود گفته بود

۱۰۳۷-بدانست رستم که بیژن سخن

گشادست بر لالهٔ سروبن

فهمید که بیژن این راز را برای منیژه که مثل لاله زیبا و مثل سرو رعنا بود گفته بود

۱۰۳۸-ببخشود و گفتش که ای خوب چهر
که یزدان ترا زو مبراد مهر

منیژه را بخشید وگفت ای زیباروی که دعامیکنم خداوند محبت تورااز بیژن نگیرد

۱۰۳۹-بگویش که آری خداوند رخش

ترا داد یزدان فریاد بخش

به بیژن بگو بله من رستم هستم که صاحب رخش هستم و خداوند مرابرای نجات تو فرستاده تا فریادرس تو باشم

۱۰۴۰-ز زاول بایران ز ایران بتور

ز بهر تو پیمودم این راه دور

از زابل به ایران آمدم و از آنجا به توران بخاطر نجات تو این راه دور را طی کردم

۱۰۴۱-بگویش که ما را بسان پلنگ

بسود از پی تو کمرگاه و چنگ

به او بگو من مثل پلنگی بخاطر نجات تو پنجه و کمرم ساییده شد کنایه ازینکه برای تو خیلی تلاش کردم

۱۰۴۲چو با او بگویی سخن راز دار

شب تیره گوشت بواز دار

وقتی این حرفهارا به اوگفتی انهارا مثل رازی در دلت خودت نگه دارو وقتی شب شدبه اواز و صدایی که خواهی شنید توجه کن

۱۰۴۳-ز بیشه فرازآر هیزم بروز

شب آید یکی آتشی برفروز

وقتی روز شد از بیشه هیزم جمع کن و وقتی شب شد اتش بزن

۱۰۴۴-منیژه ز گفتار او شاد شد

دلش ز اندهان یکسر آزاد شد

منیژه از حرفهای رستم خیلی خوشحال شد و دلش از غصه ی خودش و بیژن رهاشد 

۱۰۴۵-بیامد دوان تا بدان چاهسار
که بودش بچاه اندرون غمگسار

دوان دوان و بسرعت تا سر چاه عمیقی که غمخوارش بیژن در ان زندانی بود آمد

۱۰۴۶-بگفتش که دادم سراسر پیام

بدان مرد فرخ پی نیک نام

منیژه به بیژن گفت من پیغام و را به آن مردخوشقدم و وخوشنام دادم  

۱۰۴۷-چنین داد پاسخ که آنم درست

که بیژن بنام و نشانم بجست

اوگفت درستست من همونی هستم که بیژن نشانه هایش را داد وبدنبال من میگشت و نامم را میپرسید

۱۰۴۸-تو با داغ دل چند پویی همی

دورخ را بخوناب شویی همی

تو با این داغ و غمی که در دل داری چقدر برای ازادی بیژن تلاش میکنی وگونه هایت همیشه از غم و رنجی که میکشی از اشک خیس است و از گریه چشمانت پر خون شده است 

 ۱۰۴۹-کنون چون درست آمد از تو نشان

ببینی سر تیغ مردم کشان

حالاکه نشانه هایی که ازبیژن دادیدرست بوده است میبینی که من چگونه باسر شمشیرم دشمنان را میکشم 

۱۰۵۰--زمین را بدرانم اکنون بجنگ

بپروین براندازم آسوده سنگ

باجنگی که برای نجات بیژن براه میاندازم همه جا وهمهی زمین را با چنگالهای تیزم پاره پاره میکنم (غلواست چون درینجا خودش رااستعاره از شیری گرفته است )و با خیالت راحت شومی و سرنوشت بدی را که پیش آمده از بین میبرم 

۱۰۵۱-مرا گفت چون تیره گردد هوا

شب از چنگ خورشید یابد رها

به من گفت وقتی هواتاریک شد وشب از دست خورشید رها شد و خورشید رفت  تاریکی شب همه جاراگرفت

 ۱۰۵۲-بکردار کوه آتشی برفروز

که سنگ و سر چاه گردد چو روز

اتشی به بزرگی کوه روشن کن که سنگ و  سر چاه مثل روز معلوم باشد

۱۰۵۳-بدان تا ببینم سر چاه را

بدان روشنی بسپرم راه را

بخاطر اینکه بتوانم سر چاه را ببینم و دران روشنی آتش راهم را درست پیدا کنم 

۱۰۵۴-بفرمود بیژن که آتش فروز
که رستیم هر دو ز تاریک روز

بیژن به منیژه گفت اتشی که رستم میخواهد را روشن کن  زیرا که دیگر ازروزگار سیاه و تاریکمان خلاص میشویم

۱۰۵۵-سوی کردگار جهان کرد سر

که ای پاک و بخشنده و دادگر

سرش را رو به بالا گرفت و با پروردگار جهان مناجات کردو گفت که ای خداوند پاک و بخشنده و عادل

۱۰۵۶-ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن بر دل و جان بدخواه تیر

این تو هستی که در هر گرفتاری بدی که برای من پیش میاید به من کمک میکنی الان هم ازت میخوام که بردل و جان دشمنانم تیر بزنی و آنها را از بین ببری

۱۰۵۷-بده داد من زآنک بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد

حق مرا از کسی که به من طلم کرد بگیرتو میدانی که چه رنج و غم و داغی ازین ظلم بردل من گذاشته شده است

۱۰۵۸-مگر بازیابم بر و بوم را

نمانم بننگ اختر شوم را

شاید دوباره بتوانم سرزمینم را ببینم و دیگر درین ننگی که از اقبال و ستاره ی شوم و نحسم میکشم رها شوم

۱۰۵۹-تو ای دخت رنج آزموده ز من
فدا کرده جان و دل و چیز و تن

تو ای دختری که بخاطر من سختی کشیدی و برای من از جسم و جانو هر چیز که دلت به آن وابسته بودوهمه چیزت گذشتی

۱۰۶۰-بدین رنج کز من تو برداشتی

زیان مرا سود پنداشتی

با اینهمه سختی هایی که از من کشیدی و ضررهایی که بتو رسید را به منفعت خود برداشت کردی و پذیرفتی 

۱۰۶۱-بدادی بمن گنج و تاج و گهر

جهاندار خویشان و مام و پدر

همهدچیزت را در راه بدست آوردن من بخشیدی مثل ثروتت تاج پادشاهیت وجواهراتت و همچنین از بزگان خویشاوندت و پدر مادرت به خاطر من گذشتی

۱۰۶۲-اگر یابم از چنگ این اژدها

بدین روزگار جوانی رها

اگر درین جوانی ازین بلای سخت که برایم مثل اژدهاییست بتوانم رهاشوم

۱۰۶۳-بکردار نیکان یزدان پرست
بپویم بپای و بیازم بدست

مثل خداپرستان پاک برای پرستش خداوندبا دست و پا(به سرعت و با اشتیاق تمام )خداوند را پرستش و ستایش میکنم

۱۰۶۴-بسان پرستار پیش کیان
بپاداش نیکیت بندم میان

به پاداش کارهای خوبی که برای من انجام دادی من مثل یک پرستارو مراقبی که از خانواده اش مراقبت میکند پرستار و خدمتگزارو مراقب تو خواهم بود

۱۰۶۵-منیژه بهیزم شتابید سخت
چو مرغان برآمد بشاخ درخت

منیژه به سختی برای جمع کردن هیزم کار میکردو مانند پرندگان بربالای شاخه هارفت

۱۰۶۶-بخورشید بر چشم و هیزم ببر

که تا کی برآرد شب از کوه سر

چشمش به خورشیدبود وهیزمهارا درکنار خودش جمع کرده بودو متتطر بود ببیند که خورشید میرودوماه از پشت کوه پیدا میشود

۱۰۶۷-چو از چشم خورشید شد ناپدید
شب تیره بر کوه دامن کشید

وقتی خورشید از چشم پنهان شد وشب تاریک دامنه کوه را در برگرفت 

۱۰۶۸-بدانگه که آرام گیرد جهان

شود آشکارای گیتی نهان

همان زمانکه همه جاراارامش و سکوت فرا میگیردو هرچه که درروز میتوان دید پنهان میشود

 

۱۰۶۹-که لشکر کشد تیره شب پیش روز

بگردد سر هور گیتی فروز

همان زمانیکه شب تیره لشگر کشی میکند و خورشیدراکه همه ی دنیارا روشن میکند رویش را برمیگرداند و باعث رفتن او میشود

۱۰۷۰-منیژه سبک آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت 

منیژه هم همه هیزمهارا به سرعت اتش میزندطوری که شب تیره که مانند قیر سیاه است میسوزد وروشن میشود

۱۰۷۱-بدلش اندرون بانگ رویینه خم

که آید ز ره رخش پولاد سم

دردلش صدای طبل جنگ را میشنید و صدای سم فولادی رخش را که ازراه میرسد را هم میشنی

۱۰۷۲-تهمتن بپوشید رومی زره

برافگند بند زره را گره

همان موقع رستم زره رومی خود را پوشید و بند زره را محکم کرد وگره زد

۱۰۷۳-بشد پیش یزدان خورشید و ماه
نیایش بدو کردو پشت و پناه

برایش دعاو نیایش بدرگاه پروردگاه ماه و خورشید رفت و از خداوند خواست که درین جنگ حامی و پشت و پناهش باشد

۱۰۷۴-همی گفت چشم بدان کور باد
بدین کار بیژن مرا زور باد

از خداوند خواست تا چشم دشمنانش را کور کند وآنان را از بین ببردو درین کاری که برای بیژن انجام میدهم به من قدرت و توانایی بده

۱۰۷۴-بگردان بفرمود تا همچنین

ببستند بر گردگه بند کین

همچنین به پهلوانان دستور دادکه برجایگاه پهلوانیشان بندانتقام ببندند یعنی خود را برای انتقام گرفتن آماده کنند

۱۰۷۵-بر اسبان نهادند زین خدنگ
همه جنگ را تیز کردند چنگ

بروی اسبان زینی که ازچوب محکم خدنگ بود گذاشتند وآنهارابرای جنگ آماده کردندو برای جنگیدن عزمشان را مصمم کردند 

۱۰۷۶-تهمتن برخشنده بنهاد روی
همی رفت پیش اندرون راه جوی

رستم به طرف رخش خود رفت و همینطور در جلوی همه رفتوبه طرف راهی رفت که خودش را برای آن اماده کرده بود

۱۰۷۸-چو آمد بر سنگ اکوان فراز

بدان چاه اندوه و گرم و گداز

وقتی بالای سر سنگ اکوان که روی چاهی بود که پر از غم و غصه و آه و گریه و سوزو گداز بود بود رسید

۱۰۷۹-چنین گفت با نامور هفت گرد

که روی زمین را بباید سترد

به ان هفت پهلوان نامدارو مشهور گفت که باید روی زمین را پاک کنیم

۱۰۸۰-بباید شما را کنون ساختن
سر چاه از سنگ پرداختن

شمابایداینکار را الان انجام بدهید و و سنگ را از سر چاه بردارید

۱۰۸۱-پیاده شدند آن سران سپاه

که پردخته سازند از سنگ چاه

ان بزرگان سپاه از اسب پیاده شدند تاز سرچاه سنگ را بردارند

۱۰۸۲-بسودند بسیار بر سنگ چنگ
شده مانده گردان و آسوده سنگ

بسیار تلاش کردندتا سنگرا بردارندامامهلوانان خسته و درمانده شدند ولی سنگ باخیال راحت سرجایش محکم جای گرفته بودوتکان نمیخورد

۱۰۸۳-چو از نامداران بپالود خوی

که سنگ از سر چاه ننهاد پی

وقتی آن پهلوانان عاجزشدندو عرق ریختندو درمانده شدندو پی سنگ از چاه تکان نخورد

۱۰۸۴-ز رخش اندر آمد گو شیرنر

زره دامنش را بزد بر کمر

شیرنرشجاع پهلوان یعنی رستم از اسب پیاده شدودامن زرهش رابه کمرش زد

۱۰۸۵-ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت راست

ازخداوندی که افریننده ی جانهاست خواست که به او قدرت بدهددستش را درازکردوآن سنگ را درست ازجایش بلند کرد

۱۰۸۶-بینداخت در بیشهٔ شهر چین

بلرزید ازان سنگ روی زمین

آن سنگ را در جنگلی در شهر چین پرتاب کردبطوریکه از افتادن ان زمین لرزید

۱۰۸۷-ز بیژن بپرسید و نالید زار
که چون بود کارت ببد روزگار

رستم با لحنزی بسیار دردمندانه از بیژن پرسید که چطور شد که کار روزگار تو به این سرنوشت بد کشیده شده است

۱۰۸۸-همه نوش بودی ز گیتیت بهر
ز دستش چرا بستدی جام زهر

تو درین دنیا در رانتی و ناز نعمت بودی چرا کاری کردی که گول دنیا را بخوری و جام آمیخته با زهر را بنوشی و اینچنین خودت را از بین ببری و بدبخت کنی

۱۰۹۰-بدو گفت بیژن ز تاریک چاه
که چون بود بر پهلوان رنج راه

بیژن از دلخل چاه تاریک برستم گفت چجوری اینقدر بخودت سختی دادی و باینجا آمدی

۱۰۹۱-مرا چون خروش تو آمد بگوش
همه زهر گیتی مرا گشت نوش

من وقتی صدای فریاد تو را شنیدم زهر همه ی عالم برای من مثل نوشدارو و شربت شد

۱۰۹۲-بدین سان که بینی مرا خان و مان
ز آهن زمین و ز سنگ آسمان

منراکه درین حالت میبینی و اینکه خانه و زندگی من اهنی است که به پایم بسته شده و اسمانم سنگینی بوده که سقف خانه و آسمانم را تشکیل میداده

 

۵۹۷-ز ماهی بجام اندرون تا بره

نگاریده پیکر همه یکسره

درین جام تمامی بروج و صور فلکی مثل ماهی یاحوت و یا

حمل یا بره شکل هایشان همانطورکه در آسمان دیده میشوددر درون این جام دیده میشد

۵۹۸-چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

ستاره هاو اجرام اسمانی مانندکیوان یا زحل  و بهرام یا مریخ و ناهید و شیر یااسدوخورشید وستاره تیر یا ناهید در بالای جام دیده میشد و ماه در زیر آنها جای گرفته بود

۵۹۹-همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندارا فسونگرا

پادشاه دارنده جهان مانند ساحری هرچه که میباید ببیند درون ان جام مشاهده میکرد

۶۰۰-نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
بدید اندرو بودنیها ز بیش

درون جام را نگاه کرد وان را جلوی خود گذاشت و بیشتر از انچه که بدنبالش بود درآن جام چیزهایی را دید

۶۰۱-بهر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن بجایی نشانی ندید

همه ی هفت کشور را بدنبال

۶۰۱-بهر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن بجایی نشانی ندید

همه ی هفت کشور را بدنبال را بدنبال بیژن گشت اما نشانه ای ازو در هیچ کجانتوانست ببیند

۶۰۲-سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان مر او را بدید

کشور گرگساران را که میگشت به امر خداوندبیژن را درانجادید

۶۰۳-بچاهی ببسته ببند گران
ز سختی همی مرگ جست اندران

بیژن را در چاهی دید که بازنجیرهای سنگین و محکم بسته شده بودواینقدر سختی میکشید که بدنبال مرگ‌میگشت

۶۰۴-یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر زوارش ببسته میان

درانجادختری از نژاد پادشاهان دیدکه برای خدمت و پرستاری از بیژن انجا بود

۶۰۵-سوی گیو کرد آنگهی روی شاه

بخندید و رخشنده شد پیشگاه

بعد پادشاه رو به گیو کرد وخندیدو از خنده ی امید بخش او همه ی بارگاهش روشن و درخشان شد

۶۰۶-که زندست بیژن دلت شاد دار

ز هر بد تن مهتر آزاد دار

کیخسرو گفت که بیژن زنده هست و باید شادمان باشی جسم   بزرگوارو با منزلت خود را از هرفکر بد دور نگه دار

۶۰۷-نگر غم نداری بزندان و بند
ازان پس که بر جانش نامد گزند

هشدارمیدهم مبادا بابت زندانی شدن وبه عل و زنجیر کشیده شدن بیژن غمگین باشی زیرا او انطور که دیده ام درسلامت است و صدمه ای ندیده است 

۶۰۸-که بیژن بتوران ببند اندرست
زوارش یکی نامور دخترست

علت اینکه نبایدغمگین باشی این است که اودر توران زمین اسیر شده ودختری خوش نام از نژاد پادشاهان از او مراقبت میکند

۶۰۹-ز بس رنج و سختی و تیمار اوی

پر از درد گشتم من از کار اوی

ازبس که در پرستاری کردن ازبیژن رنج و سختی کشیده است از کارهایی که برای اوانجام میدهدو این سختیهایی که میکشد بسیار غمگینم

۶۱۰-بدان سان گذارد همی روزگار
که هزمان بروبر بگرید زوار

روزگاربربیژن اینگونه میگذرد که پرستارش هرلحظه برای اواشک میریزد

۶۱۱-ز پیوند و خویشان شده ناامید
گرازنده بر سان یک شاخ بید

ازهمه ی خویشان و دوستانش برای اینکه کمکی به او بکنن ناامید شده و مثل شاخه ی بیدی لرزان و لاغر به اینطرف و آنطرف میرود

۶۱۳-چو ابر بهاران ببارندگی

همی مرگ جوید بدان زندگی

مثل ابربهار اشک میریزد وزین زندگی که میکند انقدر سختی کشیده است که دلش میخواهد بمیرد

۶۱۴-بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
که خیزد میان بسته این را بپای

تنهاراه چاره ای که برای او مانده این است که برای کمک کردن به بیژن هرروز بلند شود وازو پرستاری کند

۶۱۵-که دارد بدین کار ما را وفا
که آرد ز سختی مر او را رها

اینکاروفا داری اورا نسبت به مانشان میدهدوباعث میشود بیژن کمتر سختی بگشد

۶۱۶-نشاید جز از رستم تیز چنگ
که از ژرف دریا برآرد نهنگ

فقط از رستم قوی و پهلوان اینکار برمیاید که از پس اینکار مهم که مثل نهنگیست و همان نجات بیژن از دست تورانیان است انرااز دریای مصیبت بیرون بکشد ونجات دهد

۶۱۷-کمربند و برکش سوی نیمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز

اماده ی رفتن شو و بطرف سیستان بروو شبانه روز از رفتن به آنجا دست برندارتا به آنجا برسی

۶۱۸-ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را بره‌بر دما

نامه ی من را به رستم برسان و درین مورد باهیچکس حرفی نزن

۶۱۹-نویسندهٔ نامه را پیش خواند

وزین داستان چند با او براند

کسیراکه نامه رابرایش نوشته بودصدازدودر مورد نامه حرفهایی را به او زد

۶۲۰-برستم یکی نامه فرمود شاه

نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه

شاه که بزرگ‌و سرور همه بودبه نامه نگاردستور دادبه رستم که نیکخواه اوو حکومت است نامه ای بنویسد

۶۲۱-که ای پهلوان زادهٔ پر هنر

ز گردان لشکر برآورده سر

درنامه بنویس که ای کسیکه از نزاد پهلوانان هستی و خوبیها و توانای های زیادی داری واز بین پهلوانان سپاه بالاترین و برترین آنهاشده ای 

۶۲۲-دل شهریاران و پشت کیان

بفرمان هر کس کمر بر میان

تومایه ی شجاعت وامیدواری پادشاهان بوده ای و برای خدمتکردن به فرمان ودستور هر پادشاهی که به او احتیاج داشته باشد اماده هستی

۶۲۳-توی از نیاکان مرا یادگار

همیشه کمربستهٔ کارزار

تویادگارگدشتگان من هستی وبرای جنگیدن بادشمنان همیشه اماده هستی

۶۲۴-ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ

روزگارو سرنوشت به تو مردانگی وقدرت پلنگینه بخشیدو از هیبت تو نهنگ در دریامیترسه وبه جوش و خروش و تلاطم میافتد

۶۲۵-جهان را ز دیوان مازندران

بشستی و کندی بدان را سران

دنیاراازشردیوهای مازندران پاک کردی وسرانسان ها ودیوهای بد را کندی وانهاراکشتی اشاره به جنگ رستم با دیو سپید و نجات کیکاووس در جنگ مازندران

۶۲۶-چه مایه سر تاجداران ز گاه

ربودی و برکندی از پیشگاه

چه پادشاهانی راکه تو از سلطنت پایین اوردی و از تخت و تاج پادشاهی دور کردی چون شایسته نبودنداشاره به جنگهای دوازده زخ هاماوران اسفندیار افراسیاب و ....

۶۲۷-بسا دشمنان کز تو بیجان شدست

بسا بوم و بر کز تو ویران شدست 

دشمنان بسیاری را از پا درآوردی و سرزمین های بسیاری را برای از بین بردن دشمنان خراب کردی

۶۲۸-سر پهلوانی و لشکر پناه

بنزدیک شاهان ترا دستگاه

تو بالاترین و قویترین پهلوان هستی و در نزد پادشاهان دارای مقام و مرتبه ی بلندی هستی

۶۲۹-همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز

باگرزسنگین و قدرتمندت همه ی جادوگران رااسیر کردی و با هیکل قوی و بلند بالای خودتاج خیلی از پادشاهان را برسرشان درخشان تر کردی وباعث دوام حکومتشان بودی

۶۳۰-چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین

نه فقط پادشاهان ایران بلکه افراسیاب که تورانیست و پادشاهان چینی هم نام تورا به عنوان برترین پهلوان در روی نگین انگشتریشان حک کرده اند

۶۳۱-هران بند کز دست تو بسته شد

گشایندگان را جگر خسته شد

هرکسیرا که تو به بند بکشی و اسیر کنی کسانیکه برای نجات می آیند از ناتوانی دردمندو خسته و مجروح مبشوند

۶۳۲-گشایندهٔ بند بسته توی

کیان را سپهر خجسته توی

تومیتوانی هرمشکلی را حل کنی تو برای پادشاهان همان آسمان و تقدیر مبارکی هستی که برسرشان هست وموجب خوشبختی انهاشده ای

۶۳۳-ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد

اگر خداوند قدرتی مثل قدرت فیل به تو داده واگر دل پرجرات و هوش و عقل و تربیت و نژادی والا داده است

۶۳۴-بدان داد تا دست فریاد خواه

بگیری برآری ز تاریک چاه

به این دلیل به تو اینهمه نعمت بخشیده تا توهم دست کسانیراکه احتیاج دارندو میخواهند عدالت در موردشان جرا شود بگیری وانهارا از چاه سختیها و بدبختیها نجات بدهی

۶۳۵-کنون این یکی کار بایسته پیش

فراز آمد و اینت شایسته خویش

الان هم کار واجبی پیش آمده وتو شایستگی انجام انرا داری و از عهده ی تو برمیاید 

۶۳۶-بتو دارد امید گودرز و گیو

که هستی بهر کشور امروز نیو

گیو پدر بیژن وگودرز پدربزرگش امید به تودارندزیراتو هستی که در هرجایی به شجاعت معروفی

۶۳۷-شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان

-توانهارو میشناسی و از مقام و مرتبه شان در نزد من خبرداری ومیدانی که چقدر دل و زبان و فکرشان با من

همراه هست وحامی من هستند

۶۳۸-سزدگر تو اینرا نداری برنج

بخواه آنچ باید ز مردان و گنج

شایسته است که تو برای انجام اینکار رنجی از بابت جنگ کردن نداشته باشی بنابرین هرچه مرد جنگجوو مال و ثروت میخواهی بگو تا فراهم شود

۶۳۹-که هرگز بدین دودمان غم نبود

فروزنده‌تر زین چنانکم شنود

زیراکه هرگز این سلسله و طتیفه عم و رنج نکشیده اند ووحتی از انچه که شنیده ام دودمانی باافتخارتر و درخشانتر بوده اند

۶۴۰-نبد گیو را خود جز این پور کس

چه فرزند بود و چه فریادرس

گیو غیر از بیژن کسی دیگر را ندارد و او برایش هم فرزند است هم یاریگرش 

۶۴۱-فراوان بنزد منش دستگاه

مرا و نیای مرا نیکخواه

در نزد من دورتی مقام و مرتبه ی بسیار زیادی است وهم برای من هم برای جدم خیرو نیکی میخواهد ونیتش خیراست 

۶۴۲-بهر سو که جویمش یابم بجای

بهر نیک و بد پیش من بربپای

هروقت بدنبتلش میگردم اورا حاصر و خدمترسان میبینم و در تمام سختیها و اتفاقات خوب وبد برای خدمت به من در کنارم بوده است 

 ۶۴۳-چو این نامهٔ من بخوانی مپای

بزودی تو با گیو خیز اندرآی

وقتی نامه ام را خواندی معطل نکن و بسرعت به همراه گیو پیش من بیا

۶۴۳-بدان تا بدین کار با ما بهم

زنی رای فرخ بهر بیش و کم

به این خاطر بیاییکه باهم مشورت کنیم و تصمیم خوب و مبارکی به هرترتیب چه کم چه زیاد تاثیر داشته باشدبگیریم 

۶۴۵-ز مردان وز گنج وز خواسته

بیارم بپیش تو آراسته

از مردان جنگجوی وطلاو جواهرو هرچه بخواهی بطور مجلل و زیبا به توخواهم داد

۶۴۶-بفرخ پی و بر شده نام تو

ز توران برآید همه کام تو

باداشتن نژادو خاندانی مبارک و نام پرافتخار و بلندآوازه تو میتوانی ه ان هدف و مقصودی که در توران داری و همان ازادی بیژن هست دست پیداکنی

۶۴۷-چنانچون بباید بسازی نوا

مگر بیژن از بند یابد رها

همچنین باید به همین ترتیب یعنی با سپاهیان و برگ‌و توشه اماده شوی وبه توران بروی شاید بشود ببژن را نجات داد

۶۴۸-چو برنامه بنهاد خسرو نگین

بشد گیو و بر شاه کرد آفرین

وقتی کیخسرو نامه را با مهر پادشاهی خود مهر زدگیوبه حصور او رفت و به او درود فرستاد

۶۴۹-سواران دوده همه برنشاند

بیزدان پناهید و لشکر براند

سواران خاندان خودش را اماده ی رفتن وسوار براسبها کزدو به خداومد پناه بردو سپاه خود را حرکت داد

۶۵۰-چو نخجیر از آنجا که برداشتی

دو روزه بیک روزه بگذاشتی 

مانند شکاری که بسرعت در حال فرار باشد از چایی که که سپاه را جرکت داد تا به مقصد راه دوروزه را یکروزه طی کرد

۶۵۱-بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بساند نوند

راه بیابان ورود هیرمند را در پیش گرفت و بسرعت مانند اسبی تیزرو به سمت سیستان شتافت 

۶۵۲-بکوه و بصحرا نهادند روی

همی شد خلیده دل و راه‌جوی

درعین حال که گیو دلشکسته و غمگین بود رو به جانب کوه و صحرا گذاشت و بدنبال راه رسیدن بود

۶۵۳-چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدید

سوی زابلستان فغان برکشید

وقتی دیده بان از دور اورا از محل دیده بانی دید

به طرف زابلستان فریاد کشید تا به دیگران خبر ورود گیو را بدهد

۶۵۴-که آمد سواری سوی هیرمند

سواران بگرد اندرش نیز چند

فریاد کشید واطلاع دادکه سواری به طرف هیرمند میاید و چند سوار هم در اطرافش هستند

۶۵۵-درفشی درفشان پس پشت اوی

یکی زابلی تیغ در مشت اوی

پرچمی درخشان در پشت سر داردو شمشیری زابلی هم در دست دارد

۶۵۶-غو دیده بشنید دستان سام

بفرمود بر چرمه کردن لگام

زال فریاد دیده بان را شنید ودستور داد افسار اسبش راببندندو اماده برای سوار شدنش بکنند 

۶۵۷-پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه

درحالیکه خیلی به این فکر میکرد چرا گیو به انجا آمده به استقبال اورفت تا کسی درفکر انتقامجویی و ازار گیو نباشد

۶۵۸-ز ره گیو را دید پژمرده روی

همی آمد آسیمه و پوی پوی

درراه گیو را دید که افسرده و غمگین است به این خاطر باسرعت ونگران و مضطرب به طرف گیو آمد

۶۵۹-بدل گفت کاری نو آمد بشاه

فرستاده گیوست کامد براه

با خود گفت حتما کاری پیش آمده که گیو را براه سیستان فرستاده است 

۶۶۰-چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگرفتند راه

وقتی گبو پهلوان سپاه ایران نزدیک شد زال و سپاهیاتش راه را براو بستندتا به او خوش امد بگویند و او را دعا کنند 

 

۶۶۱-بپرسید دستان ز ایرانیان

ز شاه و ز پیکار تورانیان

 زال از اوضاع ایرانیان و کیخسرووازجنگ تورانیلن پرسشهایی از گیو کرد

۶۶۲-درود بزرگان بدستان بداد

ز شاه و ز گردان فرخ نژاد

گیو سلام همه بزرگان رابه اورساندوهمینطور درود و سلام‌کیخسروو همه پهلوانانی که نژاد والایی داشتند

۶۶۳-همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند

گیو همه ی غمو غصه هاشو بازال در میان گذاشت و در مورد ناراحتی هایی که بتبت گم شدن بیژن میکشید با او صحبت کرد

۶۶۴-همی گفت رویم نبینی برنگ

ز خون مژه پشت پایم بلنگ

گیو بزال گفت میبینی که چه رنگ و رویی به چهره دارم آنقدر خون گریه کرده ام که بدنم مثل پلنگ خالخال شده است

۶۶۵-ازان پس نشان تهمتن بخواست

بپرسید و گفتش که رستم کجاست

بعدازان گیو اززال خواست که نشانی از رستم به او بدهدوپرسید که اکنون رستم کجاست

۶۶۶-بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور

زاد پاسخ دادکه رستم وقتی عروب شد از شکار گور برمیگردد

۶۶۷-شوم گفت تا من ببینمش روی

ز خسرو یکی نامه درام بدوی

گیو گفت به شکارگاه میرم تااوراببینم چون نامه ای از کیخسروبرای او آورده ام

۶۶۸-بدو گفت دستان کز ایدر مرو

که زود آید از دشت نخچیرگو

زال به اوگفت ازینجا نرو و بمان زیرا که رستم پهلوان بزودی برمیگردد

۶۶۹-تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای

توتاوقتی که رستم میاید در خانه ما بمان و امروز به همراه ما روز خوشی را سپری کن

۶۷۰-چو گیو اندر آمد بایوان ز راه

تهمتن بیامد ز نخچیرگاه

وقتی گیو به ایوان خانه ی زال رسید رستم هم از شکارگاه برگشت

۶۷۱-پذیره شدش گیو کامد فراز

پیاده شد از اسب و بردش نماز

گیو وقتی دید رستم امده به استقبالش رفت و از اسب پیاده شدو به او تعظیم کرد

۶۷۲-پر از آرزو دل پر از رنگ روی

برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

در دل ارزوی دیدن فرزندش را داشت ورنگ پریدگی زیادی در چهره اش دیده میشد و شروع به گریه کرد واشک مثل جوی آبی از دیدگانش بروی چهره اش میریخت

 

۶۷۳-چو رستم دل گیو را خسته دید
باب مژه روی او شسته دید

وقتی رستم دل آزردگی گیو را دیدو دید برای بیژن چقدر گریه کرده است

۶۷۴-بدل  گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار

با خودش گفت بله معلومست کارخراب شده است و اوضاع و احوال بدی برای شاه و دم‌و دستگاه پادشاهیش روی داده است

 

۶۷۵-ز اسب اندر آمد گرفتش ببر

بپرسیدش از خسرو تاجور

رستم از اسب پیاده شد واو را بغل کرد وحال کیحسرو راپرسید

۶۷۶-ز گودرز وز طوس وز گستهم

ز گردان لشکر همه بیش و کم

از احوال پهلوانان ایرانی مثل گودرزوطوس و گستهم پرسید واز حال پهلوانان لشگر که کمابیش اسمهایشان رامیدانست سوال کرد

۶۷۷-ز شاپور و فرهاد وز بیژنا

ز رهام و گرگین وز هرتنا

از احوال شاپور و فرهاد و بیژن و گرگین ورهام و هر کس دیگری که میدانست پرسید

۶۷۸-چو آواز بیژن رسیدش بگوش

برآمد بناکام ازو یک خروش

وقتی گیو اسم بیژن راشنید فریاد کوتاهی کشید

۶۷۹-برستم چنین گفت کای بفرین

گزین همه خسروان زمین

گیو برستم گفت که ای که شایسته ی درود و احسنت هستی

و انتخاب شده از میان همه ی پادشاهان زمین هستی

۶۸۰-چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو

گیو گفت ازدیدن تو وازین که احوال ایرانیان را میپرسی حرفهای خوبی که میزنی بسیار شاد شدم

۶۸۱-درستند ازین هرک بردی تو نام

ازیشان فراوان درود و پیام

حال همه ی اونااییکه حالشون را پرسیدی خوب است و همگی به تو سلام فرستادند

۶۸۲-نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم

ندیده ای ونمیدانی که درین سن پیری از بخت بد من چه بلایی برسر من آمد

۶۸۳-چه چشم بد آمد بگودرزیان

کزان سود ما را سر آمد زیان

نمیدانم چه حسادتی و بدچشمی در مورد گودرزیان شد که بخاطر آن سودو منفعت ما تمام شد و ضررو زیان دیدیم

۶۸۴-ز گیتی مرا خود یکی پور بود

همم پور و هم پاک دستور بود

من درین دنیا تنهایک پسر داشتم که هم پسرم بود هم وزیرو مشاوری صادق

۶۸۵-شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید

ازچشم من گم شده است وتابحال کسی مانند من درین خاندان اینگونه غم و مصیبت نکشیده است

۶۸۶-چنینم که بینی بپشت ستور

شب و روز تازان بتاریک هور

همانطور که میبینی از ناراحتی شبانه روز برپشت اسب سوارهستم و خورشید زندگی و امید من تاریک است

۶۸۷-ز بیژن شب و روز چون بیهشان

بجستم بهر سو ز هر کس نشان

شبانه روز از فکرو غم‌بیژن هوش و حواس ندارم وهمهجا از هرکسی جویای بیژن شدم

۶۸۸-کنون شاه با جام گیتی نمای

بپیش جهان آفرین شد بپای

اکنون کیخسروباجام جهان نمابه درگاه خداوند مشغول دعاکردن است ودر پرستشگاه مشغول پرستش خداوند است

۶۸۹-چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین

چقدر کیخسرو بدرگاه خداوند با التماس دعا میکرد و او را پرستش میکرد ودر جشنی که در بهار پادشاهان برگزار میکننداین مراسم دعا را انجام داد

۶۹۰-پس آمد ز آتشکده تا بگاه

کمربست و بنهاد بر سر کلاه

بعد از برگزاری مراسم دعا از اتشکده به طرف بارگاه پادشاهی خود آند وکمربندپادشاهی رابست و کلاه پادشاهیش زا برسر گذاشت

۶۹۱-همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش

جام درخشان جهان نما را پیش رو گذاشت وخیلی با دقت به همه طرف ان نگاه کرد 

۶۹۲-بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار

کیخسرو به من ازدرون ان جام بیژن رانشان دادکه گرفتار و زندانی شده و با زنجیرهای بسیار سنگین بسته شدهو به بد گرفتاری دچار شده است

۶۹۳-چو در جام کیخسرو ایدون نمود

سوی پهلوانم دوانید زود

وقتی در جام کیخسرو چنین چیزی نشان داده شداومرابه سرعت به جانب تو برای کمک گرفتن فرستاد

۶۹۴-کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید

الان امیدوارانه به اینجا آمده ام در حالیکه رنگ برچهره ندارم و چشمانم ازبس اشک ریخته ام سفید شده است

ترا دیدم اندر جهان چاره‌گر
تو بندی بفریاد هر کس کمر

۶۹۵-به این نتیجه رسیدم که تنها کسی که میتواند چاره این مشکل رابکندتو هستیو توهستی که به فریاد هرکس میرسی و کمرهمت میبندی تا این مشکل را حل کنی

۶۹۶-همی گفت و مژگان پر از آب زرد

همی برکشید از جگر باد سرد

گیو این حرفهارادائم میگفت و گریه اش که بروی رخسار رنگ پریده اش میریخت زرد رنگ میشد و از غم و غصه دایم اه جانسوز میکشید

۶۹۷-ازان پس که نامه برستم داد

همه کار گرگین بدو کرد یاد

بعد ازانکه نامه کیکاووس را به رستم دادشروع به گفتن کارهای زشت گرگین کرد

۶۹۸-ازو نامه بستد دو دیده پر آب

همه دل پر از کین افراسیاب

رستم نامه را از گیو گرفت درحالیکه برایش اشک میریخت و دلش پر از کینه ی افراسیاب بود

۶۹۹-پس از بهر بیژن خروشید زار

فرو ریخت از دیده خون برکنار

بعد رستم از غم بیژن با فریاد گریه کرد وبرای او اشک خونین میریخت

۷۰۰-بگیو آنگهی گفت مندیش ازین

که رستم نگرداند از رخش زین

بعدبه رستم گفت اصلا درین مورد فکرت رامشغول نکن وخیالت راحت باشد زیرا که رستم یعنی من از روی زین پایین نخواهم آمدمگر..

۷۰۱-مگر دست بیژن گرفته بدست

همه بند و زندان او کرده پست

تازمانیکه دست سهراب را در دست خودش بگیردو اورااز هر زندان و زنجیری آزادکندوبیاورد

۷۰۲-بنیروی یزدان و فرمان شاه

ز توران بگردانم این تاج و گاه

با کمک خداوند ودستور پادشاه تخت و تاج شاهی را از افراسیاب خواهم گرفت و به ایرانیان میدهم

۷۰۳-وز آنجا بایوان رستم شدند

بره بر همی رای رفتن زدند

گیوورستم از آنجابه عمارت رستم رفتندودر راه مشورت کردند که چگونه باید بروند وچه کاری انجام بدهند

۷۰۴-چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند

ز گفتار خسرو بخیره بماند

وقتی رستم نامه ی کیخسرو را خواندازانچه که کیخسرو نوشته بودمات و متعجب شد 

۷۰۵-ز بس آفرید جهاندار شاه

بد آن نامه بر پهلوان سپاه

علت تعجب رستم این بود که کیخسرو در نامه خیلی پهلوان سپاه ایران یعنی رستم را مورد ستایش و تعریف قرارداده بود

۷۰۶-بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم

بعد رستم گفت فهمیدم که چه  رخ داده وچه راه چاره ای داردوبه دستور شاه برای آن راه چاره ای اندیشیده ام

بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو

۷۰۷-فهمیدم چه رنجی میکشی و چرا اینقدر بیتابی میکنی و اینکه درهرکاری چقدر غم و غصه میخوری

۷۰۸-چه مایه ترا نزد من دستگاه

بهر کینه‌گاه اندرون کینه خواه

توپیش من خیلی ارج و مقام داری و هر جاییکه درآن خواسته باشند باتو کینه جویی کنندمن هم از آنها انتقام میگیرم

۷۰۹-چه کین سیاوش چه مازندران

کمر بسته بر پیش جنگاوران

فرقی نمیکند این انتقام گرفتن در کجا باشد چه بخاطر انتقام خون سیاوش باشد چه بخاطر انتقام از جنگ مازندران که دران افراسیاب خیلی از ایرانیان راازبین بردمن اماده خواهم بود که در جلوی همه جنگجویان سپاه بایستم و بجنگم

 ۷۱۰-برین آمدن رنج برداشتی

چنین راه دشوار بگذاشتی

توبرای امدنت به اینجا خیلی رنج کشیدی و این راه دشوار را به سختی پشت سر گذاشتی تا بتوانی مرا ببینی

۷۱۱-بدیدار تو سخت شادان شدم

ولیکن ز بیژن غریوان شدم

وقتی تورا دیدم بسیارشادشدم

ولیکن زغم بیژن بسیارگریان شدم

۷۱۲-نبایستمی کاین چنین سوگوار

ترا دیدمی خستهٔ روزگار

نباید تورا اینجورغمو غصه دار ببینمو اینکه از دست زندگی خسته شده ای

۷۱۳-من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را

من بخاطراین نامه ای که شاه نوشته باعجله همه راه رابرای نجات بیژن طی میکنم

۷۱۴-ز بهر ترا خود جگر خسته‌ام

بدین کار بیژن کمر بسته‌ام

من برای توبسیار غمگینم و برای حل کردن مشکل بیژن اماده شده ام

۷۱۵-بکوشم بدین کارگر جان من

ز تن بگسلد پاک یزدان من

تلاش میکنم تااین کار انجام بشود حتی اگرم خداوند تقدیر مرا مردن نوشته باشد

۷۱۶-من از بهر بیژن ندارم برنج

فدا کردن جان و مردان و گنج

من هیچ ترسی ندارم ازینکه درین راه جان خود وسپاهیانم رافداکنم‌و مال و ثروت زیادی ازدست بدهم

۷۱۸-بیارمش زان بند تاریک چاه

نشانمش با شاه در پیشگاه

اوراازاسارت چاه تاریکی که درآن اسیرشده خارج میکنم و اورا در کنار کیخسرو دربارگاه پاادشاهیش مینشانم

۷۱۹-سه روز اندرین خان من شاد باش

ز رنج و ز اندیشه آزاد باش

درمنزل من سه روز ساکن شو و خوشحال باش و از رنج و غم بیژن خودت رادورکن

۷۲۰-که این خانه زان خانه بخشیده نیست

مرا با تو گنج و تن و جان یکیست

زیراکه خانه ی من‌ ازخانه ی توجدانیست وهرچه که دارم ازمال و جان وتن باآنچه توداری یکی هست وفرق نمیکند

۷۲۱-چهارم سوی شهر ایران شویم

بنزدیک شاه دلیران شویم

روز چهارم به طرف شهر ایران راه میوفتیم و پیش پادشاه دلیران یعنی ایرانیان میرویم

۷۲۲-چو رستم چنین گفت بر جست گیو

ببوسید دست و سر و پای نیو

وقتی رستم اینگونه به گیو امیدواری داد گیو ز جایش بلند شد واز خدشحالی دست و سرو پای رستم را بوسید

۷۲۳-برو آفرین کرد کای نامور

بمردی و نیروی و بخت و هنر

گیوبه رستم احسنت و مرحباگفت و گفت ای کسی که همه جا در مردانگی و قدرت وشانس و اقبال و فضیلت داشتن پرافتخارهستی

۷۲۴-بماناد بر تو چنین جاودان

 

تن پیل و هوش و دل موبدان

از خدا میخواهم که قدرت توو اندام تو که مانند فیلی تنومند است و عقل و دانش تو و این دل پاکی که داری و مثل دل رهبران زرتشتی پاک است برایت تا ابد باقی بماند

۷۲۵-ز هر نیکی بهره‌ور بادیا

چنین کز دلم زنگ بزدادیا

دعامیکنم همه خوبیهابرای تواتفاق بیوفتد چون اینگونه غمهایم را از دل کدرو زنگ گرفته ام پاک کردی

۷۲۶-چو رستم دل گیو پدرام دید

ازان پس بنیکی سرانجام دید

وقتی رستم دید که دل گیو ارام شده و خیالش راحت شده عاقبت اینکار را خوب پیش  بینی کرد

۷۲۷-بسالار خوان گفت پیش آر خوان

بزرگان و فرزانگان را بخوان

به کسیکه مسوول تدارک غذابوددستور دادکه سفره ی خوراکی هارا اماده کند و همه ی بزرگان و  دانشمندان را دعوت کند

۷۲۸-زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو

زواره و فرامرزو زال وگیو همه برسر سفره یرستم که بزرگ همه ی ایرانی های شجاع هست نشستند(فرامرزفرزند رستم

،زواره برادر رستم)

۷۲۹-بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند

هرچه خوردنی اورده بودند خوردند و از خوردن فارغ شدندو بعد آن بساط سازو آواز را دنبال کردند

۷۳۰-نوازندهٔ رود با میگسار

بیامد بایوان گوهر نگار

کسی که نوازنده ی ساز رود بود(رودنوعی ساز زهی بوده است)به تالاری امدند که با جواهر تزیین شده بود

۷۳۱-بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز

وقتی روز چهارم رسیدو چون زمان رفتن رسید تصمیم گرفتند ساز و برگ رفتن را آماده کنند

 

۷۳۲-بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار

رستم دستور دادکه بار سفررا ببندید و برای رفتن بسوی پادشاه ایران کیخسرو آماده باشید

۷۳۳-سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش

سواران جنگجو و مبارزازایران راهی را تا جایگاه رستم درست کرده بودند  صف کشیده بودند

۷۳۴-بیامد برخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای

رستم امد وسواربررخش شد وکمر جنگ را بست وآماده شد و لباس فاخر رومی خود را پوشید

۷۳۵-بزین اندر افگند گرز نیا

پر از جنگ سر دل پر از کیمیا

گرزسام را برروی زین انداخت در حالیکه در سرش فکر جنگیدن داشت ودر دلش فکر های زیادی چاره برای انجام این کار بود

۷۳۷-بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاج‌بخش

گوش رخش بخاطر هوشیاری و امادگی برای جنگ بلندو کشیده شده بود انگار کشیدگیش تا اسمان میرفت و سر رستم از غرورو افتخارانگار بالاتر و درخشانتر از خورشید بود

۷۳۸-خود و گیو با زابلی صد سوار

ز لشکر گزید از در کارزار

خودش بود و گیو و صدسوار زابلی را برای جنگیدن انتخاب کرد

۷۳۹-کجا بردنی بود برداشتند

بزاول فرامرز بگذاشتند

هرچه که قابل بردن بود به همراه بردند و فرامرز را در زابل برای حفاظت از زابل باقی گذاشتند

۷۴۰-سوی شهر ایران نهادند روی

همه راه پویان و دل کینه‌جوی

به طرف شهر ایران حرکت کردندو راه را درحالیکه به فکر انتقام گرفتن بودند طی کردند

۷۴۱-چو رستم بنزدیک ایران رسید

بنزدیک شهر دلیران رسید

وقتی رستم به نزدیک شهر ایران که شهر دلیران هست رسید 

۷۴۲-یکی باد نوشین درود سپهر

برستم رسانید شادان بمهر

انگار بادی خوش امد و سلام و درود اسمانی را با شادی و مهربانی به رستم رساند

۷۴۳-بر رستم آمد همانگاه گیو

کز ایدر نباید شدن پیش نیو

همان موقع گیو پیش رستم آمدو به اوگفت از اینجا نباید بدون خبرپیش کیخسرو شاه شجاع  بروی

۷۴۴-شوم گفت و آگه کنم شاه را

که پیمود رخش تهم راه را

گیو گفت میروم و شاه را ازآمدن تو آگاه میکنم و میگویم که رخش رسام تمام راه را طی کرده که به اینجا برسد و شماراببیند

۷۴۵-چو رفت از بر رستم پهلوان

بیامد بدرگاه شاه جوان

وقتیروز کنار رستم پهلوان رفت به درگاه پادشاهی کیخسرو جوان آمد

۷۴۶-چو نزدیک کیخسرو آمد فراز

ستودش فراوان و بردش نماز

وقتی به نزدیک کیخسرو رسیدبسیار اورا ستایش کرد و تعظیم کرد

۷۴۷-پس از گیو گودرز پرسید شاه

که رستم کجا ماند چون بود راه

بعد کیخسرو از گودرزپرسید که پس رستم کجاست و راه را چگونه گذراندیدتا به اینجا رسیدید

۷۴۸-بدو گفت گیو ای شه نامدار

برآید ببخت تو هرگونه کار

گیو به اوگفت ای پادشاه سرشناس که به اراده ی تو هرکاری انجام میشود 

۷۴۹-نتابید رستم ز فرمان تو

دلش بسته دید بپیمان تو

رستم ازفرمانت سرپیچی نکرد وانرااجراکردودلبسته ی عهدو پیمانی شد را که با تو داشت

۷۵۰-چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی

بمالید بر نامه بر چشم و روی

وقتی نامه ی پادشاه یعنی تو را به او دادم

دز شورو اشتیاق انرا بریرو صورتش کشید

۷۵۱-عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست

هم رکاب من شد وپابپای اسبم امد درست مانند کسی که اطراف پادشاهش بگرددو برایش بسیار عزیز باشد

۷۵۲-برفتم من از پیش تا با تو شاه

بگویم که آمد تهمتن ز راه

من ازاوجلوتر آمدم تا با توکه پادشاه هستی بگویم و خبربدهم که رستم از راه رسیده است

۷۵۳-بگیو آنگهی گفت رستم کجاست

که پشت بزرگی و تخم وفاست

بعد کیخسرو به دیو گفت که رستم که پشتوانه ی پادشاهی من وکسی که تخم وفاداری را کاشته و رشد داده است و بسیار بما وفاداراست کجاست 

۷۵۴-گرامیش کردن سزاوار هست

که نیکی نمایست و خسروپرست

شایسته هست که به او بسیار احترام گذاشته شود زیرانمونه خوبی هاست و پادشاه هان را به حد پرستش دوست دارد

۷۵۵-بفرمود خسرو بفرزانگان

بمهتر نژادان و مردانگان

کیخسروبه همه ی دانشمندان و کسانی که دارای نژادی اصیل ایرانی بودنداشراف و بزرگان و  جوانمردان دستور داد

۷۵۶-پذیره شدن پیش او با سپاه

که آمد بفرمان خسرو براه

با سپاهی از سربازان ایرانی به استقبال او رفتند چون او خواسته کیخسرو را انجام داده بود و به آنجا آمده بود

۷۵۷-بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را

هم به گودرز کشوادهم به پادشاه خاندان نودرو هم به فرهاد گفتند که به استقبال رستم بیایند

۷۵۸-دو بهره ز گردان گردنکشان

چه از گرزداران دشمن کشان 

دوسوم از پهلوانان شجاع و باقدرت که تعدادی از انهااز گرزدارانی که با گرز خود دشمنان ایران را از پای درآورده اند

۷۵۹-بر آیین کاوس برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

طبق اداب و رسومی که برای کیکاووس بجا میاوردندبرای استقبال از رستم مراسم خوبی را تدارک دیدند

۷۶۰-جهان شد ز گرد سواران بنفش

درخشان سنان و درفشان درفش

از گردو خاکی که سواران با اسبهایشان به پا کرده بودندتیره و برنگ‌ بنفش در امده بودنیزه هایشان میدرخشیدو پرچم هاشان برق میزد 

۷۶۱-چو نزدیک رستم فراز آمدند

پیاده برسم نماز آمدند

وقتی به رستم نزدیک شدند برای تعظیم و احترام از اسب هایشان پیاده شدند

۷۶۲-ز اسب اندر آمد جهان پهلوان

کجا پهلوانان بپیشش نوان

رستم از اسبش پیاده شد 

در جاییکه پهلوانان به او تعظیم و سجده میکردند

۷۶۳-بپرسید مر هریکی را ز شاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

از هرکدام از انها در مورد پادشاهی که مانند حورشید در اسمان است و مثل ماه تابان سوال کرد

 ۷۶۴-نشستند گردان و رستم بر اسب

بکردار رخشنده آذرگشسب

رستم و دیگر پهلوانان سوار براسب شدند ومانندی برقی درخشان و به سرعت تاختند

۷۶۵ -چو آمد بر شاه کهترنواز

نوان پیش او رفت و بردش نماز

وقتی به کیخسرو که به زیر دست نوازی معروف بود رسیدندبا تعظیم پیش اورفت و ستایش کرد

۷۶۶-ستایش کنان پیش خسرو دوید

که مهر و ستایش مر او را سزید

رستم در حالیکه کیخسرو را ستایش میکرد پیش او دوان امد زیرا که محبت و تعریف و تحسین کردن سزاوار کیخسرو بود

۷۶۷-برآورد سر آفرین کرد و گفت

مبادت جز از بخت پیروز جفت

سرش را برای تعطیم کردن بالااورد وگفت مبادابغیراز بخت و اقبال پیروز و موفق بهره ای داشته باشی (همیشه پیروزوموفق باشی)

۷۶۸-چو هرمزد بادت بدین پایگاه

چو بهمن نگهبان فرخ کلاه

مقام و مرتبه ی تو به اهورامزدابرسدومثل بهمن نگهدارو پاسدارکلاه مبارک شاهی باشی

 

۷۶۹-همه ساله اردیبهشت هژیر
نگهبان تو با هش و رای پیر

دعامیکنمهمه ساله اردیبهشت هوشیاراز تو بادادن هوش وعقل و تجربه ی زیادنگهداری کند

۷۷۰-چو شهریورت باد پیروزگر

بنام بزرگی و فر و هنر

و شهریورکهنماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است تورادر داشتن نام پر افتخار و فروشکوه و خوبیها وفضیلتهایاری کند

۷۷۱-

۷۷۱-سفندارمذ پاسبان تو باد
خرد جان روشن روان تو باد

اسفند ماه که مظهر عقل و خرد کامل است نگهدارنده ی تو باشدو عقل وخرد مایه ی رشد روح و روان تو باشد 

۷۷۲-چو خردادت از یاوران بر دهاد

ز مرداد باش از بر و بوم شاد

مانند خرداداز دوستان و یارانت برخوردارو بهره مند بشوی

و در ماه مرداد که ماه
نیک اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت است از سرزمین و کشورت شادی و خوشی ببارد

۷۲۳-دی و اورمزدت خجسته بواد
در هر بدی بر تو بسته بواد

ماه دی که ماه اهورامزداست برای تو مبارک باشد وهیچ اتفاق بدی درین ماه برای تو نیوفتد

۷۷۴-دیت آذر افروز و فرخنده روز

تو شادان و تاج تو گیتی فروز

دی یکی از صفات اهورامزداست،درماه دی گرمی و اتش در بارگاهت فروزان و گرمی بخش باشدو روز مبارکی برایت باشد و درین روز شاد باشی و تاج پادشاهیت بدرخشدظهر لیموشیرین شلعم خوردم 

۷۷۵-چو این آفرین کرد رستم بپای

بپرسید و کردش بر خویش جای

وقتی رستم استاده به جان کیخسرو دعاکردکیخسرو ازو حالش راپرسید واورادر کنار خود نشاند

 ۷۷۶-بدو گفت خسرو درست آمدی

که از جان تو دور بادا بدی

کیخسرو به رستم گفت خوب کردی که آمدی دعامیکنمکه بدی از تودور باشد

۷۷۷-به خردادبادابروبومت شاد

همه ساله بخت توآبادباد

درماهخرداددعامیکنم همه ی جای کشورت پراز شادی باشدو هر سال خوشبخت تر باشی 

۷۷۸-گزین کیانی و پشت سپاه
نگهدار ایران و لشکر پناه

۷۷۹-تو برگزیده ی پادشاهان هستی و پشتگرمی لشگرایرانیان وحافظ ایرانیان هستی و دلگرمی و پناه امنی برای سپاه هستی

مرا شاد کردی بدیدار خویش
بدین پر هنر جان بیدار خویش

با آمدن خود به اینجا مراشادمان کردی مخصوصا بادیدن تو که روحی بزرگ و اگاه داری و دارای بسیاری از خوبیها و فضیلت ها هستی

۷۸۰-زواره فرامرز و دستان سام

درستند ازیشان چه داری پیام

حال زواره برادرت و فرامرزپسرت وزال خوبست چه پیغامی از انها برای من داری

۷۸۱-فرو رفت رستم ببوسید تخت

که ای نامور خسرو نیکبخت

رستم تعظیم کزد وتخت کیخسرو رابوسیدو گفت ای پادشاه پراوازه و خوشبخت

۷۸۲-ببخت تو هر سه درستند و شاد
انوشه کسی کش کند شاه یاد

بخاطراقبال بلند توهرسه سلامتند وخوش بحال کسی که پادشاه جویای احوال آنهابشود

۷۸۲-بسالار نوبت بفرمود شاه

که گودرز و طوس و گوان را بخواه

به یکی از بزرگان بارگاه خوددستوردادکه گودرو طوس و پهلوانان دیگر راصدا بزند

۷۸۳-در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار

مسوول بارگاه در باغی راباز کردکه محل پذیرایی از مهمانان بودو خیلی زیباو شاهانه درست شده بود

۷۸۳-در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار

 

مسوول بارگاه در باغی راباز کردکه محل پذیرایی از مهمانان بودو خیلی زیباو شاهانه درست شده بود

۷۸۴-بفرمود تا تاج زرین و تخت

نهادند زیر گلفشان درخت

دستور دادتا تاج طلایی پادشاهی و تخت شاهی رازیر درختی پر گل قراردادند

۷۸۶-همه دیبهٔ خسروانی بباغ

بگسترد و شد گلستان چون چراغ

همه ی  پارچه های شاهانه و زیبا را در باغ پهن کردو باغ پر گل مثل چراغی نورانی شد

درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

۷۸۷-درختی زدند از بر گاه شاه

کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

جلوی تخت پادشاهدرختی زدندکه برروی تخت و تاج پادشاه سایه انداخت

۷۸۸-تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
برو گونه‌گون خوشه‌های گهر

تنه ی درخت پرازنقره شد و شاخه هایش از یاقوت و طلاتزیین شده بودو انواع مختلفی از جواهرات بصورت خوشه برآن اویخته شده بود

 

۷۸۹-عقیق و زمرد همه برگ و بار

فروهشته از تاج چون گوشوار

روی برگهاو شاخه های درخت بجای میوه پربوداز سنگهای عقیق و زمرد که برنگ سبزبودندواز تاج پودشاهی مثل گوشواره هایی اویزان بودند

۷۹۰-همه بار زرین ترنج و بهی
میان ترنج و بهیها تهی

۷۹۰-میوه درختان ترنج ها وبه های طلایی بود که درونشان خالی بود

۷۹۱-بدو اندرون مشک سوده بمی

همه پیکرش سفته برسان نی

درون به هاو ترنج های طلایی مشکی ریخته بودند که آغشته به شراب بودو دورانرا مانند نی سابیده و صیقلی کرده بودند

۷۹۲-کرا شاه بر گاه بنشاندی

برو باد ازو مشک بفشاندی

هرکس را که شاه اجازه میداد برتخت بنشیند از طرف ترنج و به ها هر بادی که میوزید انهارا معطر به بوی مشک و شراب میکرد

۷۹۳-همه میگساران بیپش اندرا
همه بر سران افسر از گوهرا

همه ی شراب نوشان در پیش پای پادشاه بودند و برسر آنهاتاجی از جواهربود

۷۹۴-ز دیبای زربفت چینی قبای

همه پیش گاه سپهبد بپای

لباسهایشان وجامه های بلندشان از جنس پارچه های زربافت چین بودو همه ی انها در پیش پای کیخسرو برپا وایستاده بودند

۷۹۴-ز دیبای زربفت چینی قبای

همه پیش گاه سپهبد بپای

لباسهایشان وجامه های بلندشان از جنس پارچه های زربافت چین بودو همه ی انها در پیش پای کیخسرو برپا وایستاده بودند

۷۹۵-همه طوق بربسته و گوشوار

بریشان همه جامه گوهرنگار

همه گردنبندو گوشواره به حود بسته بودندو برتن همه ی آنها لباس جواهر نشان بود

۷۹۶-همه رخ چو دیبای رومی برنگ
فروزنده عود و خروشنده چنگ

چهره های انها مثل پارچه های رنگارنگ رومی خوش اب ورنگ و شاداب بودعوددر حال سدختن بودو چنگها نواخته میشد

۷۹۷-همه دل پر از شادی و می بدست

رخان ارغوانی و نابوده مست

همه شادمان بودندو شراب در دست داشتندچهره هایشان ارغوانی رنگ شده بودو بااین وجود هوشبار بودند

بفرمود تا رستم آمد بتخت
نشست از بر گاه زیر درخت

کیخسرو از رستم خواست که به کنار تخت بیاید و اودر کنار تختشاهی زیر درخت نشست

۷۹۹-برستم چنین گفت پس شهریار

که ای نیک پیوند و به روزگار

بعد کیخسرو به رستم گفت که ای کسیکه از بستگان خوب من هستی و روزگار خوبی داری

۸۰۰-ز هر بد توی پیش ایران سپر

همیشه چو سیمرغ گسترده پر

تو مثل سپری ایران را دربرابرحوادث بد حفظ میکنی و مثل سیمرغ بالهای بزرگت را برسر ایران پهن کرده ای و از ایرانیان حمایت میکنی

۸۰۱-چه درگاه ایران چه پیش کیان

همه بر در رنج بندی میان

چه در دربار پادشاهی و چه پیش پادشاهان کیانی تو همیشه آماده هستی که با رنج و سختی جلوی بدیهارا بگیری 

۸۰۲-شناسی تو کردار گودرزیان

به آسانی و رنج و سود و زیان

تو خاندان گودرز را میشناسی و میدانی در همه وقت چه راحتی چه سختی چه سودو زیان با من شریک بوده اند

۸۰۳-میان بسته دارند پیشم بپای

همیشه بنیکی مرا رهنمای

و آماده بوده اند که در خدمت به من باشندوبه خوبی در هر کار راهنمابوده اند

۸۰۴-بتنها تن گیو کز انجمن

ز هر بد سپر بود در پیش من

گیو هم در بین همه ی گودرزیان از من در مقابد همه ی اتفاقات بد محافظت کرده است

۸۰۵-چنین غم بدین دوده نامد بنیز

غم و درد فرزند برتر ز چیز

تابحال این خاندان چنین غمی هم ندیده بوده وغم و غصه فرزند را داشتن از همه چیز بدتر است

۸۰۶بدین کار گر تو ببندی میان
پذیره نیایدت شیر ژیان

اگر تصمیم بگیری که این کار مهم را انجام بدهی حتی شیر ژیان هم نمیتواند کار توراانجام دهدو تو بتنهایی کافی هستی

۸۰۷-کنون چارهٔ کار بیژن بجوی
که او را ز توران بد آمد بروی

ازتو میخواهم مشکل بیژن را حل کنی زیرا از طرف تورانیان برای او اتفاق بدی افتاده است 

۸۰۸-ز اسبان و شمشیر و گنج

ببر هرچ باید مدار این برنج

ازسپاه و اسب و شمشیر و طلاو جواهرهر چقدر دلت میخواهد با خودت همراه کن و ازین بابت به خودت سختی نده

۸۰۹-چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید

زمین را ببوسید و دم درکشید

وقتی رستم این چیزهارا ازکیخسروشنیدبه نشانه ی احترام تعظیم کردو ساکت ماند

 

۸۱۰-برو آفرین کرد کای نیک نام

چو خورشید هر جای گسترده کام

اورا دعا کرد و آفرین گفت ای انسان خوشنام که مانند خورشیدی به همه جاتابیدی و همه جارااز نعمت خودت برخوردار گردی 

۸۱۱-ز تو دور بادا دو چشم نیاز

دل بدسگالت بگرم و گداز

انشالله از تو احتیاج و نیازمندی دور باشد دل دشمنان تو به غم و غصه خوردن مشغول باشد

۸۱۲-توی بر جهان شاه و سالار و کی
کیان جهان مر ترا خاک پی

تو پادشاه همه ی دنیا هستی و بزرگ و بلند مرتبه و بلند قدر هستی و همه ی پادشاهان در برابر تو هیچند وخاک پای تو هم نیستند

۸۱۳-که چون تو ندیدست یک شاه گاه
نه تابنده خروشید و گردنده ماه

هیچ تخت و تاجی شاهی مانند تو ندیده است و نه حتی چنین دم و دستگاه شاهی را. حتی خورشیدتابان و ماه چرخنده هم چنین پادشاهی به خود ندیده اند

۸۱۴-بدان را ز نیکان تو کردی جدا
تو داری بافسون و بند اژدها

۸۱۵-بکندم دل دیو مازندران

بفر کیانی و گرز گران

دیو مازندران را کشتم و قلب اورااز سینه درآوردم و اینکار را باکمک شکوه و عظمت و حمایت الهی و گرز سنگینم انجام دادم

۸۱۶-مرامادر از بهر رنج تو زاد

تو باید که باشی برام و شاد

مرا مادرم برای این بدنیا اورد که رنج و سختیهای تو را کم کنم حتی اگر سختی بکشم تو بتید ارام و خوش و شادمان زندگی کنی

۸۱۷-منم گوش داده بفرمان تو
نگردم بهرسان ز پیمان تو

من به دستوراتت گوش میدهم و مطیع و فرمانبر تو هستم

و به هیچ ترتیبی از عهدو پیمانی که با تو دارم برنمیگردم

۸۱۸-دل و جان نهاده بسوی کلاه

بران ره روم کم بفرمود شاه

از ته دل و باجان و دل متوجه خواست پادشاه خواهم بود و همان راهی را میروم که پادشاه به من دستور بدهد 

۸۱۹-و نیز از پی گیو اگر بر سرم

هوا بارد آتش بدو ننگرم

واگر بدنبال خواسته های گیو بروم ودر این راه حتی اگر برسرم اتش ببارد من هیچ توجههی نخواهم کرد وهر خطری را قبول میکنم

۸۲۰-رسیده بمژگانم اندر سنان

ز فرمان خسرو نتابم عنان

قطرات اشک مثل نیزه ای به مژگانم برخورد کرده است و من از دستورات کیخسرو سرپیچی نمیکنم

۸۲۱-برآرم ببخت تو این کار کرد

سپهبد نخواهم نه مردان مرد

من به خوش یمنی پادشاهی شمااین کار را به پایان خواهم رساندو برای اینکار نه داشتن سردارو سپهبدو جنگجوی مبارزنمیخواهم

۸۲۲-کلید چنین بند باشد فریب

نه هنگام گرزست و روز نهیب

این مشکل فقط حیله و نیرنگ حل میشودو دیگر زمان جنگیدن با گرزوفریادکشیدن و جنگ طلبی نیست

۸۲۳-چو رستم چنین گفت گودرز و گیو

فریبرز و فرهاد و شاپور نیو

وقتی رستم این حرف را زدفریبرزوفرهادو شاپور شجاع

۸۲۴-بزرگان لشکر برو آفرین
همی خواندند از جهان آفرین

همه ی رهبران لشگربرتی اوتحسینی از طرف پروردگار کردندیعنی خداوند برتو درود میفرستد

۸۲۵-بمی دست بردند با شهریار

گشاده بشادی در نوبهار

همه اینهابه همراه پادشاه مشغول حوردن شراب شدندو انگار بهارجدیدی از راه رسیده است

۸۲۶-چو گرگین نشان تهمتن شنید

بدانست کآمد غمش را کلید

وقتی گرگین شنید که رستم آمده فهمید که قفل غم‌و غصه اش رازرستم میتواند باز کندو مشکلش راحل کند

۸۲۷-فرستاد نزدیک رستم پیام

که ای تیغ بخت و وفا را نیام

برای رستم پیغام فرستاد که تو کسی هستی که وقتی وفاو بخت و اقبال بروی وسی شمشیرمیکشدتو مثل پوششی بروی این شمشیرهستی وجلوی این بیوفاییهاو بدشانسی هارا میگیری

۸۲۸-درخت بزرگی و گنج وفا

در رادمردی و بند بلا

تو در بزرگی و شوکت و عظمت مثل درخت بزرگی هستی و گنجینه ی وفاداری هستی جوانمردی از تو آغاز میشودو مصیبتهاراتو به بند میکشی و انهارا دور میکنی 

۸۲۹-نگه کن بدین گنبد گوژپشت
که خیره چراغ دلم را بکشت

ببین که چگونه این آسمان و روزگار پیربیهوده چراغ لمید را در دلم خاموش کرده است 

۸۳۰-گرت رنج ناید ز گفتار من
سخن گسترانی ز کردار من

اگر حرفها ی من و سخن پراکنی هایی که در مورد کارهایم برایت میگویم ناراحت نمیشوی

۸۳۱-بتاریکی اندر مرا ره نمود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

من را به تاریکی های گناه کشانیدو به آن سمت راهنمایی کردوتقدیر برای من این سرنوشت را نوشته بود و هزچه که بود انجام شد و اتفاق افتاد 

۸۳۲-بر آتش نهم خویشتن پیش شاه

گر آمرزش آرد مرا زین گناه

اگر گناه مرا بیامرزدخودم راجلوی پادشاه درآتش میا ندازم

۸۳۳-مگر باز گردد ز بد نام من

بپیران سر این بد سرانجام من

شاید که این بدنامی من درین سن و سال پیری ازمن برگرددو دور شودوعاقبتم شوم من تغییرکند

۸۳۴-مرا گر بخواهی ز شاه جوان
چو غرم ژیان با تو آیم دوان

اگر آزادی مرا از کیخسرو بخواهی مثل میشی شجاع و جنگجوبدنبال تو خواهم آمد

۸۳۵-شوم پیش بیژن بغلتم بخاک

مگر بازیابم من آن کیش پاک

من پیش بیژن میروم و درخاک میغلتم تا مراببخشدشاید که دوباره آبرویم و دین پاک از دست رفته ام به من برگردد

۸۳۶-چو پیغام گرگین برستم رسید

یکی باد سرد از جگر برکشید

وقتی رستم پیغام گرگین را شنیداز شدت تاسف و اندوه آهسردی کشید

۸۳۷-بپیچید ازان درد و پیغام اوی

غم آمدش ازان بیهده کام اوی

از غم گرگین و کارخایی که انجام داده بود و آرزوهای بیخودی که داشت و بخاطر آنها خودش را گرفتار کردبسیار غمگین شد

۸۳۸-فرستاده را گفت رو باز گرد

بگویش که ای خیره ناپاک مرد

به فرستاده گفت باز گردوبرو و به این مرد گناهکار گستاخ بگو که 

۸۳۹-تو نشنیدی آن داستان پلنگ

بدان ژرف دریا که زد با نهنگ

توان داستان را که پلنگی با نهنگی که در دریایی عمیق زندگی میکرد گفت را نشنیدی؟

 ۸۴۰-که گر بر خرد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا کس رها

که اگر هوا هوس برنفس انسان چیره بشوددیگر هیچ انسانی نمیتواند ازچنگال هوا و هوس رهایی پیداکند

۸۴۱-خردمند کرد هوا را بزیر

بود داستانش چو شیر دلیر

عاقل مثل شیری است که با قدرتمندی دشمنانش را شکست میدهد و دشمن انسان عاقل هوی و هوس اوست 

۸۴۲-نبایدش بردن بنخچیر روی
نه نیز از ددان رنجش آید بدوی

نبایدبه شکارگاهی برود که شکارچی یعنی هوا و هوس اورا شکار کنداگر اینکار را انجام ندهداز جانب حیوانات وحشی مثل هواهوس و تکبر دورویی و......آسیبی به اونمیرسد

بیت ۸۴۳-تو دستان نمودی چو روباه پیر

ندیدی همی دام نخچیرگیر

تو مقل یک روباه پیرو حیله گر درحق بیژن مکرو حیله کردی ولی خود تو دامی را که شکارچی برایت پهن کرده بود ندیدی

۸۴۴-نشاید کزین بیهده کام تو
که من پیش خسرو برم نام تو

شایسته نیست که من بااین خواسته و ارزوی بیهوده و بیخود تو دیگراسمی از تو پیش کیخسرو ببرم 

۸۴۵-ولیکن چو اکنون ببیچارگی
فرو مانده گشتی بیکبارگی

ولیکن اکنون میبینم که چقدر بدبخت و بیچاره شده ای و یکدفعه چقدر درمانده شده ای

۸۴۶-ز خسرو بخواهم گناه ترا
بیفروزم این تیره ماه ترا

از کیخسرو میخواهم که گناهت را ببخشد وامید به بخششرا که مثل نور ماهی کم نور در دلت شده روشن و درخشان میکنم و ترا به بخشش گناهانت توسط کیخسرو امیدوار میکنم

۸۴۷-اگر بیژن از بند یابد رها

بفرمان دادار گیهان خدا

اگر بیژن به خواست و فرمان خدا از زندان نجات پیدا کند

۸۴۸-رهاگشتی از بند و رستی بجان

ز تو دور شد کینهٔ بدگمان

تو هم جانت وز زندان خلاصی پیدا میکندو کسانی که نسبت به تو کینه دارند و فکر بد میکنند از ذهنشان این فکرهای بد نسبت به تو پاک میشود

۸۴۹-وگر جز برین روی گردد سپهر

ز جان و تن خویش بردار مهر

ولی اگر اسمان و تقدیر چیز دیگری برایت بخواهد باید از جانت و جسمت بکلی دست بکشی 

۸۵۰-نخستین من آیم بدین کینه‌خواه
بنیروی یزدان و فرمان شاه

ابتدا به فرمان پادشاه و کمک خداوند برای گرفتن انتقام اقدام میکنم

۸۵۱-وگر من نیایم چو گودرز و گیو
بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو

اگر من اینکار را نکنم کسانی مثل گودرز و پدرش گیو اینکار را خواهند کردو انتقام پسرشان را از تو میگیرند

۸۵۲-برآمد برین کار یک روز و شب
و زین گفته بر شاه نگشاد لب

برای اتجام اینکار یک شبانه روز صبر کردو درینموردبه شاه چیزی نگفت 

۸۵۳-دوم روز چون شاه بنمود تاج

نشست از بر سیمگون تخت عاج

روز دوم وقتی شاه تاج خود را برسر گذاشت و برروی تخت پادشاهیش که از جنس عاج فیل بودنشست

۸۵۴-بیامد تهمتن بگسترد بر

بخواهش بر شاه خورشید فر

رستم برای خواهش کردن از پادشاه برای آزادشدن گرگین پهلوی شاه که فر و شکوهش مثل خورشیدی میدرخشید آمد

۸۵۵-ز گرگین سخن گفت با شهریار

ازان گم شده بخت و بد روزگار

با کیخسرو در مورد گرگین صحبت کرداز گرگینی بخت و اقبار ازو برگشته وحال و روز بدی دارد

۸۵۶-بدو گفت شاه ای سپهدار من

همی بگسلی بند و زنهار من

کیخسرو به رستم گفت ای سردار سپاه من توداری کاری میکنی بیژن ازاد بشود و امان بگیره 

۸۵۷-که سوگند خوردم بتخت و کلاه

بدارای بهرام و خورشید و ماه

زیرابه تاج و تخت و کلاه پادشاهی وبه صاحب ستاره ی بهرام و ماه و خورشیدها

۸۵۸-که گرگین نبیند ز من جز بلا

مگر بیژن از بند یابد رها

که گرگین غیر از مصیبت و بدبختی از من نبیند مگر اینکه بیژن از زندان آزاد شود

۸۵۹-جزین آرزو هرچ باید بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

غیر از آزادی بیژن هر چه دلت میخواهد از من تقاضاکن مثل تخت شاهی و مهر پادشاهی وشمشیر و کلاه مخصوص پادشاهی 

۸۶۰-پس آنگه چنین گفت رستم بشاه

که ای پرهنر نامور پیشگاه بعد رستم به شاه اینگونه گفت که ای پادشاه صاحب نام و مشهورکه اوازه ی تخت و تاجت همه جا هست 

۸۶۱-اگر بد سگالید پیچد همی

فدا کردن جان بسیچد همی

اگر فکر بد کرد و برای ببژن نقشه کشید الان پشیمانه و از غم بخودش میپیچد و اماده اینست که جانش را برتی آزادی بیژن بدهد

گر آمرزش شاه نایدش پیش
نبودیش نام و برآید ز کیش

۸۶۲-اگر شما که پادشاه هستید اورا نبخشید دیگر نشانی ازو باقی نمیماندو باعث میشوداز دین و آیین خود برگردد

۸۶۳-هرآن کس که گردد ز راه خرد

سرانجام پیچد ز کردار خود

هرکس از راه عقل دور شود در نهایت از کرده ی خود پشیمان میشود

۸۶۴-سزد گر کنی یاد کردار اوی

همیشه بهر کینه پیکار اوی

شایسته هست که از کارهاو خدمتهایی که به ایرانیان کرده یاد کنی واینکه هرجا نیاز بوده انتقام ایران رو بگیره جنگیده 

۸۶۵-بپیش نیاکانت بسته کمر

بهر کینه گه با یکی کینه ور

آماده خدمت به اجداد و نیاکانت بوده وهرجا که حرف انتقامگیری بوده از دشمن انتقام گرفته است 

۸۶۶-اگر شاه بیند بمن بخشدش

مگر اختر نیک بدرخشدش

اگرشما صلاح میدانیدکناه اورا به اعتباری که من پیش شما دارم ببخشیدشاید با اینکار ستاره بخت او درخشان شود و سعادت به او روی بیاورد

۸۶۷-برستم ببخشید پیروز شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه

بخاطر پادر میانی رستم گرگین را بخشیدو اورا از زندان و چاه تاریک نجات داد

۸۶۸-ز رستم بپرسید پس شهریار
که چون راند خواهی برین گونه کار

۸۶۸-بعد کیخسرو به رستم گفت چگونه قراراست اینکار را انجام بدهی

۸۶۹-چه باید ز گنج و زلشکر بخواه
که باید که با تو بیاید براه

چقدر باید جواهرات و سپاه همراه داشته باشی تا اینکه برای اینکار با تو بیایندو بیژن ازاد شود

 ۸۷۰-بترسم ز بد گوهر افراسیاب

که بر جان بیژن بگیرد شتاب

میترسم که افراسیاب بدذات ببژن رابزودی بکشد

1-شبی چون شبه روی شسته به قیر          نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

آن شب برای فردوسی شبی بسیار تیره و خالی از اجرام و ستارگان آسمانی بوده است اما زیباییهای خودش را دارد چون آن را تشبیه به سنگ شبق کرده که بسیار نرم و سیاه رنگ و براق است که این درخشندگی به دلیل تاریکی زیاد دیده نمیشودو ستارگانی که همیشه میتوانسته باچشم ببیند مثل مریخ یا بهرام ،ستاره زحل یا کیوان و عطارد یا تیر دیده نمیشده است 

 ۲-دگرگونه آرایشی کرد ماه         بسیج گذر کرد بر پیشگاه 

درین شب ماه جلوه ی دیگری از خود نشان داد فردوسی برای توصیف شب از اصطلاحات نظامی مثل بسیج کردن ارایش جنگی و گذر کردن که همان سان دیدن است استفاده میکند تا بزیبایی صحنه یک میدان جنگ راهم به تصویر بکشد ماه مثل یک پادشاه است که از لشگریان خود  که همان ستارگان اسمان هستند سان میبیند ودر منزلی از منازل خود قرار گرفته است که در شب اینگونه دیده میشود 

 ۳-شده  تیره اندر سرای درنگ         میان کرده باریک و دل کرده تنگ 

سرای درنگ استعاره از آسمان 

دو بخش از قسمت تاج ماه تیره شده بود و به همین خاطر میان ماه باریک شده بود و شکل هلالی بخود گرفته بود و انسان ازین تاریکی و از ماه که درخشش آن کمتر دیده میشد دلتنگ و غگمین میشد 

 

 ۴-زتاجش سه بهره شده لاجورد    سپرده هوا را بزنگار و گرد 

دو قسمت از سه قسمت تاج ماه ابی بسیار تیره شده بود و تاریک بود و باعث شده بود آسمان گردی زنگ زده و تیره و تار به خود بگیردو غم انگیز جلوه کند . زنگار گرفته کنایه از غم گرفته و دلگیر هم هست         لاجورد=رنگ نیلی یا سیاه 

۵-سپاه شب تیره بر دشت و راغ     یکی فرش گسترده ازپرّزاغ   شب در وسعت و گستردگی به سپاه تشبیه شده 

شب درین نبرد میان روزو شب انگار انبوهی از کلاغ راجمع کرده و پرهایشان رامثل فرشی بروی دشت و صحراپهن کرد 

۶-نموده زهر سو بچشم اهرمن   چو مار سیه باز کرده دهن 

به هر طرف که نگاه میکنیم دیو سیاهی بچشم‌میخوردسیاهی شب به اهرمن یا دیو سیاه تشبیه شده ؛سیاهی شب مثل ماریست که دهان تیره ی خود را باز کرده باشد وسایه تاریک دهان مار سیاه به شب تعبیر شده است

۷-چو پولاد زنگار خورده سپهر    تو گفتی به قیراندر اندود چهر

آسمان مانند فولاد ی بود که زنگ زده باشد وتیره و کدر شده باشدویا اینکه چهره خود را قیراندود و سیاه کرده باشد  اندودن به معنی آغشته کردن 

۸-هرآنگه که برزد یکی باد سرد   چو زنگی برانگیخت زانگشت گرد 

هروقت که باد سردی میوزید مثل این بود که شخصی زنگی و سیاه روی که( کنایه از همان تیرگی شب است )گردی از زغال به اسمان پاشیده باشد انگشت به کسرگاف بمعنی زغال است

۹-چنان گشت باغ و لب جویبار    کجا موج خیزد زدریای قار 

از شدت تیرگی هوا باغ و کناره جویبار بنظر میرسید که موج سیاهی از روی دریایی از قیر برخیزدچون برنگ تیره درآمده بود

۱۰-فرو ماند گردون گردان به جای     شده سست خورشید را دست و پای 

حتی آسمان گردان هم با دیدن این سیاهی از ترس از چرخش ایستاد و متعجب شد و خورشید هم انگار با دیدن اینهمه سیاهی توانایی تابیدن و درخشان کردن را نداشت و بیحال و ناتوان شده بود 

۱۱-سپهر اندر آن چادر قیرگون    تو گفتی شدستی به خواب اندرون 

آسمان در سیاهی شب که مثل چادری از قیر بود انگار مثل کسی بود که بخواب رفته باشد

۱۲-جهان از دل خویشتن پر هراس    جرس برکشیده نگهبان پاس 

 حتی دنیا هم در دل خودش از دیدن چنین شبی میترسید 

انگار نگهبان شب هم از ترس این سیاهی زنگ هشدار خود را به صدا در میاورد تا شاید کمی وحشت را از خود دور کند 

۱۳-نه آوای و مرغ و نه هرای دد    زمانه زبان بسته از نیک و بد 

نه صدای پرنده ای به گوش میرسید و نه فریاد حیوانی وحشی همه جاساکت بو د و روزگار هم ساکت بود و از حکم کردن هر گونه سرنوشت خوب یا بدی دست برداشته بود

۱۴-نبد هیچ پیدا نشیب از فراز     دلم تنگ شد زان شب دیریاز 

در ان سیاهی هیچ پستی و بلندی در هیچ کجا دیده نمیشد همه جا با وجود بودن پستی و بلندی یکدست دیده میشدواز اینهمه سیاهی که مدتها دیده میشدو دیر گذشت دلگیر شدم 

۱۵-بدان تنگی اندر بجستم زجای     یکی مهربان بودم اندر سرای 

درین شب دلگیر از جای خود بلند شدم ودرین حال همسر مهربانم درخانه در کنار من بود

۱۶-خروشیدم و خواستم زو چراغ     برفت ان بت مهربانم زباغ

با فریاداز همسرم چراغی خواستم و همسر زیبا روی و مهربانم از باغ بیرو ن رفت تا برای من چراغ و روشنایی بیاورد

۱۷-مرا گفت شمعت چباید همی
شب تیره خوبت بباید همی

۱۷-به من گفت چرا بدنبال شمع میگردی این شب تاریک بدرد تو میخورد که بتوانی آرامش داشته باشی

۱۸-بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب

۱۸-به او گفتم ای زیبا روی من ،من اهل خوابیدن نیستم شمعی به من بده که همه جارامثل آفتاب روشن کند 

۱۹-بنه پیشم و بزم را سازکن   به چنگ آر چنگ و می آغازکن

شمع را جلویمان قرار بده  ومجلس شراب و مهمانی و خوشی را بر پا کن چنگت رابدست بگیرو بنواز و برای من شراب بریز

۲۰-بیاورد شمع و بیامد به باغ       برافروخت رخشنده شمع و چراغ 

شمعی اور د وداخل باغ شد وآن و شمع و چراغ راروشن کرد 

۲۱-می آورد و نارو ترنج و بهی    زدوده یکی جام شاهنشهی 

 به همراه شراب برای من میوه هایی همچون انار و ترنج و به آورد و همچنین جام شاهانه ای که درخشان و صیقلی بود

 

بِه - "به" میوۀ درختی ست نسبتاً کوچک از جنس Cydonia و گونۀ oblonga متعلّق به خانوادۀRosaceae یا تیرۀ گلِ‏سرخ که در شعر قدیم فارسی غالباً به نام "آبی" یا "بهی" و در شاهنامه منحصراً "بهی" آمده و در خراسان نیز به این نام معروف است. گل آن به رنگ صورتی ست که در تداول عامه به "گلْ بهی" معروف است (10). میوۀ آن در حالت رسیده برنگ زرد روشن و بسیار معطر است. در برابرِ روی سرخ و گلگون، رخسار زرد و نزار به رنگ زرد بهی تشبیه شده است، با دو بیت در داستان جنگ بزرگ کیخسرو (2618/4) و اورمزد شاپور (33/6) با مضمون مشابه:

شده کوژ بالای سرو سهی                                     گرفته گلِ‏سرخ رنگ بهی     (برگرفته از تار نگار ایران نامه دکتر بهرام گرامی)

۲۲-مرا گفت برخیزو دل شاد دار     روان را زدرد و غم آزاد دار

معشوقم به من گفت که از جایت برخیز و شادمانی کن و روح و جانت را از غم و رنجیکه میکشد آزاد کن و رها کن 

۲۳-نگر تا که دل را نداری تباه      زاندیشه و داد فریادخواه 

مراقب باش که با عم و درد و رنج باعث از بین رفتن دلو روح خود نشوی وبرای اینکار از عقل و انصاف خودت کمک بگیر 

۲۴-جهان چون گذاری همی بگذرد    خردمند مردم چرا غم خورد 

وقتی داری درین دنیا زندگی میکنی میبینی که بدون اینکه ما بخواهیم درجال گذر کردن و طی شدن هست پس چرا انسان عاقل بابت گذران هر انچه که درین دنیا اتفاق میوفتد غم و غصه بخورد

۲۵-گهی می گسارید و گه چنگ ساخت    تو گویی که هاروت نیرنگ ساخت 

هاروت و مارو ت در سوره بقره نام دو فرشته الهی است که امده بودند که با آموزش سحرو جادو به مردم انها را از جادوی جادوگران در امان نگه دارند 

معنی بیت :فردوسی همسر خودرا به فرشته ی هاروت تشبیه کرده که امده با سحرو جادو ودادن شراب به او و نواختن موسیقی و ساز چنگ او را از دست غم و غصه ها نجات دهد

۲۶-دلم بر همه کام پیروز کرد     که بر من شب تیره نوروز کرد

به گونه ای مرا به همه ی ارزوهایی که دلم میخواست رساند که دیگر این شب تیره و سیاه را برای من مثل روزی نو و روشن و شادی بخش ساخت 

۲۷-بدان سرو بن گفتم ای ماهروی   یکی داستان امشبم بازگوی 

به همسرم که قدی بلند و رعنا داشت گفتم ای همسرم که به چهره ی زیبای ماه هستی امشب برایم یک داستان تعریف کن

۲۸-که دل گیرد از مهر او فرو مهر   بدو اندرون خیره ماند سپهر 

داستانی برایم بگو که دلم از شنیدنش شادمانی و شکوه بگیرد و مهرو عطوفتی در قلبم ایجاد کند فردوسی از مهروی خود خواستار داستانی رمانتیک و عاشقانه است مصرع دوم:داستان زیبایی که حتی آسمان به آن زیبایی در زیبایی  این داستان خیره بماند 

-۲۹مرامهربان یاربشنوچه گفت   از آن پس که با کام گشتیم جفت 

بشنو که یار من پس از اینکه با هم معاشقه کردیم چه داستانی تعریف کرد 

۳۰-بپیمای می تا یکی داستان   بپیوندم از گفته ی باستان 

او گفت که جام شرابی سر بکش تا برای تو داستانی از  گفته ها و روایاتهای پیشین بیاورم 

 ۳۱-پر از چاره و مهرو نیرنگ و جنگ   همان ازدر مرد فرهنگ و سنگ 

داستانی میگویم پر باشد از چاره جوییها و راه حل هایی که بدرد زندگی و جنگیدن بخورد و پر از محبت و عاطفه باشد وهمینطور جنگاوری های بسیاری در آن باشد همانطور که شایسته ی  انسان عالم و دانشمند و ارزشمنداست 

۳۲-بگفتم بیار ای بت خوب چهر   بخوان داستان و بیفزای مهر 

به او گفتم که ای زیباروی این داستان را تعریف کن و با اینکار مهرو محبت مرا در دلم افزون کن 

۳۳-زنیک و بد چرخ ناسازگار  که آرد به مردم زهر گونه کار 

از اتفافات خوب و بدی که این روزگار که بر وفق مراد نمیچرخد وناسازگاری میکند و هر بلایی که بخواهد بر سر مردم میاورد

۳۴-نگر تا نداری دل خویش تنگ  بتابی ازو چند جویی درنگ‌

هشیار باش که درین دنیا غمگین و دلتنگ نشوی وازو رویگردانی کن وبرای زندگی کردن مهلت بگیر یعنی اگر زندگی را اسان بگیری میتوانی مدتی با آسودگی زندگی کنی ۳۶-نداند کسی راه و سامان اوی   نه پیدا بود درد و درمان اوی 

هیچکس نمیدونه دنیا چه راهی رو در پیش گرفته چجورمیشه اونو بسامان و درست کرد دردش چیست و درمانی هم برای دردهای او پیدا نمیشود 

۳۶-پس آنگه بگفت ار زمن بشنوی   بشعر آری از دفتر پهلوی  

بعد به من گفت اگر این داستان را که از گفته ها و داستانهایی است که به زبان پهلوی است از من بشنوی آنرا میتوانی بدلیل زیباییش به شعر درآوری 

۳۷-همت گویم و هم پذیرم سپاس  کنون بشنو ای جفت نیکی شناس

هم برایت تعریف میکنم وهم این تعاریفی را که از داستانهای من کردی میپذیرم پس ای همسری که قدر خوبی رامیدانی و میشناسی به داستانم گوش  کن 

۳۸-چو گیخسرو آمد به کین خواستن  جهان ساز نو خواست اراستن

وقتی کیخسرو تصمیم گرفت که انتقام خون سیاوش را از تورانیان بگیرددنیا هم به گونه ی دیگری تغییر کرد و بر وفق مرادش شد 

۳۹-زتوران زمین گم شد آن تخت و گاه  برآمد به خورشید بر تاج شاه 

سرزمین توران دیگر دستگاه و قدرتو پادشاهی خود را از دست دادوبعوض ان تاج پادشاهی کیخسرو به بالای خورشید رسید پادشاهی کیخسرو به اوج رسید واز خورشید هم درخشانتر شد

۴۰-بپیوست با شاه ایران سپهر به آزادگان بر بگسترد مهر 

حتی آسمان هم با او همراه و یار شد وخورشید مهربانی و عطوفتش را بر او تاباند( آسمان یا قضاو قدر هم برایش تقدیر و سرنوشت خوبی رقم زد )

۴۱-زمانه چنان شد که بود از نخست   بآب وفا روی خسرو بشست 

روزگار برای پادشاه مثل روزهای خوش ابتدایی شد و وفاداریش را به او کاملا اثبات کرد 

۴۲-بجویی که یک روز بگذشت آب   نسازد خردمند ازو جای خواب 

انسان عاقل و دور اندیش درون جوی ابی که حتی یکبار هم از آن آب رد شده است نمیخوابد یعنی به چیزی که قابل اطمینان نیست اعتماد نمیکند

۴۳-چو بهری زگیتی برو گشت راست   که کین سیاوش همی باز خواست 

وقتی قسمتی از دنیا را تحت اختیار خود دراورد و به قدرت خود مطمئن شد اینگونه شد که به فکر نتقام خون سیاوش افتاد

۴۴-به بگماز بنشست یک روز شاد    زگردان لشکر همی کرد یاد 

یک روز تمام را به خوردن شراب گذراند ودر آن حال از پهلوانان و بزرگان لشکر خود یاد میکرد

۴۵-بدیبا بیاراسته گاه شاه  بسر برنهاده کیانی کلاه

دربار پادشاه ی با پارچه های حریر تزیین شده بود و پادشاه کلاه پادشاهی خود را برسر گذاشته بود

۴۶-نشسته به گاه اندرون می به چنگ    دل و گوش داده به آواز چنگ 

در درون بارگاه پادشاهی خود نشسته بود در حالیکه جام شرابی در دست داشت از دلو جان به آواز و صدای ساز چنگ گوش میداد

۴۷-برامش نشسته بزرگان بهم    فریبرز کاووس با گستهم 

 بزرگانی مانند فریبرزپسر کیکاووس و عموی ک‌یخسرو و گستهم که از پهلوانان ایران و پسر نوذر دور هم جمع شده بودند و مشغول عیش و نوش و خوردن شراب بودند

۴۸-چو گودرز کشوادو فرهاد گیو   چو گرگین میلاد و شاپور نیو 

بزرگان و پهلوانان دیگری مانند گودرز پسر کشوادو فرهاد پهلوان و گرگین پسر میلادو شاپور پهلوان دور هم جمع شده بودند    گودرزیان از بزرگترین خاندان پهلوی بودند که در جنگهایی مانند کین ۷واهی سیاوش شرکت داشت 

فرهادکه در جنگ مازندران و دوازده رخ شرکت داشت 

گرگین پسر میلاد که کیخسرو او را مامور همراهی بیژن در جنگ گرازان میکندولی از روی حسادت باعث گرفتار شدن بیژن در دست تورانیان میشود

شاپور=شاپور نستوه از متحدان ایرانی که فریدون رادر جنگ با تورانیان یاری کرد

۴۹-شه نوذر آن طوس لشکر شکن  چو رهام و چون بیژن رزم زن   

پادشاه خاندان نوذر یعنی طوس که لشگر دشمنان را شکست داده است 

و همینطور رهام پسر گودرز که در جنگ مازندران و دوازده رخ یاور کیخسرو بود و بیژن جنگجوکه نوه ی گودرز کشواد است همه حضور داشتند و دور هم جمع بودند

 ۵۰-همه باده ی خسروانی به دست   همه پهلوانان خسرو پرست

همه ی آن پهلوانان شراب سلطنتی برای نوشیدن در دست داشتند و پادشاه زا در حد پرستش دوست داشتند

۵۱-می اندر قدح چون عقیق یمن     بپیش اندرون لاله و نسترن 

شرابی که در جام شراب بودمانند عقیق یمنی سرخ و ناب و خالص بود ودر جلوی ان گلهای لاله و نسترن دیده میشد 

۵۲-پریچهرگان پیش خسرو بپای    سر زلفشان بر سمن مشک سای

زیبا رویانی که مانند فرشته بودندبرای خدمت جلوی کیخسروایستاده بودندوموهای انهادرزیبایی و طراوت و معطری به گل یاسمن عطر و تازگی میبخشید 

۵۳-همه بزمگه بوی و رنگ بهار   کمر بسته بر پیش سالار بار

بزمی که کیخسرو در آن حضور داشت عطر و سرسبزی بهار را داشت وهمه کسانی که در بزم بودنددر جلوی سالار بار برای خدمت ایستاده بودند

۵۴-زپرده درآمد یکی پرده دار   بنزدیک سالار شد هوشیار

نگهبانی از پشت پرده بیرون امد و در حالیکه از موضوعی خبر داشت به سالار نزدیک شد 

 

   ۵۵-که بر در بپایند ارمانیان      سر مرز توران و ایرانیان 

نگهبان خبر دادکهارمانیان که در م ز ایران و توران ساکن هستند دم در ایستاده اند

۵۶-همی راه جویند نزدیک شاه   زراه دراز آمده دادخواه 

به دنبال راه چاره برای مشکلشان پیش شاه آمده اند وبرای اجرای عدالت و رسیدگی به خواسته هایشان از راه دوری امده اند 

۵۷-چو سالار هوشیار بشنید رفت    به نزدیک خسرو خرامید تفت

وقتی سالار از ماجرا آگاه شد به سرعت و با ادب و احترام پیش کیحسرو رفت

۵۸-بگفت آنچه بشنیدو فرمان گزید  بپیش اندر آوردشان چون سزید 

هر چه از نگهبان شنیده بود برای شاه تعریف کرد واز شاه دستور گرفت و انطور که شایسته بود وارمانیان راپیش شاه آورد

۵۹-بکش کرده دست و زمین را بروی    ستردند زاری کنان پیش اوی 

دستشان برای احترام در زیر بعلهایشان جمع کرده بودند و در پبشگاه شاه از ظلمی که به آنها شده بود انقدر گریه کرده بودند که اشکهایشان زمین را میشست

۶۰-که ای شاه فیروز جاوید زی   که خود جاودان زندگی را سزی 

گفتند ای شاه همیشه پبروز در جنگ دعا میکنیم عمر طولانی داشته باشی زیرا که تو شایسته ی عمر طولانی داشتن هست

۶۱-زشهری به داد آمدستیم دور   که ایران ازین سوی زان سوی تور 

از شهری برای دادخواهی آمده ایم که یک طرفش ایران است و طرف دیگرش توران است یعنی ارمان مرز بین ایران و توران است 

۶۲-کجا خان ارمانش خوانند نام    وز ارمانیان نزد خسرو پیام

نام این سرزمین ارمان هست ومردم ارمان پیغامی برای کیخسرو دارند 

۶۳-که نوشه زی ای شاه تا جاودان    به هر کشوری دسترس بر بدان 

ای پادشاه مردم ارمان دعا کردند که تا ابد جاودان بمانی و به هر کشوری که دست پیدا میکنی بدیها را از انجا بتوانی پاک کنی 

۶۴-به هر هفت کشور تویی شهریار   زهر بد توباشی به هر شهر. یار 

تو پادشاه هفت کشور هستی  و گر قرار باشد به سرزمینی بدی و خسارت برسد این تو هستی به اونها کمک میکنی منظور از هفت کشور سبعه عبارت بوده از حبشیان .ایرانیان هندوستان مصرروم ترک چین و ماچین 

۶۵-سر مرز توران در شهر ماست   ازیشان به مابر .چه مایه بلاست 

دروازه شهر ما در سر مرز توران قراردارد وازین بابت بلاهای بسیاری برسر ما آمده است 

۶۶-سوی شهر ایران یکی بیشه بود   که مارا بدان بیشه اندیشه بود 

در سرزمین ما از طرف ایران بیشه ای وجود داشت که ما بسیار به آن فکر میکردیم به آن دلخوش بودیم 

۶۷-چه مایه بدو اندرون کشتزار    درخت برآورو هم میوه دار 

کشتزارهای بسیاری درین بیشه وجود داشت همینطور درختهایی که پربار و پرمیوه بود 

۶۸-چراگاه ما بود و فریاد ما    ایا شاه ایران بده دادما 

این بیشه محل چرای حیوانات ما بوده و فریاد تطلم و دادخواهیی ما هم از همین چراگاه شروع میشه

 ۶۹-گراز آمد اکنو ن فزون از شمار    گرفت آنهمه بیشه و مرغزار

هزاران گراز به این جای سرسبز حمله کرده و آنجا را گرفته اند 

۷۰-به دندانچوپیلان به تن همچو کوه    وزیشان شده شهر ارمان ستوه

دندانهایشان به بزرگی عاج و دندان  فیل هست و بدنهایشان به بزرگی کوه و همه ارمانیان از دست این گرازها خسته شده اند 

۷۱-هم از چارپایان و هم کشتمند   وزیشان به ما بر چه مایه گزند 

چه بسیار خسارتها که از طرف این گرازها هم به چهارپایان مارسیده وآنها را کشته اند و هم به کشتزارهای مارسیده که انها را خراب کرده ا ند 

۷۲-درختان کشته نداریم یاد    به دندان به دو نیم کردند شاد 

یادمان نمیاید درخت کاشته ای آنجا باقی مانده باشد گرازها همه درختان را با دندانهایشان نصف کرده اند و ازین بابت شادند

۷۳-نیاید به دندانشان سنگ سخت    مگرمان به یکباره برگشت بخت 

حتی سنگ هم زیر دندان آنها نرم میشودمثل این است که بخت از ما رویگردان شده وما روی خوشی را نمیبینیم

۷۴-چو بشنید گفتار فریاد خواه      به درد دل اندر بپیچید شاه 

وقتی کیخسرو فریاد کسی را که برای گفتن مشکلاتش امده بود شنید از ناراحتی دلش غمگین شد

۷۵-بریشان ببخشود خسرو بدرد  بگردان کردنکش آواز کرد

کیخسرو فریادی که برای دادخواهی از مردم شنیده بود برای ابراز دردمندی باانها  وبخاطر غم و دردمندی مردم به آنها بخشید وبه پهلوانان بلند آوازه خود خطاب کرد 

۷۵-که ای نامداران و گردان من   که جوید همی نام ازین انجمن

 به آنها گفت که پهلوانان و مردان مشهور و پر آوازه ی من 

چه کسی میخواد با رفتن و کشتن این گرازها برای خودش کسب شهرت و اعتبار کند

۷۷-شودسوی این بیشه ی خوک خورد   بنام بزرگ و به ننگ و نبرد 

برای کسب نامی بزرگ برای خود و برای از بین بردن این فضاحت و برای جنگیدن به جانب این بیشه برود که خوکها انرا خورده اند

۷۸-ببردسران گرازان به تیغ   ندارم ازو گنج گوهر دریغ

سر گرازها رو از بدنشون جداکنه و اونها رو بکشه اگر این کار رو بکنه من گنجینه جواهراتم را ازو دریغ نمیکنم و به او خواهم داد

۷۹-یکی خوان زرین بفرمود شاه  که بنهادگنجوردرپیشگاه

دستور دادنگهبان خزانه ی جواهرات سفره ای طلایی را جلوی شاه وبزرگان پهن کند 

۸۰-زهرگونه گوهر برو ریختند     همه یک بدیگر برآویختند 

انواع و اقسام جواهرات را بروی آن ریختند و همه آنها را به هم مخلوط کردند 

۸۱-ده اسب گرانمایه زرین لگام    نهاده برو داغ کاووس نام 

ده تا از اسبهایی که افساری طلایی داشتند و نشان شاهی هم بربدنشان داغ خورده بوده بود به عنوان پاداش به آنجا آورده شده

۸۲-بدیبای رومی بیاراستند    بسی زانجمن نامور خواستند 

آن اسبها را با پارچه های رنگارنگ رومی تزیین کردند و بزرگان بسیاری را برای انجام این کار به آنجا دعوت کردند

۸۳-چنین گفت پس شهریار زمین    که ای نامداران با آفرین 

کیخسروپادشاه سرزمین ایران اینگونه گفت که بزرگانی که شایسته ی تعریف و تمجید هستید

۸۴-که جوید به ازرم من رنج خویش    از آن پس کند گنج من گنج خویش

چه کس میخواهد به خودش سختی بده و من رو شرمنده خودش کنه وبعد ازون با داوطلب شدن برای اینکارجواهرات من راهم نصیب خودش بکند

۸۵-کس از انجمن هیچ پاسخ نداد     مگر بیژن گیو فرخ نژاد

ازان گروه هیچکس پاسخ اورا بغیر از بیژن پسر گیو والاتبارواصیل جواب اورانداد

۸۶-نهاد از میان گوان پیش پای    ابر شاه کرد آفرین خدای

بیژن از بین همه ی پهلوانان پا جلو گذاشت و داوطلب شد 

وبرای دعا از خداوند برای شاه درود و احسنت فرستاد 

 ۸۷-که جاوید بادی و پیروز و شاد   سرت سبز باد و دلت پر زداد

بیژن دعا کرد که تا ابد زندگی کنی و در جنگها پیروز باشی و شادمان باشی همیشه حال و هوای خوبی داشته باشی واجرای عدالت در فکرو جانت باشد

 ۸۸-گرفته به دست اندرون جام می    شب و روز بر یاد کاووس کی

همیشه در دستت به یاد کیکاووس جام شرابی در دست گرفته باشی و بنوشی 

۸۹-که خرم به مینو بود جان تو    به گیتی پراکنده فرمان تو 

بیژن باز هم دعا میکند و میگوید در بهشت هم جای تو خوب و سبز و خرم باشد و دستورات خوبی که میدهی در همه جا فراگیر بشود 

۹۰-من آیم بفرمان این کار پیش    زبهر تو دارم تن و جان خویش

من برای اجرای این دستور پا پیش میگذارم و روح و جانم را فدای تو میکنم

۹۱-چو بیژن چنین گفت گیو از کران   نگه کرد و این کارش آمد گران 

وقتی بیژن این حرفها را زد گیو از طرف دیگرنگاهی کرد و این تصمیم بیژن برایش سنگین و غیر قابل پذیرش بود 

۹۲-نخست آفرینکرد مر شاه را    ببیژن نمود آنگهی راه را 

ابتدا به پادشاه درود فرستاد و بعد حرفهایی ررای نشان دادن راه درست به گیو به زبان آورد

۹۳-بفرزند گفت این جوانی چراست   به نیروی خویش این گمانی چراست 

گیو به بیژن فرزندش گفت   چرا حرفهای خام و نسنجیده که بخاطر جوان بودن و ناپختگی جوانی هست برزبان میاوری و اینقدر به زور و بازوی خودت اطمینان داری؟

۹۴-جوان گر چه دانا بود با گهر  ابی آزمایش نگیرد هنر

هر چقدر هم که جوانی عاقل باشه بخودش مطمئن باشه و با اصل و نسب هم باشه اما تا وقتی که امتحان خودش را در زندگی پس نداده باشدو در معرض آزمایش قرار نگرفته باشد و از پس مشکلات برنیامده باشد نمیتوان به فضیلت و معرفتی دست پیدا کند 

۹۵-بدونیک هر گونه باید کشید    زهر تلخ و شیرین بباید چشید 

باید تمام اتفاقات و مسایل خوب و بد زندگی را تجربه کرد و تلخیهایا سختیها و شیرینی ها و یا پیشامدهای خوب رو انسان باید بچشد و تجربه کند 

۹۶-براهی که هرگز نرفتی مپوی   بر شاه خیره مبر آبروی 

این راه یعنی جنگیدن با گرازها کاری سخت است  که قبلا انرا انجام نداده ای بیهوده ابروی خودت را پیش شاه نریز

۹۷-زگفت پدر پس برآشفت سخت    جوان بود و هشیارو پیروزبخت

بیژن از جرفهای پدرش پیش شاه بسیار آشفته حال و عصبانی و منقلب شد و این مسئله طبیعی بود چون او هم شجاعت جوانی را داشت هم عاقل بودو هوشیاربود درمورد اینکه چه کار میخواهد بکنداطلاع داشت 

۹۸-چنین گفت کای شاه پیروز گر    تو در من به سستی گمانی مبر 

بیژن گفت ای شاه همیشه پیروز تو در مورد من که تنبل و بی اراده و ناتوان هستم گمان بد نکنو شک نکن که من اینچنین که پدرم گفت نیستم 

 ۹۹-تو این گفته ها از من اندر پذیر    جوانم ولیکن باندیشه پیر 

بیژن در تاکید حرفهایش به شاه گفت این حرفاایی را که میزنم از من بپدیر چون درست است که من جوان هستم اما مانند بزرگان و پیران باتجربه فکر میکنم

۱۰۰-منم بیژن گیو لشگر شکن    سر خوک را بگسلانم زتن

من بیژن پهلوان هستم همان که سپاه دشمن را در هم میشکنم و نابود میکنم و میتوان سر گرازی را  از بدنش جدا کنم 

۱۰۱-چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد      برو آفرین کردو فرمانش داد

وقتی شاه حرفهای بیژن رو شنید خوشحال شد اورا تشویق کرد ودستورات لازم را به او داد

۱۰۲-بدو گفت خسرو که ای پر هنر    همیشه به پیش بدیها سپر 

پادشاه به او گفت تو کسی هستی که تواناییهای زیادی داری و همیشه از کشورت در برابراتفاقات بدی که قرار بوده به او برسددفاع کرده ای 

۱۰۳-پادشاهی که زیر دستی فرمانبر و شجاع مثل تو داشته باشد اگر از چیزی بترسد حماقت و بی عقلی کزده است 

۱۰۴-بگرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن بتوران نداند رهی

بعدبه گرگین پسر میلاد گفت که گرگین کشور توران را نمیشناسد و راهنمایی ندارد

۱۰۵-تو با او برو تا سر آب بند
همیش راهبر باش و هم یار مند

تو با او تا سر سد برو تا هراهنمای او باشی هم به او کمک کنی 

۱۰۶-از آنجا بسیچید بیژن براه

کمر بست و بنهاد بر سر کلاه

بیژن از پیش پادشاه اماده شد تا به راهی که قرار بود برود وبرای اینکارتصمیمش را گرفت و کلاه خودش را بر سر گذاشت تا به جنگ گرازها برود

۱۰۷-بیاورد گرگین میلاد را

همواز ره را و فریاد را

بیژن گرگین میلاد را که درین راه باید همدم او باشد و فریاد رسی برای مردم باخود همراه کرد

۱۰۸-برفت از در شاه با یوز و باز

بنخچیر کردن براه دراز

از درگاه کیخسرو به همراه یوزپلنگها و بازهای شکاری برای شکار گرازهاو راه طولانی که در پیش داشت بیرون آمد

۱۰۹-همی رفت چون پیل کفک افگنان     سر گور و آهو ز تن

برکنان

مثل فیلی خشمگین که از خشم کف به دهان میاورد سر گورخرها و اهوهارا از تن دا میکرد

۱۱۰-زچنگال یوزان همه دشت غرم   دریده برو دل پر از داغ و گرم

یوزپلنگان با چنگالشان همه دشت را پر از میش یا شکار شده بود و پهلوهایشان دریده شده بود و آنها داغدارو غمگین شده بود 

 

۱۱۱همه گردن گور زخم کمند
چه بیژن چه طهمورث دیوبند

 

 

 

ادامه نوشته